اصلا به خودم قول نداده بودم که گریه نکنم. اما از تاکسی که پیاده شدم ناخنهایم را فشار دادم کف دستم، تا سر گردآفرید. تا شمشادها، یادش بخیر دخترک بیقراری که دو سال پیش آمد تهران، گم و گیج و گنگ، در روزهایی که خوب نبودند. شبها که برمی گشت خانه تو، دستش را می کشید روی این شمشادها مثل گلادیاتور که گندمها را نوازش می کرد. سر بهشت بی خیال ناخنها شدم کوچه خلوت بود و تاریک. دستم را که فشار دادم روی دکمه قرمز آسانسور، در باز شد در آینه روبه رویم تمام سالهای زندگی ام را دیدم. دختر بچه ای که عاشق این آسانسور بود. آخر این آسانسور تنها آسانسور زندگی اش بود. سالهای بمباران عاشق این بود که خانه تو باشد و نورها را ببیند که از آسمان به زمین می افتند. تو را دیدم با آن لبخند ناب.
ساده نیست تکیه دادن به خیال یک روح بزرگ که می فهمید عاشقی یعنی چه و به هوایش می شد مرتکب تمام اشتباهات دنیا شد، می شد هرچیزی را تجربه کرد و بعد فقط لازم بود پشت او قایم شوی همین. دیگر دست هیچ کس به تو نمی رسید. امن بودی امن.
ساده نیست به تو فکر نکردن
ساده نیست تماشای زوال خاندان شمعدانی، حضور تو امید به پیدایش جوانه بود، حالا مدتهاست منتظر هیچ
مانده ام.
خانه ات قشنگ شده ، قشنگ و خالی.
آقای مرزبان تاتر "پایین ، زیر گذر سقا خانه" را تقدیم کرده به تو و من پایان نامه ام را.
اما چه فایده وقتی تو نیستی ببینی .
همه اش خدا را شکر می کنم که شب آخر به تو گفتم دوستت دارم، فکرش را بکن، دلم می خواست با تو حرف می زدم اما نشد. پشت در ایستادم به صدای مامان گوش کردم که با تو حرف می زد. دلش را نداشتم صدایت را می شنیدم می زدم زیر گریه. برای همین آن پیام کوتاه را برایت فرستادم و تو قشنگترین جواب دنیا را به من دادی. راستش را بگو تعجب نکردی که این دخترک خجالتی چطور...
هنوز باورم نمی شود و فکر می کنم مشکل از همین جاست.
می دانم دل دیدن اشکهای ما را نداری اما ساده نیست باور کن ساده نیست. بیشتر از همه دلم برای صدایتان تنگ شده . هر روز صدایتان را که اسم مرا صدا می کنی به ذهن می آورم، می ترسم یادم برود.
پی نوشت با ربط:
حتا سنگفرشهای خیابان امیر آباد از من سراغ قدمهای تو را می گیرند
و من،
دستهای خالی ام را نشانشان می دهم...