خوب خودم می دونم خیلی دیر شده اما چه کنم خیلی شلوغ پلوغ بودم. تازه وقتی دیدم گلناز دعوتم کرده گفتم خوب می شه یه جوری با گلنازی کنار اومد و در رفت از زیر بازی اما بعد که دیدم فرزانه هم دعوتم کرده دیگر حجت بر من تمام شد رفت پی کارش
این هم ۵ تا نکته من:
۱- یک بار انقدر از دراکولا ترسیدم که تشنج کردم البته همه فکر کردند من از این ترسیدم که دراکولا بیاد منو بخوره اما من از این ترسیدم که خودم دراکولا شوم و آدمهایی که دوست دارم رو بخورم
۲- انگشتر برلیان خیلی دوست دارم از همانهایی که رت باتلر برای اسکارلت اوهارا خرید. عکسش
رو می ذارم با هم دیگه پول جمع کنید برام بخرید.
آره دقیقا به همین گندگی باشه لطفا
۳- بعضی وقتها بدجوری یادم میره که همیشه نمی شه رک بود اونوقت بهم می گن خیلی ذوق شکنی
۴- یه وقتهایی چنان بازار شام می شوم که خودم در خودم گم می شوم چه برسد به شما دوست عزیز
۵- گاهی وقتها بلند بلند می خندم آره می دونم همه معمولا اینکار رو می کنند اما نه تو خواب. بعله در دوره ای که همه کابوس می بینند و در خواب گریه می کنند من در خواب هرهر می خندم
فکر نکنم ۵ نفری مونده باشند که دعوتشون کنم اسم اونهایی رو می نویسم که هر صد سال یک بار به روز می شوند اولش امیراحمد بعد امین . اون سه نفر دیگر رو هم فعلا طلبتون باشه