تبليغاتX
حدیث نامکرر

 

 

به گناهی که نکردم محکومم

نه سموری را آزردم

 نه گلی را چیدم

لیک محکومم

که در این دایره انس نمانم دیگر

 

محمد زهری

 

آدرس اصلی تصویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:8  توسط آزاده   | 

 

 

فقط نمی دانم چرا دلم اصلا خنک نشد که نشد

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:38  توسط آزاده   | 

 

 

 

دارم بالا  می آورم خودم را و دلم را و تمام کلاغهایی که در دهانم لانه کرده اند.

 تنها گره ای باقی می ماند ته گلویم که باز نمی شود و راه نفسم را بند آورده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:34  توسط آزاده   | 

 

اصلا به خودم قول نداده بودم که گریه نکنم. اما از تاکسی  که پیاده شدم ناخنهایم را فشار دادم کف دستم، تا سر گردآفرید. تا شمشادها، یادش بخیر دخترک بیقراری که دو سال پیش آمد تهران، گم و گیج و گنگ، در  روزهایی که خوب نبودند. شبها که برمی گشت خانه تو، دستش را می کشید روی این شمشادها مثل گلادیاتور که گندمها را نوازش می کرد. سر بهشت بی خیال ناخنها شدم کوچه خلوت  بود و تاریک. دستم را که فشار دادم روی دکمه قرمز آسانسور، در باز شد در آینه روبه رویم تمام سالهای زندگی ام را دیدم. دختر بچه ای که عاشق این آسانسور بود. آخر این آسانسور تنها آسانسور زندگی اش بود. سالهای بمباران عاشق این بود که خانه تو باشد و نورها را ببیند که از آسمان به زمین می افتند. تو را دیدم با آن لبخند ناب.

ساده نیست تکیه دادن به خیال یک روح بزرگ که می فهمید عاشقی یعنی چه و به هوایش می شد مرتکب تمام اشتباهات دنیا شد، می شد هرچیزی را تجربه کرد و بعد فقط لازم بود پشت او قایم شوی همین. دیگر دست هیچ کس به تو نمی رسید. امن بودی امن.

ساده نیست به تو فکر نکردن

ساده نیست تماشای زوال خاندان شمعدانی، حضور تو امید به پیدایش جوانه بود، حالا مدتهاست منتظر هیچ

مانده ام.

خانه ات قشنگ شده ، قشنگ و  خالی.

آقای مرزبان تاتر "پایین ، زیر گذر سقا خانه" را تقدیم کرده به تو و من پایان نامه ام را.

اما چه فایده وقتی تو نیستی ببینی .

همه اش خدا را شکر می کنم که شب آخر به تو گفتم دوستت دارم، فکرش را بکن، دلم می خواست با تو حرف می زدم اما نشد. پشت در ایستادم به صدای مامان گوش کردم که با تو حرف می زد. دلش را نداشتم صدایت را می شنیدم می زدم زیر گریه.  برای همین آن پیام کوتاه را برایت فرستادم و تو قشنگترین جواب دنیا را به من دادی. راستش را بگو تعجب نکردی که این دخترک خجالتی چطور...

هنوز باورم نمی شود و فکر می کنم مشکل از همین جاست.

می دانم دل دیدن اشکهای ما را نداری اما ساده نیست باور کن ساده نیست.  بیشتر از همه دلم برای صدایتان تنگ شده . هر روز صدایتان را که اسم مرا صدا می کنی به ذهن می آورم، می ترسم یادم برود.

 

پی نوشت با ربط:

حتا سنگفرشهای خیابان امیر آباد از من سراغ قدمهای تو را می گیرند

 و من،

دستهای خالی ام را نشانشان می دهم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:23  توسط آزاده  

 

خانوم دکتر ابروهایش را برد بالا گفت :"تموم شد؟ "

گفتم آره ولی جون منم باهاش تموم شد. روز دفاع حتما می میرم شک نکنید.

خندید، گفت "از تو توقع ندارم از این حرفها بزنی دختر گنده. "

چرا از من توقع نداره؟ اصلا هم گنده نیستم خیلی هم کوچولویم.

خیلی هم لوسم. خیلی هم... خیلی هم... خیلی هم ... هیششششش

 

از "از تو انتظار می رود" بدم میاد از "چرا؟ " هم بدم میاد.

 

به نظر شما  dance me to the end of love رو باید چی ترجمه کرد من دلم می خواد بگم برقصان مرا تا ته عشق. اما dance  متعدی نیست. شاید باید بگم برقص با من تا ته عشق اما دوست ندارم اینو، اونو دوست دارم.

 

می گم خوب من می دونم چی نمی خوام اما نمی دونم چی

می خوام؟  بعد از یه مکث می گی  "درس ما هنوز به اینجا نرسیده. "

 

امروز یک شنبه بود فردا دوشنبه است پس فردا سه شنبه است پس پس فردا چهارشنبه است بعدش پنج شنبه ست بعدش هم جمعه و هفته تمام می شود به همین راحتی.

 

مسخره نیست برای همچین پست بی ربطی یک پی نوشت بی ربط بنویسم؟! خوب مسخره باشه که باشه.

 

پی نوشت بی ربط: حرفی بزن، پیش از آن که دهان گشاد این کوچه بن بست مرا ببلعد.

 

پی نوشت پر ترانه:  

And if you want me
You can find me
Left of center
Wondering about you

From “left of center” by suzanne vega

 

گول لینک رو نخورید فقط 40 ثانیه از ترانه را می توانید دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:40  توسط آزاده   | 
 

ساعت ۲:۲۰ دقیقه ست . خنده دارنیست؟! دلم نمی خواد برم . اینجا نشستم و real love  ماساری گوش می دم.

به گیرنده هاتون دست نزنید ایراد از فرستنده ست.


رفتم.

رفتم اختتامیه مسابقه داستانویسی انتشارات علمی و فرهنگی. ولی راهم ندادند. بیخود نبود که دلم نمی خواست برم. گفتند سی سال است انقلاب شده و من هنوز یاد نگرفته ام لباس بپوشم. مانتو ام کوتاه است روسری سبزم خیلی بهم می آید و موهایم را که مش کرده ام خوشگل شده ام آنجا هم که یک مشت نویسنده جمع شده اند که خیلی مردند وای وای وای اگر از راه بدرشان کنم  وا اسلاما. منم قاتی کردم  باهاشون( بین خودمان باشد من قبلا سالی یک بار قاتی می کردم حالا شده است هفته ای یکبار). بعد چند نفر اومدند پادرمیونی که ما ( منو 7-8 تا بی حجاب دیگر) رو ببرند تو. منم گیر دادم که نمی یام.

ولی رفتم.

حالا یعنی هنوز ناراحتم هنوز فکر می کنم نباید می رفتم فکر می کنم یک هیچ به خودم باختم. هی از خودم

می پرسم می ارزید؟ نمی دونم شاید امیر حق داره که می گه یا اصلا نباید بازی کنم یا باید قواعد بازی رو رعایت کنم.

ببخشید یه لحظه گوشتون رو بگیرید. مرده شور ریخت گه ام رو ببره که صد سال سیاه بازی نکنم این fair play  نیست خیمه شب بازیه. منم عروسک کوفتی شم...

حالا می تونید دستتون رو از گوشتون بردارید.

وقتی رفتم تو آقای شجاعی داشت حرف می زد که من چون خیلی عصبانی بودم نفهمیدم چی گفت.

بعد یه آقای دیگه اومد گفت باید به چلدرن ( همون چیلدرن) تفکر بیاموزیم. تفکر بیاموزیم بهشون که چه گ... ، ای وای ببخشید، منظورم اینه که چه ماستی بخورند که بفهمند چه بلایی دارید سرشون می آرید که چطور هر لحظه تحقیرشون می کنید  که حتا اختیار قد مانتوشون رو هم ندارند. بگذریم من که به چلدرنم تفکر یاد نمی دم. گفته باشم.

می خوام برم کوه شکار آهو تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو؟ این رو گروه کر دانشگاه الزهرا خوندند خیلی هم محشر اجرا کردند اما من چون هنوز اخلاقم ... چیز بود ( گیر دادم که این ترانه رو نباید زنها بخونند به شدت مردونه ست. بعد گیر گنده تردادم که ما چرا اصلا ترانه زنانه نداریم یا انقدر کم داریم انگار من سکوت کرده باشم به وسعت تاریخ و تو هی گفته باشی گفته باشی گفته باشی تازه چه گفته باشی "تفنگ من کو؟" من چه می دونم کو ؟! پشت کوه. فکر نکن بگی "روی چو ماهت تیر نگاهت" خر می شم اصلا تو غیر از تیر و تفنگ حرف دیگه ای نداری  یعنی واقعا غیر از شکار این آهوی مادر مرده کار دیگه ای ازت بر نمیاد... نه جون من بر میاد؟!

پراتنز رو باز کردم اما نمی دونم کجا باید ببندمش

 

بعدش به طور زنانه و مردانه از ما پذیرایی کردند فکر کنم اون نسکافه با پرچم آمریکا روش یک کمی آرومم کرد بخش دوم رو به صورت خمیازه سر کردم. آها یک گروه موسیقی هم اومدند که کارشون حرف نداشت احتمالا اونم بی تاثیر نبود در ریلکسیشن ما.

بعد هم که جوایز رو دادند و نخود نخود

و این بود انشای ما درباره اختتامیه را چگونه گذراندید ...   

البته بندگان خدا مسئولین برنامه خیلی دست پایین رو گرفتند دستشون درد نکنه اجرشون با ساقی کوثر.

همین دیگه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 0:37  توسط آزاده   | 

 

 

 

از میان شما نخستین سنگ را کسی بزند

 که خود گناهی مرتکب نشده باشد...

 

عیسی مسیح

 

سنگسار  را محکوم کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 22:27  توسط آزاده   | 

 

گاهی عجیب دلم می خواهد دیر وقت شب، وقتی که خیابانها خلوتند سوار ماشین

 شوم و اول خیابان راه آهن گاز را پر کنم و  بکوبانم به دیوار آن طرف پیچ خیابان. یعنی خیابان بپیچد و من نه. و در تمام این مدت ضبط ماشین آهنگ "جیا" دسپینا وندی را پخش کند حتا بعد از اینکه کوبیدیم به دیوار و ماشین رفت آسمان و چند تا معلق زد و رو سقف آمد پایین (چون شب است دیگر لازم نیست نگران آفتاب دیدن کف ماشین باشید) بعله در تمام این مدت این آهنگ پخش شود. عین موسیقی متن فیلم.

 

پی نوشت توضیحی: همیشه دلم نمی خواد این آهنگ پخش بشه امشب دلم جیا

می خواد

 

 

پی نوشت بی ربط: گاهی خیلی بیشتر از آنکه اطرافیانمان به مراقبت شدن احتیاج داشته باشند این ماییم که به مراقبت کردن از کسی نیاز داریم. گاهی هم بدون اینکه حالمان بد باشد تمارض می کنیم فقط برای اینکه کسی پیدا بشود مراقبمان باشد، به مراقبت شدن احتیاج داریم خلاصه این قضیه خیلی پیچیده است به خصوص وقتی که آدم نه دلش بخواد مراقبت کنه نه بشه مراقبت منظورمه. خلاصه این قضیه خیلی خیلی پیچیده است به خصوص وقتی که... بس کنم نه؟! خوب چی کار کنم این قضیه خیلی خیلی خیلی پیچیده تر از این حرفهاست. فکرش را بکنید هر دو طرف بخواهند مراقبت کنند یا برعکس، یا یکی بخواهد مراقبت شود یا کند، مراقبت منظورمه، آن یکی دلش بخواهد کلا بی خیال مراقبت، چه کردنش چه شدنش، بشوند. می بیند تبین این قضیه خارج از توان منه اصلا از اول بیخود شروع کردم

 

پی نوشت پر ترانه: بوچلی در آلبوم امسالش " amore "  یک دوئت با کریستینا آگویلرا دارد که اسمش هست

"somos novios " یعنی " it’s impossible "

آدرس اصلی تصویر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:34  توسط آزاده   | 

 

آن شیخ کبیر، آن امام خطیر، آن استقلالی سرتیر، آن بانو نگار، آن کلید در خانه جاگذار، آن پلم پلوم پیم باز، آن والا کامنت دار، آن امیر کامیار یگانه وقت بود و در تمام فنون، رقص و دنس و چکه زنون، سرآمد دهر بود. از اکابر شام بود هرچند آدینه ها بر سر نهار بود. در تمام روز بیدار نبودندی جز اندکی و خود آن را نامید حالت خرسی. گویند چون شیخ خواست به دنیا آمدندی از بس بچه ننه بودندی او را با چنگک کندندی.

او را یاران بسیار بودندی  چونان محمدنا فائقنا که صاحب سبیل بود و داشت ستاره ای حلبی، پنهان در پشت آن قلبی طلایی، که چون در علم صاحب کمال شدندی وطن وطن گویان راهی دیار شدندی. و آن یکی گویند در شناسنامه حسین بود نزد ما او هم امیر بود خود اما خود را می خواندندی منوچهر سابق. از کرامات شیخ ما همین که از برای منوچهر خوب دید فرشته ای شیرین و چون شیخ ما این خواب از برای منوچ  دید منوچ ایمیدیتلی جامه درید و پای برهنه دوید تا جنگلهای دور موسوم به عباس آباد . وی در این جنگلها رفتندی و فریاد زدندی که چون بگفتم عاشقتم کجا گذاشتی در رفتی.

از عجایب شیخ این که کراماتش کش آمده بودندی  تا عالم مجازی از جمله آنجا پدری داشت معنوی که وی ساکن زیگورات بودندی و او هم سبیل بسیار داشتندی. دیگر یاری داشت همنام با دلون اکتور، خودش عین فنر گیسش تا کمر. و آن یکی گرچه از ایشان دور بودندی  اما چون در دل کشیدندی آه اینان اینجا لرزه بر اندامشان افتادندی و گفتندی" وای آیدینا آی آیدینا!جیگر " و اینها جدای از بانوان گلناز، نورث استار و گوشهو بیتا، شیرین الهام و نگاه، مریم و نازی، سیما زینب و آزی، کتایون و فاهوس خانوم بزرگا، ته این صف بود نا پیدا، ایشان بودند همه  مشتاق اوشان خیلی زیاد خیلی زیاد و چون شیخ گفتندی بدیشان که بمیرید جملگی یکصدا گفتندی خودت بمیری وااااااااا.

و اما لطف خدا شامل حال شیخ شدندی  در شبی که برای خودش رفتندی خوشک خوشک در بیابانهای اطراف سعادت آباد  به سمت تجریش و زیر لب ذکر گفتندی من خودم نقل و نباتم شوکولاتم شوکولاتم که ناگاه بانویی پدیدار شد بر ایشان چه بانویی ،  و آ ن گاه ندایی آمد از آسمان که ای شیخ حالا فهمیدی  این بانو که وگوئن یعنی چه؟ و شیخ گفت : عجب

پس  ندا آمد:  بده دو   و شیخ گفت: پغانسه... خلاصه ماجرا از یه جایی همین جاها شروع شدندی...

 

پی نوشت1 : امیرم تو زندگی من تو چیزی شبیه معجزه نیستی حتا عین معجزه هم نیستی تو خود خود معجزه هستی.

پی نوشت2:  مطمئن نیستم اما احتمالا خوشبختی داشتن چیزایی که نداریم نیست . اینو اما مطمئنم خوشبختی همون  چایی دارچینیه که من کنار مادرم می خورم و آرزو می کنم همین لحظه ساده تا ابد طول بکشه.

پی نوشت 3: اینم از امسال.  برای خودم و تو، برای همه، یه سال خوب آرزو می کنم عشق و سلامتی همین بسه...

 پی نوشت4: تیتر یه تکه از شعر هوشیار انصاری فر است که تو شرق جمعه چاپ شد

پی نوشت۵:  اینم سورپرایز شما امیر وقتی نی نی بود اینا عکسهای یک سالگیشه

http://www.pbase.com/aza_kamyar/image/54613430/medium

http://www.pbase.com/aza_kamyar/image/54613596

 پی نوشت۷: درضمن از همه مرسی به خاطر الطاف بی پایانشون

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:32  توسط آزاده   | 

 

خوب!

کار سختی نیست تنها گاهی باید بگذاری ببینم چطور گول شیطان چشمانم را خورده ای...

 گاهی باید دست از خوش خیالی کودکانه ات برداری و باور کنی به تار موهای رنگ به رنگ و بلند چسبیده به کتت حسودیم نمی شود وقتی می بینم پایت به زنجیرگیسویم گیر است . پهلوان پنبه! دل نازکت را پشت هیولایی که نیستی پنهان نکن، آرزویش را به دلت می گذارم بفهمی از تو می ترسم وقتی ترسناک می شوی.

هر چه دلت می خواهد باش، جناب شازده،   آقا،  هر چه دلت می خواهد خیال کن که هستی اما من حتا در خیال تو نمی شوم  دخترکی که بودم ،  پیش از تو از خیر آمدن شاهزادهء سوار بر اسب سفید گذشتم  و زنی شدم که هستم، زنی  که می بینی و به روی خودت نمی آوری ...

    می دانم می دانی فردا که بیاید با خود مسافری می آورد که گرفتار می شود و چمدان را در خیال جاده جا

می گذارد و به قول خودت اعلام خاکساری می کند در برابرم... پیش از تو...  اگر گذاشتم چترش را بالای سرم بگیرد و زیر باران پا به پایش رفتم  نگو نگفته بودی، آن وقت اگر از در درآیی و بگویی این تو بودی که در را باز گذاشتی از قصد به روی سرنوشت،  مطمئن باش بر این چیزی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم؟ بخشایش ناگزیر شاید، نمی خندم ، گریه می کنم برای مردی که نبودی...

 

 

پی نوشت1: چرا وقنی گردش خون مذاب را در رگهایم حس می کنم باز این طور سردم است؟

 

پی نوشت زنانه:  نادیا انجمن فقط بیست و پنج سال داشت مثل من...

 

پی نوشت استادانه: دکتر جیگر امروز فرمودند آن شاعری که صائب تبریزی نیست اما تو اسمش صاد داره شعرهای سخت داره  کیه؟ صد تا شاعر با صاد گفتیم گفت نه بعد خودشون فرمودند بابا اونی که ایوان مداین رو گفته آها خاقانی شرواانی...   حالا پیدا کنید صاد را

 

پی نوشتِ آخر: این آقای آهنگ یک نقش است در نمایش ملودی شهر بارانی که دانیال حکیمی بازیش می کند و از آن نقشهای تماشایی که از یادت نمی رود...

 

پی نوشت پر ترانه:  می گم بگو که می شه با هم بمونیم واسه همیشه/  می گی ای کاش می تونستم بگم فردا چی در پیشه... زیبا شیرازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:49  توسط آزاده   | 

 

هر دوست تازه یعنی کشف یک دنیای دیگر، یعنی تلفظ دیگری از نام تو. این یکی به زبان قشنگ خودش صدایم می کرد اوزاده(  او نخوانیدها اوزاده مثل... مثل اردک، آره ، اردک) این اوزاده با آن آزاده ای که من هستم، یا آزای مادرم با آزاده بانو، با آزاده باجی، با آزادی، با آزی، با آزده، با ددک و با تمام اسمهایی که تا حالا به آن خوانده شدم فرق می کند این اوزاده حتا برای خودم هم یک آدم تازه است آدمی ست که نمی شناسمش اما مشتاق کشفش هستم ... پس به خاطر تمام اینها این پست تقدیم به فِرانک خانِم:

گاهی از خودم می پرسم رقصیدن را  بیشتر دوست دارم یا خواندن و نوشتن را، بعد فکر می کنم شاید باید خجالت بکشم که هر دو کار را یک اندازه دوست دارم اما هر کار می کنم خجالتم نمی آید پس این طوری خودم را راضی می کنم که آن دو تا هم یک جور رقصیدن است واژه هایی که در ذهن تو می رقصند، و روی کاغذ می رقصند و در برابر چشمانت هم.

اما رقص در همان مفهوم همیشگی که اسلامی اش می شود حرکات موزون برای من عین یکی شدن با روح بازیگوش و سرخوش زندگی است یکی شدن با تمام انرژی های مثبت موجود در عالم،  مرا برمی گرداند به روی مدار خودم، حس می کنم حالا دوباره قدرت جنگیدن دارم و می توانم داد بکشم زندگی بیا من حاضرم، حتا انقدر رویم را زیاد می کند که رجز خوانی هم می کنم...

اما آنچه این بار تجربه کردم یک اتفاق تازه بود و غریب... نمی دانم هرگز تجربه رقصیدن در یک دستهء رقص کردی را داشته اید یا نه؟ هووووووووم شور و شعفی که احساس می کنی به گفت نمی آید. نمی دانم در آن حرکت هم آهنگ پاها، یا در انگشتانی که در هم زنجیر می شوند چه سحری ست که این طور تو را به وجد می آورد. تازه من بلد هم نبودم فقط به خودم گفتم هی دختر از کجا معلوم باز هم چنین فرصتی داشته باشی فرصت کردی رقصیدن با کردهای واقعی... و دلم را زدم به دریا اول خیلی خجالت می کشیدم اما دستم را که گذاشتم در دست خیس و عرق کردهء بچه ها دیگر نمی رفتم، رفته می شدم...

کاش حرفم را گوش می کردی و می آمدی ...

 صبر کنید هنوز از آن همه رنگ که چشم را ناز می کنند نگفتم، خانواده داماد سنندجی بودند لباسهایشان رویه حریر رنگی و پر نگار داشت و رویش جلیقه می پوشیدند اما خانوادهء عروس مهابادی بودند لباسهای آنها هم حریری بود اما آنها به کمرشان شال می بندند و زیر لباسشان هم شلوارهایی می پوشیدند که لبه اش چین کش بود مال مسنترها تا روی مچ بود اما مال جوانترها کوتاهتر بود جایی بین زانو و مچ شاید باید بهش بگم شلوار کردی برمودا! فکر می کنم این لباسها باید خیلی گران دربیایید...

بگذریم این دو گروه کرد شکل رقصیدنشان هم با هم فرق می کرد رقص سنندجی ها به نظر من قشنگتر بود اما رقص مهابادی ها آسانتر به نظر می آمد. خودشان می گفتند حتا کردی حرف زدنشان هم با هم فرق می کند که این عجیب نبود چون مازندرانی حرف زدن ما که قائم شهری هستیم با حرف زدن سارویها فرق می کند در حالی که فقط  حدود  15 کیلومتر با هم فاصله داریم. مازندرانی تنکابنی ها و نوشهری ها را که من یکی اصلا نمی فهمم...

خلاصه خیلی خوش گذشت آخر هفتهء متفاوتی بود.  میزبانانمان به شدت مهربان بودند احساس می کردی سالهاست که می شناسیشان  و ما را، من یکی را حداقل، شرم کش کردند به خصوص وقتی می گفتند خیلی خوب رقصیدی وقتی خودم می دانستم دارند تابلو تعارف می کنند... آره خیلی خوب  بود اما همه چیز یک طرف رقصشان یک طرف...

پی نوشت1: دارم سعی می کنم حدیث را برگردانم روی مدار سابق اما نمی شود من هم کاری به کارش ندارم

 می گویم بگذار این یکی حداقل هر ماستی دلش می خواهد بخورد. بخور حدیث جان بخور نوش جان

پی نوشت 2: از این به بعد یه پی نوشت استادانه هم می نویسم البته فعلا آزمایشی ببینم جواب می ده یا نه اینم اولیش: استاد محترمی که البته قبلش بگم گوگول ترین پیرمردی ست که در عمرتان دیده اید و رسماً جیگر من است در یک عمل شجاعانه گفت :  " آره دیگه مثل وقتی می گیم  یا مقلب القلوب ادرکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 21:17  توسط آزاده   | 

 

هر پرنده ای یعنی همهء پرنده ها وقتی خسته می شن رو  شاخه یه درخت می شینند.

چیزی که گم نشه هیچ وقت پیدا نمی شه

من فرار نمی کنم فرانکی، ترکت می کنم

به سانی، با عشق ، ژولی

چشمایش رنگ اقیانوس بود تو شب

تو می دونی اقیانوس تو شب چه رنگیه؟

 من ملکه الیزابت رو می کشم

کار بزرگ زندگی من چیه ؟

تو زندگی هر آدمی یه چیزایی هست که هیچوقت مال اون نمی شه.

دیگه نمی ترسم.

خیلی چیزها رونمی شه تغییر داد یکی اش خود تو

به یه سگ تپل گفتند چرا به جای استخون داری تیغ ماهی می خوری گفت آخه تو رژیمم

دوستتون دارم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 8:35  توسط آزاده   | 

 

 

 

"سه تار بزند"

 

دلم می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

ودلم سه تار بزند

وچقدر دلم می خواهد که

دلم بزند.

 

بیژن نجدی ( از کتاب خواهران این تابستان)

 

پی نوشت: از تمام دوستانی که منتظر پستی دربارهء هلن کیکسن گذاشته امشان خیلی غلیظ عذر می خواهم. مامانی مامان ترینم اومده تهران پیشم الانم خوابه برای همینه که من انقدر یواش می نویسم. برای همین نمی تونم درباره هلن بنویسم هفته بعد می نویسم قول. این هفته فقط می خوام مامان بازی کنم. آقای باقالی 8 کیلو هزار تومن یواشتر هیس مگه نمی بینی مامانم خوابه. آخ اگه می تونستم همهء دنیا رو ساکت می کردم تا تو آسوده بخوابی ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:38  توسط آزاده   | 

 

ترجیح می دهم بندری باشم برای تو

بندری که پس از سفرهای دور و درازت

در آن پهلو گیری

و زمانی هر چند کوتاه بیاسایی

زمانی هر چند کوتاه

به کوتاهی یک بوسه حتا

ترجیح می دهم بندری باشم برای تو

تا لنگری فرو افتاده

که تو را از رفتن باز می دارد

تنها تو را قسم به باد که می پیچد در دل بادبانها

قطب نمایی که کشتی را به بندر باز می رساند

گم نکن.

 

پنج شنبه هشتم اردی بهشت

 

پی نوشت 1: سین عزیزم دوباره نگاه کردم نوشتم فکر می کنم کار ساده ای باشد حالا هم کاری ندارد حرفم را پس می گیرم : آقایان و خانمها اینکه یکی را عاشق خودت کنی اصلا کار ساده ای نیست خوب شد.

پی نوشت 2: سین  من این روزها غمین است و آسمان چشمانش بی بهانه ابری می شود می دانم دوباره باد می آید ابرهای سیاه می روند و باز از ته دلش می خندد اما هرگز دوباره آن سین دیروز نمی شود چیزی در او دگرگون شده است . فقط می خواهم به او بگویم به شجاعتش غبطه می خورم به اینکه بی هراس از غرق شدن به این دریای طوفان زده بی کنار زده است و می خواهم بگویم فکر نکن دست تهی باز گشته ای خوب که نگاه کنی می بینی دستانت تا چه اندازه پر است.

پی نوشت 3: استاد گلم خانم رنجبر پور نمی دانم هنوز هم نوشته هایم را در اینجا می خوانید یا نه. بهر حال روزتان مبارک باشد صد سال زنده باشید و سالم و سلامت. از شما به خاطر همه چیز متشکرم شما به من یاد دادید خودم را باور کنم ، باور کنم که می توانم و توانایی توانستن دارم. متشکرم چه لغت کوچکی ست برای  تشکر از شما . استاد صدیق، استاد بهرامی و حالا دکتر فرحزاد من همیشه از استاد شانس آورده ام . خدایا سپاس

 پی نوشت 4: به آقای خاکستری سر بزنید و جدا بی سلیقه اید که سر نمی زنید.

پی نوشت۵:به اینجا هم سر بزنید یه جورایی جواب پست شبه فمینیسم در ایران می تواند باشدhttp://www.iftribune.com/news.asp?id=17&pass=790

پی نوشت ۶: گاهی فقط به این احتیاج داریم که کسی اشکهایمان را تماشا کند صبر کند سیر اشک که شدیم یک دستمال بدهد دستمان و دستش را بگذارد روی شانه مان همین. نه حرفی نه حدیثی. اما معمولا این آدم همیشه انقدر عزیز است و انقدر دوستش داریم که نمی خواهیم ناراحت شود از ناراحتیمان و برای همین اشکمان را پنهان می کنیم و تنها می مانیم در غصه هایمان. برای همین است که ... بگذریم. هوای قریه بارانی ست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 10:58  توسط آزاده   | 

 

خانهء امیر را دوست دارم. اینجا آینه ای به دیوار آویزان نیست، اما اگر بخواهی خودت را تماشا کنی همه چیز در برابر چشمانت آینه می شود از سرامیکهای سفید و صورتی آشپزخانه بگیر تا میز و مانیتور و شیشه های در ورودی، شب که باشد می توانی عکس تمام قدت را روی در شیشه ای تراس ببینی.

 آن بیرون جلوی در حیاط درخت بلندی ست که زمستان چنان بی شاخ و بر شده بود که باورم نمی شود امروز این همه سبزیش را ، زیباست و وقتی باد در شاخه هایش می پیچد فکر می کنی شاخه ها دارند با تو احوالپرسی می کنند. خانهء امیر انقدر کوچک است که هر جایش باشی می توانی صدای بوچلی را بشنوی که رومانزایش را می خواند. آشپزخانه هود ندارد اما نمی دانم چطوری ست که بوی غذا همیشه همین قدر می ماند که فکر کنی تو هم کم کدبانو نیستی ها و نه بیشتر. می توانی مدتها کنار پنجره بایستی و کوچه را تماشا کنی و آدمهایی که می روند و می آیند. خیالت راحت هیچکدام سرشان را بالا نمی آورند و تو می توانی ساعتها فضولی پنهان از نظر باقی بمانی انگار از خاصیت تهران است که از یادت می برد گاهی هم سرت را بالا بیاوری، گاهی به آسمان نگاه کنی .

 وقتی حالت گرفته و آنقدر عصبانی هستی که حس می کنی مخت به جوش آمده و پیشانی ات مذاب شده

می توانی سرت را بچسبانی به خنکی همان سرامیکهای آینه ای اشپزخانه. اینجا همیشه صدای آب می آید نه اینکه کسی در نهر تنهایی رخت بشوید ها نه تقصیر دل نازک دیوارهاست.

اینجا اغلب تنهایی انقدر که دیگر داری به آن خو می کنی و داری به این نتیجه می رسی که تنهایی خیلی هم بد نیست می شود فیلم خیلی قشنگی مثل سرخ کیشلوفسکی را دید و لذت برد، می شودساعتها تنها نشست اینجا و نوشت و نوشت ونوشت ، هرچند گاهی ترس برم می دارد که مبادا دلم به تنهایی عادت کند اما بعد خودم بخودم می گویم امکان ندارد نشان به آن نشان که دارم با شما شریک می شوم تمام حجم احساسم را.

خلاصه تنها غصه ام اینجا این است که این بچه ننه تند تند دلش برای خانه شان، مادرش، بابا و امیر احمد و اتاقش تنگ می شود. از شما چه پنهان رفتن و آمدن کلافه ام می کند نه اینجا آرام می گیرم نه آنجا قرار. تا

می آیم مستقر شوم باز باید راهی شوم مثل کولی ها . به قول شهرزاد سپانلو از این سر دنیا تا اون سر دنیا غربت منه.

این خانه خوب است و من خوب می دانم چقدر دلش، دل در و دیوارش عشق می خواهد، دوست دارد زنی عاشق دست به سر و گوششان بکشد نه یک خواهر... . همهء خانه ها همین را می خواهند. نخندید جدی می گویم روح اشیا را جدی یگیرید. آره همهء خانه ها همین را می خواهند و ما سنگدلانه، خودخواهانه دریغ می کنیم.  چه کنیم دریغ کردن از آن کارهاست که خوب بلدیم .کاش بلاخره یک روز می فهمیدیم چه را چه طور می خواهیم. آره گاهی باورم می شود تنها ماندن بهتر از این است که بفهمی رویای آنکه دوستش می داری و باورت بود که دوستت می دارد نیستی . زمانی زنی را می شناختم که می گفت هر روز صبح باید به مردت بگویی دوستش داری اینکه دیروز گفته ای کافی نیست چون دیروز دیروز بود و امروز یک روز دیگر است از کجا بداند امروز هم دوستش داری ... و من به او می خندیدم هنوز هم می خندم به این رومانتیک بازیها . فکر کنم مردها انقدر هم خنگ یا فراموشکار نباشند  هستند؟!!!! آشنایی من و آن خانم خیلی زود گذر بود نمی دانم هنوز هم مردش را همان طور دوست دارد یا؟

فکر می کنم شاید مشکل از اینجاست که ما چارهء دردهایمان را در دوست داشتن می بینیم و باور نمی کنیم که همیشه فاصله باقی ست  وصل ممکن نیست . اگر من در او یا او در من فنا شود حل شود دیگر تویی باقی

نمی ماند که دوستش داشته باشم .من باید من بمانم. و شاید بهتر است باور کنیم این گره ها راخودمان به روحمان زده ایم هیچ کس جز خودمان هم نمی تواند بازش کند او نه پهلوان و قهرمان است نه فرشتهء مهربان . آدم است درست مثل خودم مثل خودت. فقط قرار است همراهت باشد و همراهش باشی به همین سادگی  پس شاید بهتر است عاشق تصورات ذهنیمان از او نشویم ، آره بهتر است .  من هم بهتر است انقدر حرف نزنم چون حرف زدن آسان است خیلی آسان.

زمانی فکر می کردم اینکه یک مرد را عاشق خودت کنی اصلا سخت نیست اینکه عاشق نگه اش داری سخت است حالا فکر می کنم مرد و زن ندارد عشق شدن آسان است و عاشق ماندن سخت دشوار.

بهر حال برای امیر زنی آرزو می کنم که دلش همیشه و همیشه تالاپ تالاپ برای او بزند. چون ارزشش را دارد . امیدوارم این بار به آروزیم برسم.. شما هم به آرزو هایتان برسید.

پی نوشت1: ببخشید که بیشتر جاها از ضمیر ما وتو استفاده کردم خواستم شما را هم داخل ماجرا کنم تا احساس نکنم تنهایم.

پی نوشت 2: هنوز این مطلب را در وبلاگم نگذاشتم  اما ور پیله ای مخم بهم گیر داده که اینجا چه جای مانیفست عاشقانه دادن است. بابا ولم کن حریف تو یکی که می شوم. قول می دهم پست بعدی یک مطلب توپ ادبی بگذارم . خوبت شد.

پی نوشت 3: خواهش می کنم این طور در بخش نظریات بر هم نتازید از چپ و راست . یادمان نرود که ما همه فرزندان ایرانیم ایران خوب خود را مانند جان می دانیم . و اینکه تومتفاوت ازمن فکر می کنی اصلا دلیل

نمی شود که به توگیر بدهم  یا خدای نکرده کار به جاهای باریک تحقیر و توهین بکشد . خواستم زود بگویم چون پیشگیری بهتر از درمان است. من معتقدم هیچکس دشمن نیست مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. پس به خاطر من اگر خاطری پیش شما دارم با هم مهربان باشید حداقل اینجا در حدیث نامکرر قبل از اینکه وارد شوید اسلحه هایتان را تحویل دهید. سپاس

پی نوشت 4: این آهنگ بویز هم خیلی قشنگه ها همین که می گه: به تو محتاجم به حس دستات به تو محتاجم به رنگ چشمات...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 11:34  توسط آزاده   | 

سلام

 آغاز کردن سخت است هرچند نه به سختی تمام کردن. قصدم این است که در این، این ... این چه؟ ، این مقال؟ این مجال ؟ این دفتر؟ این... حالا هر چی، مهم نام نیست مهم ماهیت است ، هرچند نام خیلی هم بی اهمیت نیست مثلا من که نمی توانم بنویسم قصدم این است که در این ماهیت از چه و چه وچه بنویسم. اصلا چه دارم می گویم «بگذریم».

« بگذریم » در گوش مخاطب من لغتی امید بخش است یعنی سحر نزدیک است منظورم اینه که دارم یواش یواش میروم سر اصل مطلب.

قصدم این است که در این « حدیث نامکرر» ( حالا شد ) شعرها، داستانها، مقاله ها ، نقد و معرفی کتابها فیلمها و 100 تا ها ها های دیگه بنویسم  به قلم شخص شخیص خودم و شخص شخیص دیگران و به ترجمهء خودم و دیگران هیچ فرقی نمی کند مهم این است که پاستوریزه باشد. به علت بودجهء محدود دانشجویی آن هم از نوع آزادیش فکر نمی کنم بتوانم بیش از هفته ای یکبار نو نویسی کنم که البته احتمالا این قضیه ناراحتتان که نمی کند هیچ شاد هم بشوید. بهر حال این نخستین مطلب من است که در انتخاب آن حسابی رعایت پارتی بازی و فامیل بازی شده است:

 

               بر ترسهایم پیروز می شوم

               بر حجم خالی تردید

                و پروانهء پنهان میان انگشتانم را

              به اولین پرتو صبح هدیه می کنم

 

                          امیر احمد کامیار

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 20:41  توسط آزاده   |