تبليغاتX
حدیث نامکرر

 

 

 

این کتاب نوشته شینودا

 بولن و ترجمه آذر یوسفی ست.

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپش کرده

 و قیمتش 3000 تومان است.

 

کتاب با این جمله شروع

می شود: هر زنی قهرمان زندگی خویش است.

5 خدا بانوی اساطیری

 یونان ( که من ترجیح

 می دهم بهشان بگویم الهه)

 در این کتاب معرفی

می شوند. نویسنده این

کتاب معتقد است که ما ( زنان ) درست مثل یک دنیای افسانه ای

 می مانیم و این خدابانوان

 در ما به زندگی خود ادامه می دهند. تک تک هر خدا

 

بانو را شرح می دهد و می گوید زنی که تحت تاثیر هر کدام از این خدا بانوان باشد چه خصوصیات بارزی دارد. ( البته از آنجایی که عشق در سرزمین ما ممنوعه است ( و ما هم چقدر عاشق نمی شویم اصلا) فصل آفرودیت طفلکی در کتاب سانسور شده و چقدر هم حیف.)

نویسنده که خود روانشناسی پیرو مکتب یونگ است معتقد است هر زنی در سفر زندگی قهرمان خود است، باید این الهه ها را بشناسد تا بتواند از آنها کمک بخواهد و البته در بعضی جاها با  تاثیر مخربشان بجنگد و فریبشان را نخورد. یعنی آنها باید بفهمند در نهایت این شمایید که خدای آنها هستید.

بگذارید از تجربه خودم بگوبم: واقعا از خواندن کتاب لذت بردم مثل این می ماند که دارم به کشف خودم می روم. این کتاب تو را آماده  جنگ می کند دشمن را برایت شناسایی می کند و به دستت سلاح مناسب نبرد می دهد.

مثلا همین مثال من را ببینید حالا می دانم  مثالهای من چرا همیشه انقدر جنگی  می شود، چرا به نظرم زندگی جنگ است و دیگر هیچ. یا چرا ته دلم همیشه دلم می خواست می توانستم همه چی را ول کنم بروم تارک دنیا بشوم یا چرا هیچ جای دنیا اندازه خانه  برایم اهمیت ندارد. فکرش را بکنید قبلا همیشه به خودم می گفتم آخه مگه یه آدم چقدر می تواند متناقض باشد. حالا اما می دانم هیچ هم متناقض نیستم تازه خیلی هم طبیعی و با حالم، بعله.

خواندن این کتاب را به همه آقایونها هم توصیه می کنم، اصلا به نظرم عشاق جوان باید بنشینند با هم این کتاب را بخوانند. البته قبلش آقایان باید به جون مامانشون قسم بخورند که بعد موقع دعوا از این کتاب علیه بانوان محترم استفاده نکنند که خیلی نامردیه، مثلا نگند باز آرتمیس کمانمش رو کشید، اند سو آن اند سو فور.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:43  توسط آزاده   | 

 

 

و دیدمش، مانند تندیسی باشکوه در آستانه در نشسته بود، باریک و بلند و دوراز دسترس، با پیراهنی سبز با

 حاشیه دوزی طلایی و موهای کوتاه به شکل بالهای گشوده پرستو وآرامش عمیق کسی که چشم به راه مسافری ست که قرار نیست بیاید.

                             

صفحه یکی مانده به آخر کتاب زنده ام که روایت کنم  

 

پی نوشت1: امیر می گوید این کتاب یک جورهایی تو هوا تمام می شود، نیمه تمام است انگار، من می گویم حتا اگر این طور باشد باز هم چه خوب که تمام کرده این  نیمه تمام را با او،  با مرسدس باچا. تمام کتاب فکر می کنی مگر می شود  آدمی مثل مارکز عاشق زنی یا حتا زنهایی نشده باشد بعد که دستش را رو

می کند خوشت می آید، یعنی من که خوشم آمد از اینکه این طور مرسدس را در دل کتاب  پنهان کرد تا  یهو... بومب

 

 پی نوشت برای امیر: گابیتو مارس 1958 با مرسدس ازدواج می کند تا حالا هم با هم مانده اند.

پی نوشت برای شما: خوب این هم  از این، برگشتم از کلمبیا با هواپیمای بندرعباس- مشهد

 

پی نوشت بی ربط: انقدر آتش می خوری نفست بوی جهنم گرفته، تا کجا می خواهی دور شوم از تو، این فاصله بینهایت بس نیست؟!

 

پی نوشت پر ترانه: "عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه" نیما. هان؟! یا چطور است امشب برویم از آن طرف بام بیافتیم " دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره " گوگوش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:45  توسط آزاده   | 

 

اکنون که چرفندها می گوسند اکنون که چهبلان بلچه می زنند

اکنون که با سپیدن دمیده نوازهای بلند می ناقوسند

و عرها خرخر می کنند و پرغان می مرند

و شب می زنند سوتگردها و غرچه ها می خوکند

و سرخگاه سحرفام، کشت افشان می شوند فراخ زر زارها

می مروارند مایع باریدها، آن گونه که می اشکانم از دیده چک ها

و سرمانم در ازرا، گرچه سوزنم روحنده

می آیم تا بنغمم ریزه هایم را پنجه پایره ات

 

ترجمه نبوغ آسای کاوه میرعباسی از "سرودهء بی سر و ته و نبوغ آسای شاعر بو گوتایی : خوزه امانوئل مارو کین

 

پی نوشت با ربط: فکر کردم به جای به به و چه چه کردن از کار مترجمی که حاضر است بمیرد در پای متن و هیچ اثری از خودش باقی نگذارد تا مارکز زنده شود و زنده بماند در زبان فارسی مشتی بیاورم نمونه خروار

پی نوشت پرترانه: دل کوچولو دل دیوونه دیگه نرو از خونه/ پریشون می شی پشیمون می شی دیگه نرو از خونه. با صدای مهستی

پی نوشت بی ربط: دل کوچولو دل دیوونه این دفعه بری از خونه همچین می زنمت که صدای بز دربیاد ازت. من مامانت نیستما، دهه.

در ضمن اون آقاهه کاوه میر عباسیه ها . عکس رو هم از سایت میراث فرهنگی کش رفتم

چرا انقدر غر می زنید خوب من دلم نمی خواد از کلمبیا برگردم. حسودیتون می شه نه!! ولی بشارت باد برش ما که فقط یه قسمت دیگه مونده یه قسمت پرهیجان و عشقی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:7  توسط آزاده   | 

 

سعی نکنید اسم شخصیتها را به یاد

 بسپارید چون هر چند صفحه که 

می خوانید مجبور می شوید برگردید و ببینید این مثلا ثسار آئو گوستو دل بایه 

 کی بود؟! مهم نیست. اسمهایشان اصلا

 مهم نیست، فقط بخوانید برنگردید آنهایی که باید با شما همراه شوند همراه می شوند.

به نظر من این از آن کتابهایی ست که هر کسی در سرش سودای نوشتن دارد حتما باید آن را بخواند به قول انگلیسی زبانها

 این کتاب " must read"  است. کشف شباهت بین خودتان و مارکز حتما شما را به خودتان امیدوار می کند من که خیلی خوشم آمد وقتی فهمیدم او هم مثل من هر روز نمی نوشت یکی امروز می نوشت یکی سال دیگر. یا اینکه او هم کمرو بود

 و خجالت می کشید کارهایش را نشان

بقیه بدهد فکر نکنم هیچ کس مثل من او را وقتی از دست کمرویش حرص می خورد

و یه خودش بد وبیراه می گوید درک کند. یکی دیگر که هم به درد دنیا می خورد هم عقبا اینکه دیگر وقتی رییستان بهتان گفت یک پروژه برداشته بی این گندگی و تا

 آخر آبان شما مترجمان کوچولو باید تا آخرین رمق کار کنید و هر روز 2500 واژه را تبدیل کنید به 2500 واژه دیگر نمی ترسید که مبادا دیگر وقت نکنید بخوانید وبنویسید که برای شما یعنی آب یعنی هوا. بعد که ببینید گابیتو این همه کار به معنای واقعی خرکاری می کرد و باز هم فرصت پیدا می کرد بنویسد به خودتان می گویید من هم می توانم مگه چیم از مارکز کمتره ها ها ها.

تازه بین خودتان و دیگر شخصیتهای کتاب هم شباهت می بینید مثلا وقتی خواندم مارتینا فونسکا وقتی می گقت آره می شد نظرش را عوض کرد اما وقتی گفت نه یعنی نه، خیلی خندیدم که کشف کردم این مرض جهانی ست و من تنها مبتلا نیستم.

تازه فقط این نیست که بین مارکز  با آدمهای دوروبرتان هم شباهت می بینید. مثلا به نظر من کارهای این خان داداش بزرگه ما درست عین گابیتو ست همان خوبیها همان گیرها همان خل بازیها و فکر می کنید اگر تیتا مانوتاس او هم بیاید و کنارش، نه پشتش، بایستد او هم فلک را سقف بشکافد.

باز هم ادامه دارد.

خوب چیه نود قسمت می شینید پای این سریال به قول دن آدئو داتو پوپولیستی نرگس، نوشته های من یعنی از اون کمتر چرنده ها ها ها

 

پی نوشت برای امیر احمد: امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده/ تو صبح دلارایی من شام دل آزرده/ امشب به تو رو کردم ای خاطرهء جاری/ تو هق هق دریاوار من شبنم بیداری...  باور کنی یا نه تولدت برای من یه چیزی تو مایه های معجزه ست، یه چیزی که نمیذاره زانو بزنم وقتی که کم می آرم، نمی ذاره ناله کنم وقتی این مسکنها تسکین درد نمی شند، نمی ذاره بشکنم نگاه تو،  با هیچ کس مثل تو تلخی نمی کنم، هیچ کس هم مثل تو تحملم نمی کنه، فقط با تو خوده خودمم انگار، ولی برای اینها نیست که دوستت دارم، دوستت دارم چون تو دنیای به این بزرگی فقط تو امیراحمد منی فقط تو.

 آدرس اصلی تصویر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:25  توسط آزاده   | 

 

" زندگی آنچه زیسته ایم نیست. بلکه همانی ست که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم."

 

کتاب " زنده ام که روایت کنم" اتوبیوگرافی گابریل گارسیا مارکز است ( نمی دانم این اتوبیوگرافی به فارسی چه می شود، زندگی نامه خودنگاشته شاید ). کتاب نابی ست از آن کتابهایی که هیکل گنده اش می ترساندتان اما بعد می بینید مثل اغلب غولها قلب کودکانه ای در سینه دارد و همین که انقدر جرات پیدا کنید که روی نوک پا بلند شوید و لبهایش را ببوسید در برابرتان تبدیل می شود به همان

 شازده معروف. بله این طوری می شود که  شروع می کنی و به وسط ها که می رسی به خودت می گویی عجب کتابی اما دیگر نمی خوانمش این کتاب از آن کتابهایی ست که فقط باید یک بار خوانده شود اما هنوز تمامش نکرده ای می بینی نشسته ای و داری از نو تورق می کنی. بار اول لذت می بری بار دوم از خاطرهء لذتی که برده ای لذت می بری. عجب کتاب لذیذی.

آنچه بیش از هر چیز در کتاب به چشم می آید شباهت دنیای نویسندگان آمریکای لاتین است. با خواندن کتاب نه تنها صحنه های داستانهای مارکز پیش چشمت مجسم می شود بلکه صحنه هایی از داستانهای ایزابل آلنده، خورخه آمادو، یوسا، و خوان رودلفو را هم می بینی. آره گل گفتم خوان رودلفو ، صحنه ای که گابیتو در سفر به آراکاتاکا زنی را می بیند که از کنارش می گذرد زنی که سالها پیش مرده  را مقایسه کنید با مضمون اصلی شاهکار رودلفو " پدرو پارامو".

بعد از خواندن این کتاب به این نتیجه رسیدم آنچه این نویسندگان می نویسند و ما اسمش را گذاشته ایم رئالیسم جادویی برای آنان عین رئالیسم است. مارکز در این کتاب طوری از حضور روحی سر میز صحبت می کند انگار این پیش پا افتاده ترین اتفاق دنیا ست.

 فکرش را بکنید چه کیفی می دهد زندگی واقعی در رئالیسم جادویی.

 هوووووووووووووم .

 بیا بریم کلمبیا کلمبیا هنوز قشنگه.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:19  توسط آزاده   | 

 

 

داستان مراسم اهدای جوایز داستانکهای اینترنتی 88 کلمه ای

 

این مسابقه به همت سازمان میراث فرهنگی و همکاری انتشارات ققنوس، روشنگران، چشمه، افق و معین برگزار شد. هر نویسنده ای می توانست با سه داستان و از طریق اینترنت در مسابقه شرکت کند. پنجم آبان با تمام شدن مهلت ارسال آثار داوران آقایان جواد مجابی و ابوتراب خسروی و خانم شهلا پروین روح به انتخاب آثار برگزیده مشغول شدند و امروز یعنی 15 آبان  مصادف با سالمرگ جمالزاده مراسم اهدای جوایز در سالن اصلی کاخ نیاوران برگزار شد:

     من وفرزانه  بعد از کلاس خانم دکتر فرحزاد و پس از طی مسافت طولانی و پر ترافیک خسته و درب داغان به آرامش سبز پر رنگ کاخ نیاوران رسیدیم که خلوت بود و خنک. با اینکه خانم دکتر نیم ساعت زودتر تعطیلمان کرد باز هم 45 دقیقه تاخیر داشتیم وقتی رسیدیم آقایی که بعد فهمیدیم اسمش آقای باقر پور است ( اما هنوز نفهمیدیم چه کاره است ) داشت صحبت می کرد گویا قبل از رسیدن ما حضار که تعدادشان هم زیاد نبود یک فیلم هم دیده بودند. آقای باقر پور از داوران و ناشران و تمام کسانی که کمک کرده بودند تشکر کرد. ایشان طی یک اقدام شهادت طلبانه از ساعت سواچ سوییس هم تشکر کرد ( هرچند بعد حرفش را تصحیح کرد و گفت از نمایندگی این ساعت در ایران متشکر است اما متاسفانه شعار ما این است : سوتی گرفته شده پس داده نمی شود)

بعد آقای دریا بندری آمد و دوتا خاطره از آقای جمالزاده تعریف کرد 1: ایشان در سویس به ملاقات آقای جمالزاده می روند که آن موقعها خیلی خوشتیپ بودند البته پاهای کوتاهی داشتند و و قتی روی صندلی

می نشستند بالا تنه شان طبیعی به نظر می آمد اما وقتی می ایستادند انگار هنوز نشسته بودند و هیچ تغییری نمی کردند ایشان به آقای دریا بندری گفتند حق حرف زدن ندارد و باید فقط به حرفهای او گوش کند ایشان هم همین کار را کردند.

2) این خاطره را از قول آقای سید حسینی تعریف کردند: آقای سید حسینی هم به همراه دوستانشان به دیدن آقای جمالزاده رفته و قبلش هم تلفنی اجازه گرفته بودند. در باغ ایشان می نشینند و بعد از گفتگو موقع ترک منزل آقای جمالزاده  کاغذی را نشانشان می دهد که به پلیس نوشته بود. گویا استاد خیال کرده بود ( چرایش را

نمی دانم پس نپرسید) آنها برای کشتن او آمده اند و در آن کاغذ به فقانسه به پلیس نوشته بود عده ای اراذل ایرانی آمدند و او را کشتند اما چون آنها را نمی شناخته و فقط تلفنی با آنها صحبت کرده نمی تواند نشانی هایشان را بگوید.

آقای دریا بندری در انتهای کلامشان فرمودند ایشان ( آقای جمالزاده) نامه نویس قهاری بوده و اگر کسی دو کلمه برایش می نوشته بیست صفحه جواب می داده.

آقای مجابی بعد از ایشان به نمایندگی از هیات داوران آمدند و با صدای قشنگ و رسایشان ( این یکی را جدی گفتما) اعلام کردند  با اینکه توبه کرده بودند از داوری به خاطر کنجکاوی درباره جوانان ( آقای مجابی هم در کار ما مانده انگار. آخه یه طوری گفت جوانان انگار دارد از جانورانی ناشناخته صحبت می کند بذارید همون اول بگم من سریندی پیتی ام لطفا  برید واسه خودتون یه سری جونور متناسب دیگه پیدا کنید ) ایشان کشف کردند که یک: این جانوران ببخشید این جوانان به شدت مرگ اندیش و ملول و گرفتار یک سرسام تارخی اند. دوم : جرات و جسارت کشف دنیاهای جدید را ندارند. و با اینکه از رسانه های مکتوب ( روزنامه و کتاب) فاصله گرفته اند!!!! ( علائم تعجب از این جانب است لطفا به گیرنده هایتان دست نزنید) و به رسانه آزادی چون اینترنت رسیده اند!!!!!! اما باز هم جسارت اخلاقی ندارند. بعد هم بیانیه هیات داوران را با همین مضمون قرائت کردند  و فرمودند 500 نفر با بیش از 1200 اثر در این مسابقه شرکت کرده اند و اکثریت با کسانی بود که برای نخستین بار در چنین حیطه ای طبع آزمایی می کردند که اگر نویسنده نشوند دست کم خوانندگان

حرفه ای ادبیات خواهند شد. همان مرگ اندیشی مذکور داوران را متوجه زنگ خطر اجتماعی کرد که باید به آن توجه نمود. ایشان فرمودند موضوع 84 درصد آثار  مرگ است و پس از خودکشی مرگ در اثر زلزله بیشترین آمار را داشته. داستانها پر از شرح احوال معتادان، روشهای استعمال اکس و کریستال  بوده است و این نشان می دهد روش استعمال افیون در ایران نسبت به نسل آقای مجابی تغییر کرده است. و البته هنوز بودند کسانی که از عشق بگویند هر چند اندک. هیات داوران معتقد بودند فضای اینترنت محیط مناسبی ست برای بیان آزاد یا همان آزادی بیان با این حال داستانها اغلب ترس خورده و با احتیاطی  برخاسته از محدودیتهای اوراق چاپی نوشته شدند. و در آخر ، هرچند این تجربه نخست را تایید نکردند اما امیدشان را برای دیدن کارهای بهتر از دست ندادند.

نمی توانم بدون گفتن هیچ حرفی به بقیه ماجرا بپردازم پس اینها را داخل پرانتز داشته باشید: دلم می خواست آقای مجابی یا هیات داوران تعریفشان را از مرگ اندیشی و فضای تلخ می گفتند هرچند اذعان داشتند که شاید این فضا ناشی از شرایط اجتماعی باشد اما... من نمی دانم هیات داوران فضای حاکم بر بوف کور که این همه به آن مینازند را چه می نامند یا اکثر داستانهای آقای هدایت را، کارهای چوبک را، تعداد زیادی از داستانهای خانم دانشور را که شاید مرگ محور نباشند اما نمی توان منکر تلخی شان شد. جای خالی سلوچ ، یا چرا راه دور برویم کتاب اسفار کاتبان خود آقای خسروی را چه می دانند. در ادبیات ما فقط زویا پیرزاد داستانهای هپی اندینگ می نویسد که متهم است به عامه پسند بودن... پس شاید بد نباشد به جای ایراد گرفتن از نسل جوان به آینه نگاه کنیم. تریپ اندوه گرفتن در این مملکن یک ژست روشنفکرانه است که این نسل آن را از نسل پیش از خود آموخته است بگذریم از شرایط اجتماعی و اینکه آیا اصلا اندیشیدن به مرگ  فی نفسه ناپسند است یا خیر .  و در ضمن اگر هیات داوران کمی روزنامه بخوانند متوجه می شوند فضای اینترنت به هیچ وجه برای گفتن امن نیست آنجا هم آزادی بیان وجود دارد اما از آزادی بعد از بیان خبری نیست در ضمن  من نمی دانم آنها انتظار داشتند ما در ۸۸ کلمه چه آپولویی هوا بکنیم و من اصلا نفهمیدم منظور آقای مجابی از " جسارت اخلاقی " که ما نداشتیم چیست به نظرم گفتن از مسایل اخلاقی خیلی نیاز به جسارت ندارد ... بگذریم

آقای مجابی جایزه نفر سوم را به خانم محبوبه شریف آبادی 19 ساله اهدا کردند که در سالن حضور نداشتند. بعد آقای خسروی تشریف آوردند و باز هم تشکر کردند و جایزه نفر دوم را اهدا کردند به آقای حسین نیازی 25 ساله به خاطر داستان پدر که داستانهایشان را می توانید در جاداستانی بخوانید ( در سالن هم بهشان تبریک گفتم اینجا باز هم از طرف خودم و حدیث برایشان آرزوی موفقیت روز افزون می کنم به این امید که اگر روزی داور چنین مسابقاتی شدند انقدر شرکت کنندگان جوان را توبیخ  نکنند به خاطر افکارشان)  .

بعد هم خانم پروین روح آمدند و گفتند نویسند باید کلی عرق بریزد برای نوشتن بعد کلی عرق بریزد برای یافتن ناشر و ما حالا چه راحت شدیم با این مسابقه و جوایز نوش جانمان ( البته نوش جانشان) و از همین حرفها و بلاخره جایزه اول را اهدا کردند به آقای محسن اکبر زاده 20 ساله که ایشان هم متاسفانه نبودند در سالن.

بعد هم آقای بهارلو آمدند از طرف آقای دولت آبادی، اما از طرف خودشان در ادامه حرفهای داوران رجعت دادند ما را به آثار جمالزاده و گفتند عشق،  طنز و تخیل از ویژگی های بارز آثار جمالزاده است و ایشان اشراف کامل داشته به ادبیات مدرن آن روز دنیا واگر مدرن ننوشته دلش نخواسته ( خوب پس من هم می گویم اگر تلخ می نویسم برای این نیست که نمی توانم شیرین بنویسم بلکه نمی خواهم یعنی دلم نمی خواهد  شیرین بنویسم) .

بلاخره آقای باقر پور دوباره آمدند و گفتند آقای دهباشی به نفر اول اشتراک رایگان یک ساله مجله بخارا را اهدا کرده است. بعد افزودند در اینجا هفت نفر دیگر را هم تشویق می کنند:

1-     آقای عبدی 19 ساله که نبودند به گمانم

2-     یک  خانم چادری به نام اعظم ایرانشاهی

3-     آقای امیرحسین هاشمی 16 ساله که نمی دانید چقدر شکل هری پاتر بود البته بدون زخم بر پیشانی

4-     آقای فراز حمزه ای 21 ساله

5-     خانم مژگان بابا مرندی

6-     آقای پویا رازی

7-     و خانم شهرزاد عالم فتحی ( اگر درست شنیده باشم) که هر کار کردند حاضر نشد بگوید چند سالش است.

 

بعد آقای باقرپور گفتند کوچکترین شرکت کننده در این مسابقه 9 سالش بوده و کهن سالترین هم 67 ساله بوده است.

در آخر هم داوران از دست آقای دریابندری و از طرف ساعت سواچ، ساعت سواچ جایزه گرفتند به رسم تقدیر.

 

 اما در آخر انتقاد من نه به مسابقه بود  که بسیار هم خسته نباشند کارشان حرف نداشت و واقعا در خور تحسین بود و نه با هیات داوران پدر کشتگی دارم حرف من فقط همانی ست که گفتم و همه اش نقصیر خانم دکتر فرحزاد است که این عینک انتقادی به هر چیز نگاه کردن را به چشمم زد.

و در آخرتر هم اگر دلتان خواست  می تو.انید این پایین سه تا داستانی که با آنها در مسابقه شرکت کردم را بخوانید:

 

می مانم در تاریکی

چراغ اتاق خوابشان اگر  روشن باشد که هست نورش پاشیده می شود این سو و آشپزخانه مرا روشن می کند آن وقت اگر از پنجره نگاه کنم  تختشان را می بینم که حالا خالی ست.  کنار پنجره آنقدر می مانم تا صدای پا را در راه پله  بشنوم ... صدای چرخیدن کلید در قفل ... صدای باز شدن در ... صدای نامفهوم مرد ....صدای خندهء زن که درهم می شود در صدای خندهء مرد... و آشپزخانه ام که تاریک می شود و من ...

 

اندازهء نوک انگشت

گفتم خداحافظ اما گوشی را در دستم نگه داشتم و به صدای بوق آزاد گوش دادم...

خیره شدم  به  نقش مینیاتوری گلدان روی میز، مردی که  دستش را به آن سمت گلدان کشیده.  گلدان را برگرداندم و دستم را کشیدم روی گیسوی پریشان زن که سالهاست چون مرد  دستش را به سوی هیچ دراز کرده .  گلدان را کمی  می چرخانم  و زل می زنم به فاصلهء کذایی بین دستهایشان ، فاصله ای تنها به اندازهء نوک انگشت...

 گوشی را می گذارم سر جایش.

 

عشق من

زن ، با آن موهای شانه نکردهء  سیاه  و ابروهای کلفت خیلی شکل من شده خیلی. به پهلو دراز کشیده روی تخت و سرش را به مشتش تکیه داده.  یک کتاب هم جلویش باز است.  من هم دوست دارم اینطوری کتاب بخوانم.  اما او نمی خواند  زل زده به دوریبن شاید هم عکاس  و تمام صورتش می خندد. خیلی شکل من است. ولی من نیست.

 می بینی او هم زیبا نیست حتا سعی نکرده زیبا به نظر بیاید اما عکاس اسم عکس را گذاشته عشق من.

 

پی نوشت۱ـ در ضمن یادم رفت بگویم من از طرف خودم به تمام برندگان تبریک می گویم و برای همه آرزوی موفقیت دارم

 

پی نوشت ۲- پونه داستان  کافه را بازنویسی کرده همان داستانی که آن شعر کتاب "سرزمین مادری" را به زن داستان تقدیم کرده بودم اگر دوست داشتید یعنی حتما بخوانیدش خیلی خوب شده است 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 22:48  توسط آزاده   | 

"تاتار خندان نامه" نامه

 

تاتار خندان نوشته غلام حسین ساعدی ست. انتشارات به نگار کتاب را چاپ . نشر چشمه مرکز پخش آن است. البته چاپ اول کتاب به سال 1373 بر می گردد آن موقع قیمت اش 570 تومان بوده حالا نمی دانم اصلا تجدید چاپ شده یا نه و اگر شده قیمتش جقدر است را هم نمی دانم.

بر خلاف دیگر آثار ساعدی در این کتاب از آن مالیخولیای بهت و ترس ولرز به آن شدت  خبری نیست. داستان من فکر می کنم به راحتی می تواند با هر دو دسته مخاطب – خاص و عام- ارتباط برقرار کند. داستان پزشکی ست که به قول خودش به خاطر اوضاع قاراشمیش رو حی اش ( خانمی که دوستش داشته او را ترک کرده و به خارج رفته ( البته فکر کنم این را هم نمی گفتم شما خودتان می گرفتید وقتی می گویم اوضاع یک آقا قاراشمیش است دلیلش چیست) ) چی می گفتم آهان آقای دکتر کار و زندگی اش را در تهران به همان دلیلی که گفتم ترک می کند و به روستایی دورافتاده می رود به نام تاتار خندان و در آنجا ( فکر کنم الان دیگر باید برای لو ندادن ماجرا و حفظ تعلیق سه تا نقطه بگذارم) ... ( این طوری) .

البته برای اینکه حتما کتاب را بخوانید بگویم که آقای دکتر در آنجا با یک خانمی هم آشنا می شود که اسمش هم پری ست( به قول یک نفر تنها راه حل خوب شدن زخم عشق ناکام قدیم رو آوردن به عشق جدید است. ( دارید درمانهای مدرن رو))

شاید تاتار خندان به پیچیدگی مثلا داستانهای کوتاه مجموعه ترس ولرز نباشد اما رئالیسم جادویی خاص آثار این نویسنده در این کتاب هم هست. مثلا وقتی مشد آقاجان و مشد عباس و بقیه از خان سابق حرف می زنند.

نکته برجسته کتاب خلق شخصیتهایی ست که هر کدام در دل داستانی واحد خالق و راوی داستان خویشند شخصیتهایی که هنوز چند صفحه بیشتر ورق نخورده با شما آشنا می شوند و این آشنایی تا آخر عمرتان با شماست.

آنچه مرا دلتنگ می کند انتهای کتاب است منظورم این نیست که آخر کتاب غم انگیز است نه اتفاقا داستان پایان خوشی دارد که این هم هنر نویسنده است که گرفتار مد امروز نشده بود متاسفانه امروز بعضی هنرمند نماها ما فکر می کنند اگر آخر داستان گریه دار باشه اثر هنر ی ست و اصلا به ظرفیت داستان فکر نمی کنند. باز از شاخه ام پریدم. داشتم می گفتم که آخر داستان دلتنگم می کند آنجا که ساعدی نوشته پایان و بعدش زندان اوین 1353

همیشه به اینجا که می رسم به خودم می گویم وقتی من که مثلا آزادم انقدر دلم می خواهد مثل آقای دکتر قید همه چیز را بزنم و بروم بشوم یک تاتاری، یک تاتاری خندان، او که پایش در زنجیر بود چقدر ...

 

پی نوشت1 : خیلی دلم می خواست 31 شهریور چیزی می نوشتم که نشد هرچند قهرمانان ما احتیاج به یاد آوری ما ندارند که به قول خدا آنان زنده اند این ماییم که مرده ایم.

 

پی نوشت زنانه:  زن  سانسور می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 12:10  توسط آزاده   | 

 

 

"سرزمین مادری" نامه:

 

به تمامی

 

زیر ریزش شاه بلوط ها

باغ را در آغوش گیریم

 

از صدایی به صدای دیگر رویم

وازمیان خش خش زمان بگذریم

 

نامه های دوستانه را

 دوست بداریم

 

هر کجا خار تیزی در جانمان خلید

خون آلوده شویم

و به تمامی خودمان باشیم

 

سرزمین مادری نام کتابچه شعری ست از رزه آوسلندر، شاعری که معلوم نیست کجایی ست ( دلیلش را       می فهمید الان) کتاب را نشر ققنوس چاپ کرده و قیمتش 1500 تومان است البته جدید نیست چاپ اول کتاب که دست من است ما ل سال 1382 است. پشت جلد کتاب نوشته:

 

       " رزه آوسلندر از برجسته ترین شاعران معاصر آلمانی زبان، متولد شهر چرنویتس است؛ شهری که سرنوشتش به افسانه می ماند: نخست از آن امپراتوری اتریش بود و جنگ جهانی اول در قلمرو خاک رومانی جایش داد، جنگ جهانی دوم که به پایان رسید شهر از آن شوروی بود و بعد به جمهوری مستقل اوکراین پیوست. و آوسلندر شاعر در آشوب آن همه ترفندهای مرگبار، همربانی را می آموزد و ساددگی را. او تنها شعر می نوسید. شعری که همواره " تو " را منظور دارد.

      حسین منصوری، مترجم کتاب، وفاداری به روح جاری در متن اصلی را اساس ترجمه شعرها قرار داده است. منصوری فرزند خواندهء فروغ فرخزاد، چهره، ماندگار شعر فارسی ست."

 

آره این آقای منصوری همان ساکن خانه سیاه است که فروغ به درش برد. اگر آنجا می ماند معلوم نیست شعرهای رزه خانوم را کی ترجمه می کرد . اما خوب نماند، جهان کارش روی حساب است این حساب ماست که همیشه بی حساب است. برای من یک جورهایی خیلی خوشایند بودن دانستن اینکه آقای منصوری به مادرش شعر وفادار مانده . او ترجمه اثر را به زنده یاد توران فرخزاد تقدیم کرده است. و چقدر هم خوب ترجمه کرده است متن آلمانی شعرها هم هست اما من بلد نیستم از روی مقایسه با متن اصلی نیست که می گویم خوب ترجمه شده از آنجا می گویم که شعرها را می خوانی و احساس می کنی شعر می خوانی و لذت می بری از همه مهمتر، شعری می خوانی که آن را می فهمی می توانی با آن ارتباط برقرار کنی. از این شعرهایی نیست که شاعران امروز- البته بعضی شاعران امروز-  می گویند و معتقدند به فکر مخاطب نبوده اند و اصلا وظیفه آنها نیست که به مخاطب فکر کنند مخاطب خودش باید به فکر خودش باشد برود سوادش را بالا ببرد، وظیفه شاعر شکست فرم و رسیدن به زبانی نو و بدیع وتازه است- یعنی زبانی که فقط خودش شاید از آن سر در آورد- وظیفه شاعر نیست که سواد مخاطب را بالا ببرد. گاهی به پدرم حسودی ام می شود او آن زمان فروغ داشت شاملو داشت سهراب داشت کتابهایشان را می خرید حتا " کرک جان " اخوان ثالث را دستنویس دارد. اما من چه هنوز همان کتابها را می خرم و دلم خوش است به شاعرانی که هن نسل من نیستند مثل شمس عزیز و صالحی عزیزتر و چند نفر دیگر. حالا من دلم شعر می خواهد شعری که زبانش زبان من باشد ...

 

از کتاب رزه خانوم غافل شدیم خلاصه کلوم ( با اجازه از حضرت عالیجاه خرپره کلوم رو کش رفتم) خیلی کتاب با حالی ست از « کتابهاست که به همه می توان پیشنهاد کرد بخرندش (شیرین جونم تو هم می تونی بخونی( اون دفعه سر کتاب بوکوفسکی  گفتم شیرین نخونه داشت پوستم رو می کند که چرا من نخونم) بخون شیرین جون هر چی دلت خواست بخون این بکی رو حتما بخون ). بیاید به جای به به وچه چه یه شعر دیگه ازش بخونیم همون شعر سرزمین مادر یکه یه جورایی قصه شهر شاعر است.

 

 سرزمین مادری

 

سرزمین پدری من مرده است

اینان سرزمین پدری مرا

در آتش دفن کرده اند

 

 

من

در سرزمین مادری ام زندگی می کنم

در کلمات.

 

پی نوشت 1: می بینید حتا  به وطن هم نمی شود ایمان داشت برای همین است که ایران خانه من است و بیش از هرجای دیگری در جهان دوستش دارم می پرستمش به نظرم نام کشورم خوش آهنگنرین نامی ست که کشوری  می تواند داشته باشد  اما به جهان اعتقاد دارم جهانی که خانه ام در آن است ایران برای من مثل خانه مان است و جهان مثل قائم شهر. هیچ چیز در این دنیا قطعی نیست هیچ چیز همیشگی نیست نه شادی نه خوشبختانه غم...   

 

پی نوشت 2: من در نقد شعر امروز صاحب نظر نیستم امیدوارم زیاده روی نکرده باشم . آنچه گفتم فقط گلایه ای بود آخر این روزها دلم همه اش شعر می خواهد اما شعری نمی شنوم که  شعر دلم باشد. شاید اشکال از دل من است شاید ابید خودم دست به شعر شود.

 

پی نوشت3: اشکال داره یه شعر دیگه از رزه آوسلندر بنویسم یه شعر که تقدیمش می کنم به زن داستان" باغ روبه رو" ی پونه

 

پرستار می گوید

خوب بخوابید

من اما

چه کنم

نمی توانم

 

لبهای طلایی این گلدان افتابگردان

دلداری ام می دهند

می گویند

بگذار رویاها

شفایت دهند.

 

پی نوشت4: یه چیزی یادم رفت بگم اونایی که به ادبیات تطبیقی علاقه مندند و در پی کشف حکومت جهانی وازگان بر ذهن هستند در این مجموعه اشعار و اشعار سهراب خویشاوندی عجیبی می یابند. همان شعر اول را نگاه کنید یاد " ساده باشیم  چه در باجهء یک بانک چه در زیر درخت " سهراب  نمی افتید.

پی نوشت زنانه: یا حسن یا حسین

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 10:29  توسط آزاده   | 

 

"موسیقی آب گرم" نامه

" رسیدم به فرودگاه لوس آنجلس. آنی دوستت دارم. امیدوارم ماشینم استارت بزنه. امیدوارم لولهء توالت نگرفته باشه. خوشحالم که با کسی نبودم. خوشحالم که یه ابلهم. خوشحالم که هیچی نمی دونم. خوشحالم که کسی قصد جونم رو نکرده. وقتی دستهام رو نگاه می کنم و می بینم به مچم چسبیده اند با خودم فکر می کنم آدم خوشبختی هستم."

                                                                                                      از داستان لباس سر هم.

مجموعه داستان کوتاه موسیقی آب گرم را چارلز بوکوفسکی نوشته، بهمن کیارستمی ترجمه کرده، و نشر ماه ریز چاپ کرده، قیمتش هم ۸۵۰ تومان است. اول کتاب نوشته نویسنده در آلمان به دنیا اومده و در سه سالگی به آمریکا مهاجرت کرده البته در کتاب آمده که با پدر و مادرش مهاجرت کرده تا مبادا ما فکر کنیم بچه سه ساله با کس دیگری یا مثلا به تنهایی مهاجرت کرده است. در ۱۳ سالگی آبله می گیرد و آبله رو می شود. برای همین دوران تحصیلش رادر انزوا به سر برد. بوکوفسکی در ۹ مارس ۱۹۹۴ درگذشت.

این کتاب از آن دست کتابهایی ست که خواندنش را به همه تو صیه نمی کنم مثلا شیرین جون شما اصلا حتا سراغش هم نرو. فکر کنم کسانی که از کتاب خداحافظ گری کوپر یا فیلم داستانهای عامه پسند خوششان آمده از این کتاب هم لذت وافر ببرند. برای من که این کتاب چیزی در مایه های کتاب مقدس است و هر بار از خواندنش بیش از دفعه قبل خر کیف می شوم. به خصوص داستان لباس سر هم را خیلی دوست دارم.

می گویند محافل ادبی آمریکا به شدت به او تاخته اند و بسیاری از منتقدان او را نویسنده ای مردم گریز، زن ستیز و دائم الخمر می دانند و بی شرمی آثارش را تنها مد روز می دانند ولی عجیب آن است که در همان زمان در اروپا مورد تمجید قرار می گیرد و ژان ژنه و ژان پل سارتر هر دو او را بزرگترین شاعر آمریکا می دانند. ( از مقدمه کتاب )

خوب این قبول که شخصیتهای اول داستانها همه مردند و زنها تقریبا همه چنین نقشهایی دارند:

دوست دختر آن هم دوست دختری که خرج قهرمان را می کشد:" لویس هم نویسنده بود. اما مثل اریک اجاره خونه ش رو خودش نمی داد. گلوریا می داد." ۳۵۰ کیلو

احمق:" اما ویکی هم مثل همهء زنها راحت خام می شد و مردهای ابله به نظرش جذاب می اومدند." حباب غم

خائن:" اون حتما الان داره با یکی عشق بازی می کنه." شاعر بزرگ

آنی: بدون شرح

خانم حسابی:" یه زن اصل و نسب دار، پولدار، تحصیل کرده، خوش هیکل، خوشگل، خوش لباس، خلاصه همه چی." خانم حسابی

خوب آره زن ستیز به نظر میاد اما مگر مردها در نگاه بوکوفسکی چیزی جز نویسنده هایی هستند طفیلی و زن باره و همیشه مست که حتا نمی توانند بنویسند. حداقل در دستهء زنان یک آنی هست که در دستهء مردان نیست.

تازه حتا اگر نویسند زن ستیز هم بوده باشد خوب دلش می خواهد این طور بنویسد یعنی حتا باید شخصیتهایش را هم بر اساس سلیقه دیگران شکل دهد نه من که قبول ندارم بله آقا جان قبول ندارم. چی کار کنم من این هنری چیناسکی را خیلی خیلی دوست دارم.

برگردیم به داستانها :اتفاقهای داستانها در نگاه اول عجیب و اغراق شده به نظر می رسند اما به نظر من شکل زندگی بی پردهء خیلی از ماهاست عین عین خود خود زندگی.اغلب داستانها به روایت اول شخص بیان می شوند غیر از یکی که در آن یکی هم روایت طوری ست انگار اول شخص است. انگار اول شخصی قدرتمند و نامریی در صحنه نشسته و آن را روایت می کند اما با این وجود نمی توان آن را جزو دستهء دانایان مطلق قرار داد. این داستان که اسمش۳۵۰ کیلو ست سه شخصیت دارد که هر سه شخصیتهای اول داستان هستند. اگر فکر می کنید نوشتن چنین داستانی ساده است خودتان یکی بنویسید.

جملات آغاز و پایان داستان حرف ندارد. فکر می کنی با خواندن جملهء اول پرت شده ای وسط داستان، اما بعد می بینی چطور نویسنده در همین حال پرت شدن یعنی وقتی معلق بین و زمین و آسمانی برایت چنان مقدمه می چیند و کلاس آمادگی حضور در داستان تستی تشریحی تضمینی برایت می گذارد که وقتی رسیدی آن پایین همه را می شناسی و دنبالشان راه می افتی، به شعرخوانی می روی، مست می کنی، بالا می آوری، به خاطر عشقی یک طرفه تن به هر فلاکتی می دهی یا جایی دیگر خیلی راحت عشقت را از کسی که دوستش می داری پنهان می کنی فقط به این دلیل ساده:"هیچ وقت نباید بهشون نشون بدی برات مهمند وگرنه جونت رو می گیرند." باز هم "لباس سرهم"

جملات پایانی هم به همین سادگی از داستان بیرون می آورندت و بهت می گویند خوب دیگه سینما تعطیله هنری چیناسکی دیگه می خواد بقیه راه رو تنها بره "ساعت نه بود و من هنوز وقت داشتم که برم یه جای دیگه."یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ

                   و تمام.

پی نوشت۱: خانمهای عزیز حواستان باشد اگر کتاب را خریدید دم دست باباهایتان نگذارید چون ممکن است مثل بابای من اول یک نفس کتاب را ته بخورند بعد به شما گیر دهند که این چه کتابهایی ست که می خوانی واقعا که. خوب اینم یه جورشه.

پی نوشت۲: خیلی سعی کردم یک شعر کوتاه ازش پیدا کنم براتون ترجمه کنم نشد . شعرهاش خیلی بلندند . خوب بهتر خوراک یه پست دیگه دراومد.

پی نوشت۳: اسم کتاب موسیقی آب گرم است مثل آن دوست  من که رفته کتابفروشی گفته آقا همنام نامه دارید نروید بگویید موسیقی آب گرم نامه می خوام .

پی نوشت۴: یادم رفت بگم طراحی روی جلد هم کار ساعد مشکی است.

پی نوشت۵: اخبار زنان: در هر دقیقه بیش از یک زن در جهان در اثر عوارض بارداری جان خود را از دست می دهد. به نقل از مجلهء زنان شمارهء ۱۲۰

پی نوشت۶: مریم گلم وقتی می بینم چنین دور از ما اما با مایی در دلم احساس شعف می کنم. هر جا هستی دلت خوش و لبت خندان

 پی نوشت۷: خیلی سعی کردم عکس بوکوفسکی را بگذارم نشد برید به این آدرس و خودتان ببینید اگر دوست داشتید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 15:59  توسط آزاده   | 

 

 

پیمان نامه

 

برداشت اول و دوم اسم دو آلبوم از موسیقی فیلمهایی ست که پیمان یزدانیان آهنگساز آنها بوده است . در جلد نوار دربارهء او نوشته است: " پیمان یزدانیان متولد سال 1347در تهران و فارغ التحصیل رشته مهندسی صنایع از دانشگاه صنعتی شریف است " و اینکه فراگیری پیانو را از کودکی آغاز کرده و در کنسرواتور وین و گراتس دوره های تکمیلی آموزشی و یک دوره پیشرفته در مارسی و کجا کجا و کجا گذرانده است ( خودتان آلبوم را بخرید تویش را بخوانید دیگه ) .

برداشت اول موسیقی متن فیلمهای آب و آتش ، از کنار هم می گذریم و باد ما را خواهد برد است که من فقط آب و آتش را دیده ام .برداشت دوم موسیقی متن فیلمهای ایستگاه متروک، شبهای روشن و فرش باد می باشد. هر سه فیلم را دیده ام هر سه جزو فیلمهای محبوب من هستند انقدر که نمی توانم بگویم کدام را بیشتر دوست دارم. اما به چشم من یا شاید بهتر است بگویم به گوش من زیبایی و گوش نشینی آهنگها از دل فیلم بر نمی آید یا حداقل به آن وابسته نیست بلکه هویتی مستقل دارد. من هیچ سازی بلد نیستم پرده ها رانمی شناسم نمی دانم کدام قطعه کلاسیک متعلق به کدام آهنگساز است حتا گاهی نمی توانم تشخیص بدهم این صدا در دل آهنگ متعلق به کدام ساز است فقط بلدم بشنوم و لذت ببرم یا نبرم. به گوش من آهنگهای یزدانیان شگفت انگیز و جادویی اند. آهنگهای یزدانیان چهارفصلند، بهار، پاییز، تابستان و زمستان همه در آهنگهایش حضور دارند. گاهی فکر

 می کنم او آهنگهایش را نمی سازد بلکه این آهنگها جایی در هوا جاریند و او آنها را کشف می کند، مثلا آهنگ چشمهای مردی منتظر، آهنگ دل چشم بادامی دخترکی که دلش برای مادر مرده اش تنگ شده، آهنگ دستهایی که می بافد و نقش می زند، آهنگ پای زنی که می گریزد، آهنگ خندهء بچه هایی که هنوز ته دلشان را گم نکرده اند و آهنگ من...  نمی دانم این از خاصیت شدیدا تصویری آهنگهاست یا تخیل سه بعدی من که در تمام آنها خودم را می بینم، می بینم دارم در یک خیابان درختی ، خیس از باران و خلوت خلوت می روم ،می روم، می روم . و انتهای خیابان پیدا نیست. هوم نمی دانید چه حالی دارد رفتن در این خیابان. یک خیابان مال خود خودت.

وقتی می گویم این آهنگها جادویی اند باور کنید، وقتی بغض سمج بد پیله چسبیده باشد ته گلویتان و راه نفستان را بند آورده باشد اشکتان را در می آورد و خلاص می شوید. وقتی از شادی در پوستتان جا نمی شوید بلندتان می کند و می رقصاندتان. و وقتی بداخلاق و غرغرو و بی حوصله شده باشید با شما مدارا می کند.

هرچند شاید این آهنگها فقط روی من انقدر تاثیر داشته باشد اما امتحانش که ضرر ندارد. من قبل از اینکه برداشت یک را شنیده باشم یک مصاحبه از یزدانیان خوانده بودم و در دل گفته بودم عجب آدم بامزه ای ست و وقتی در نمایشگاه کتاب پارسال رفتم نشر هرمس که باراد را بگیرم ( این باراد هم نوار خیلی قشنگی ست به خصوص یک آهنگ دارد : "در هر رگ من خون غم جاریست " که حرف ندارد) آره رفتم که باراد را بگیرم و داشتم نگاه می کردم ببینم دیگه چه خبر که برداشت را دیدم اما هنوز گفته نگفته بودم که آن آقاهه برداشت را گذاشت روی میز و گفت اینم ببرید خوشتون میاد. حالا من هم مثل آقاهه به شما پیشنهاد می کنم برداشتها را بخرید حتا اگر مثل من بی پول نیستید سی دی اش را بخرید و از طرف من هم حالش را ببرید.

دلم می خواهد به آقای یزدانیان بگویم راه را درست آمده و من دعا می کنم درست ادامه بده . و این دعا بیشتر از سر خودخواه یست چون از همین حالامنتظرآلبوم بعدیم.

پی نوشت 1: آقای حاتمی کیا یک بار در یکی از مصاحبه هایشان گفته بودنداگر بدانم این حرفی که می خواهم در فیلم بزنم غیر ازخودم تنها حرف یک نفر در کل جهان باشد و تنها بر دل همان یک نفر بنشیند من آن حرف را می زنم . حالامن فکر می کنم حتا اگر آهنگهای یزدانیان تنها و تنها بر دل من یک نفر این طور بنشیند و تنها من را در این دنیای بزرگ این سان یاری کند همین هم خودش خیلی ست هرچند مطمئنم این طور نیست.

پی نوشت 2: آقای رضوان شما همیشه اینطوری مهمان دعوت می کنید بابا من به کدام آدرس بیایم به شما سربزنم. اگر کسی این آقای رضوان را می شناسد یا پیغامم را برساند یا آدرسش را بدهد بی زحمت.

پی نوشت3: شیرینی دلم برات تنگ شده برام شیخ حسن نصرا... آوردی؟

پی نوشت4: این مطلب را 14 فروردین با خودکار سمیه سر کلاس دکتر میم نوشتم . از همکاریش متشکرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 12:5  توسط آزاده   | 

 

همنام نامه

 قصد دارم از این پس آنچه می خوانم ، می شنوم و می بینم را برای شما هم تعریف کنم اول از همه با کتاب همنام نوشتهء جومپا لاهیری  شروع می کنم نویسنده ای که از پدر و مادری هندی در امریکا متولد شده است:

همنام کتاب قشنگی ست از آن دست کتابهایی که می توانی پیش از خواب بخوانی، تو را نمی ترساند، رم نمی دهد، از خواندنش عذاب نمی کشی اما از آن سو دستانت را خالی نمی گذارد مجبورت می کند فکر کنی و از همه مهمتر از کتابی که می خوانی لذت ببری. داستان پسری ست که از پدر و مادری هندی در آمریکا متولد می شود پدرش به دلایلی نام گوگول را بر او می گذارد نامی که پسر دوست ندارد احساس می کند با آن بیگانه است اسمی که به قول خودش حتا هندی هم نیست . حتا انتخاب این اسم هم هوشمندی نویسنده را نشان می دهد. به گمان من نشانهء غربت آدمی با خودش است، قواعد و اصولی که بر اساس آن زندگی می کنی و دوستشان نداری درکشان نمی کنی باعث می شود با خودت غریبه شوی در آینه به عکست نگاه کنی و آن را نشناسی.

البته در کنار پسر شخصیتهای دیگری هم از این در داستان وارد و از آن در خارج می شوند که هر کدام قصه های خودشان را دارند، زنهایی که با پسر آشنا می شوند و ...

تعلق داشتن یا نداشتن این قصهء همنام است. پسر در آمریکا به دنیا آمده اما آمریکاییها او را آمریکایی نمی دانند ، هندی هم نیست  حداقل نمی خواهد باشد. معلق است. همنام قصهء خانه است جایی که من برایش پرپر می زنم می دانم اگر بخواهم به جایی برسم باید تهران را بپذیرم اما نمی توانم، آنجا خانهء من وطن من نیست. بلاخره جایی باید باشد برای ریشه های تو، وگرنه مثل برگ در دست باد گرفتار می شوی. ( هرچند فاجعه وقتی ست که در وطنت هم بیگانه باشی مثلا مازندرانی باشی اما سهم تو از دریای خزر کمتر از 1 درصد باشد وتنها بتوانی به ضرب و زور آشناهای پولدار اغلب تهرانیت وارد شهرکهای ساحلی شوی  و به خاطر لهجه ات، محل زندگیت، شکل دماغت، سادگیت و حتا پیش شمارهء موبایلت تحقیر شوی.)

 بگذریم از درد دلهای شخصی بر گردیم سراغ همنام، از دیگر نکات قوت کتاب و به عبارت دیگر  آنچه نویسنده در خلق آن استاد است صحنه های تصویری ست صحنه هایی که در برابر چشمانتان شکل می گیرد. مثل صحنه ای که گوگول در نیو همپشایر در کنار مکسین بیدار می شود از صدای زنگ تلفن و وقتی می پرد که گوشی را بردارد می فهمد خیال کرده است. و یا پرداختن به جزییاتی که گاهی بسیار مهمتر از کلیات هستند و مهارت در خلق این جزییات که خوراک نویسنده است برای همین هر بار که داستان را از نو می خوانید نکات تازه ای کشف می کند.

اما بله اما ، همنام به نظر من قابلیت تبدیل شدن به یک رمان دویست صفحه ای را ندارد ، شاید این مساله به خاطر قصه های مختلفی ست که در طول یک داستان بزرگتر تعریف می شوند. هرچند نویسندهء ذاتا قصه گو به راحتی تا انتهای کتاب شما را نگه می دارد.  این داستان های کوچک به اندازه کافی گیرا و کامل هستند که می توان آنها را در قالب داستانهای کوتاه هم تعریف کرد و حتا شاید به این شکل تاثیر گذار تر بود چون از زیر سلطهء داستان اصلی رها می شدند کما آنکه بخشی از این کتاب را مجله عصر 5 شنبه در شمارهء فروردین ماه سال 83 به ترجمه آقای حقیقت چاپ کرد. آن بخش به نوبه خود یک داستان کوتاه کامل بود و با تمام تعاریف این ژانر همخوانی داشت. همنام پر است از این داستانها که می توانی  جدا از داستان اصلی تعریفش کنی و هیچ ابهامی هم در ذهنت باقی نماند مثلا داستان دختر هندی که بی هیچ شناختی با همسرش ازدواج می کند و با این غریبه به آمریکا می آید و در تنهایی و دلتنگی کودکش را به دنیا می آورد،  داستان پسرکی که به راز نامش پی می برد، داستان مردی که همسرش به او خیانت می کند، داستان دختر آمریکایی که بر عکس هم سن و سالانش هنوز با خانواده اش زندگی می کند و پسر هندی که شیفته رفتار متفاوت او و خانواده اش می شود ، داستان زن هندی که سالهاست در آمریکا زندگی می کند اما حالا چند سال پس از مرگ شوهرش می خواهد به وطن اش برگردد و ... نمی دانم شاید هم دارم زیادی مته به خشخاش می گذارم . شاید این مساله به خاطر علاقه من به داستان کوتاه است شاید هم به خاطر مجموعه داستان کوتاهی ست که از این نویسنده زبردست خوانده ام " مترجم دردها" را می گویم. اما بهرحال  این رمان تفنگهایی که شلیک نمی شوند بسیار دارد مثلا اگر شخصیت سونیا را از داستان دربیاوریم چه اتفاقی می افتد.

اما بله باز هم اما "همنام " کتابی خواندنی ست و دارای اکثر خصوصیات یک کتاب خوب هست  کتابی ست که خوانندهء عام و خاص را جذب می کند. ولی ( دیگر نگفتم اما) به پای مترجم دردها نمی رسد. همین جا بهتان توصیه می کنم مترجم دردها را حتما بخوانید وگرنه نصف عمرتان در فضا ست . من این کتاب را با ترجمه آقای امیر مهدی حقیقت و خانم مژده دقیقی خوانده ام هر دو عالی بود اما ترجمه آقای حقیقت یک داستان بیشتر داشت به عبارتی به نسخه اصل نزدیکتر است. اما دربارهء همنام می گویند سه ترجمه از این کتاب موجود است من ترچمهء اقای حقیقت را که رفته رفته دارند تبدیل به مترجم رسمی خانم لاهیری می شوند و ترجمهء خانم فریده اشرفی را خوانده ام اولی معرکه و دومی فاجعه است من فکر می کنم به احتمال زیاد خانم اشرفی در ایران زندگی نمی کنند به همین دلیل انقدر درانتخاب معادل دچار مشکل شده اند. به هر حال امیدوارم این کتابها را بخوانید و ازآنها لذت ببرید .

بعدش هم سیزده بدر خوبی داشته باشید و بهتان خوش بگذرد من بیچاره که فردا 7:30 بلیط دارم. من روز خوبش می خواهم برگردم تهران عزا می گیرم حالا که نزدیک یک ماه هم ور دل مامان جونم نشسته ام و بد عادت شدم تازه حسابی هم مریضم ،  سرما خوردم از اون مریضی هاست که دلت می خواهد یکی هی نازت کنه البته منظور از یکی مامان می باشد. چون این امیر بیچاره با این که خودش احتیاج به صد تا نازکش داره  اما برای ما کم نمی گذارد خداییش.  تو رو خدا ببینید چه جوری نوشتم نصفش خودمونی شد نصفش بر طبق قوانین نگارش. شانس اوردید تکه همنام رو قبلا نوشته بودم وگرنه احتمالا اصلا نمی فهمیدید کی به کجاست . دیگه بای بای

پی نوشت 1: برای اطلاعات بیشتر دربارهء همنام یا مترجم دردها و همینطور نویسنده آنها می توانید به یادداشتهای امیر مهدی حقیقت مراجعه کنید

پی نوشت 2: سیما جان مرسی که سر زدی آدرس وبلاگت رو هم بنویس لطفا.  بازم مرسی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 12:34  توسط آزاده   |