تبليغاتX
حدیث نامکرر

خوب، قصه از یکی بود یکی نبود شروع نشد بلکه از آنجا گشت آغاز که من فهمیدم اینجا، این دنیای مجازی که پناه می آورم به آن گاهی از واقعیت تلخ دنیای واقعی واقعی، خیلی هم فرق نمی کند اوضاعش، اینجا هم پیدا می شود کسی که عین مزاحمهای خیابانی راه برود روی اعصابت.

هرچند این مزاحم مجازی درست به اندازهء مزاحم واقعی بی ارزش بود برایم و حتا عصبانیم هم نمی کرد و من از همان ترفندی در برابرش استفاده می کردم که در برابر نمونه واقعی اش: نه تو را می بینم نه می شنوم خزعبلاتی که بلغور می کنی.  اما راستش را بخواهید اصلا دلم نمی خواهد بین من و این موجود بزدل حقیر هیچ ربطی ببینید که هر چه فکر می کنم کسی را دورو برم نمی شناسم که این طور به خون من تشنه باشد و دلش بخواهد آنچه اینجا می نویسم را به سخره بگیرد و هر چه می نویسم به نام خودش بهره برداری کند آنقدر که حالا دیگر حتا گاهی دست دلم می لرزد برای نوشتن. فکرش را بکنید اینجا را راه انداخته باشید برای نوشتن بعد آن وقت...

بهر حال غرض از این همه روده درازی اینکه از اول قرار بر این بود کامنتدونی حدیث متعلق باشد به شما هرچه دلتان می خواهد بنویسید هر چیزی با ربط و بی ربط غیر از اینکه به هم توهین کنید حالا انگار ناچارم خودم را هم داخل آدم به حساب بیاورم و بگویم این آدم با این چیزهایی که می نویسد دارد به من توهین می کند پس چاره ای ندارم جز اینکه بر خلاف میلم کامنتدونی را طوری تنظیم کنم که نظرات شما بعد از تایید ثبت شود . از این کار بینهایت بیزارم اما انگار چاره ای ندارم.

                                                                                   شرمنده روی ماهتان 

                                                                                         آزاده جون شما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:16  توسط آزاده   | 

                                                          

 

از حوالی همین روزهای کند بیخود طولانی می گذریم                

و باد فقط بر سر شاخه ها ی شکسته می وزد.

 

ما اشتباه می کنیم

که از چراغ، انتظار شکستن داریم،

شب... سرانجام خودش می شکند!

 

متاسفانه اطراف ما

 پر از آدمیانی ست

که از سر احتیاط و به تاخیر

از دانایی سکوت سخن می گویند.

 

حالا سالهاست

که ما از حوالی انتظار

خواب یک روز خوش را

از شب شکسته می پرسیم

 

راستی این همه چرت و پرت عجیب قشنگ

با ما چه نسبتی، چه ربطی، چه حرفی دارند؟

خدا شاهد است

یک شب از این همه دریا... که من گریسته ام

شما تا دمدمای همین دقیقه هم سر نخواهید کرد!

 

اووف از این روزهای کند طولانی...!

 

 سید علی صالحی

 

پی نوشت پر ترانه تقدیم به شیرینم که دل  من و حدیث برایش 1000 تا تنگ شده:“a rainy night in Paris”  رو کریس دی برگ خونده اما من الان با صدای شیرین دلم می خواد:

It's a rainy night in Paris

And the harbour lights are low

He must leave his love in Paris
Before the winter snow

 

How long she said How long...

 

عکس از ژان سباستین مونزانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:43  توسط آزاده   | 

 

 

و دیدمش، مانند تندیسی باشکوه در آستانه در نشسته بود، باریک و بلند و دوراز دسترس، با پیراهنی سبز با

 حاشیه دوزی طلایی و موهای کوتاه به شکل بالهای گشوده پرستو وآرامش عمیق کسی که چشم به راه مسافری ست که قرار نیست بیاید.

                             

صفحه یکی مانده به آخر کتاب زنده ام که روایت کنم  

 

پی نوشت1: امیر می گوید این کتاب یک جورهایی تو هوا تمام می شود، نیمه تمام است انگار، من می گویم حتا اگر این طور باشد باز هم چه خوب که تمام کرده این  نیمه تمام را با او،  با مرسدس باچا. تمام کتاب فکر می کنی مگر می شود  آدمی مثل مارکز عاشق زنی یا حتا زنهایی نشده باشد بعد که دستش را رو

می کند خوشت می آید، یعنی من که خوشم آمد از اینکه این طور مرسدس را در دل کتاب  پنهان کرد تا  یهو... بومب

 

 پی نوشت برای امیر: گابیتو مارس 1958 با مرسدس ازدواج می کند تا حالا هم با هم مانده اند.

پی نوشت برای شما: خوب این هم  از این، برگشتم از کلمبیا با هواپیمای بندرعباس- مشهد

 

پی نوشت بی ربط: انقدر آتش می خوری نفست بوی جهنم گرفته، تا کجا می خواهی دور شوم از تو، این فاصله بینهایت بس نیست؟!

 

پی نوشت پر ترانه: "عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه" نیما. هان؟! یا چطور است امشب برویم از آن طرف بام بیافتیم " دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره " گوگوش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:45  توسط آزاده   | 

 

۸۰ یا ۸۰هزار، فدای سر آقایان که بهتر از ملت می فهمند پول ملت را باید کجا هزینه کنند.

۸۰ یا ۸۰ هزار، چه اهمیت دارد مهم این است که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و ملت ایران شجاعانه تحریم را می پذیرد چون نتایج تحریم را در بخش هوایی کشور تا مغز استخوان حس کرده و مشعوف است که چون گوسپند در برابر تصمیمات مشعشعانه نظام  قربانی شود.

 

راستی امروز خورشید در  گورستان   خاوران غروب کرد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:30  توسط آزاده   | 

 

اکنون که چرفندها می گوسند اکنون که چهبلان بلچه می زنند

اکنون که با سپیدن دمیده نوازهای بلند می ناقوسند

و عرها خرخر می کنند و پرغان می مرند

و شب می زنند سوتگردها و غرچه ها می خوکند

و سرخگاه سحرفام، کشت افشان می شوند فراخ زر زارها

می مروارند مایع باریدها، آن گونه که می اشکانم از دیده چک ها

و سرمانم در ازرا، گرچه سوزنم روحنده

می آیم تا بنغمم ریزه هایم را پنجه پایره ات

 

ترجمه نبوغ آسای کاوه میرعباسی از "سرودهء بی سر و ته و نبوغ آسای شاعر بو گوتایی : خوزه امانوئل مارو کین

 

پی نوشت با ربط: فکر کردم به جای به به و چه چه کردن از کار مترجمی که حاضر است بمیرد در پای متن و هیچ اثری از خودش باقی نگذارد تا مارکز زنده شود و زنده بماند در زبان فارسی مشتی بیاورم نمونه خروار

پی نوشت پرترانه: دل کوچولو دل دیوونه دیگه نرو از خونه/ پریشون می شی پشیمون می شی دیگه نرو از خونه. با صدای مهستی

پی نوشت بی ربط: دل کوچولو دل دیوونه این دفعه بری از خونه همچین می زنمت که صدای بز دربیاد ازت. من مامانت نیستما، دهه.

در ضمن اون آقاهه کاوه میر عباسیه ها . عکس رو هم از سایت میراث فرهنگی کش رفتم

چرا انقدر غر می زنید خوب من دلم نمی خواد از کلمبیا برگردم. حسودیتون می شه نه!! ولی بشارت باد برش ما که فقط یه قسمت دیگه مونده یه قسمت پرهیجان و عشقی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:7  توسط آزاده   |