
سعی نکنید اسم شخصیتها را به یاد
بسپارید چون هر چند صفحه که
می خوانید مجبور می شوید برگردید و ببینید این مثلا ثسار آئو گوستو دل بایه
کی بود؟! مهم نیست. اسمهایشان اصلا
مهم نیست، فقط بخوانید برنگردید آنهایی که باید با شما همراه شوند همراه می شوند.
به نظر من این از آن کتابهایی ست که هر کسی در سرش سودای نوشتن دارد حتما باید آن را بخواند به قول انگلیسی زبانها
این کتاب " must read" است. کشف شباهت بین خودتان و مارکز حتما شما را به خودتان امیدوار می کند من که خیلی خوشم آمد وقتی فهمیدم او هم مثل من هر روز نمی نوشت یکی امروز می نوشت یکی سال دیگر. یا اینکه او هم کمرو بود
و خجالت می کشید کارهایش را نشان
بقیه بدهد فکر نکنم هیچ کس مثل من او را وقتی از دست کمرویش حرص می خورد
و یه خودش بد وبیراه می گوید درک کند. یکی دیگر که هم به درد دنیا می خورد هم عقبا اینکه دیگر وقتی رییستان بهتان گفت یک پروژه برداشته بی این گندگی و تا
آخر آبان شما مترجمان کوچولو باید تا آخرین رمق کار کنید و هر روز 2500 واژه را تبدیل کنید به 2500 واژه دیگر نمی ترسید که مبادا دیگر وقت نکنید بخوانید وبنویسید که برای شما یعنی آب یعنی هوا. بعد که ببینید گابیتو این همه کار به معنای واقعی خرکاری می کرد و باز هم فرصت پیدا می کرد بنویسد به خودتان می گویید من هم می توانم مگه چیم از مارکز کمتره ها ها ها.
تازه بین خودتان و دیگر شخصیتهای کتاب هم شباهت می بینید مثلا وقتی خواندم مارتینا فونسکا وقتی می گقت آره می شد نظرش را عوض کرد اما وقتی گفت نه یعنی نه، خیلی خندیدم که کشف کردم این مرض جهانی ست و من تنها مبتلا نیستم.
تازه فقط این نیست که بین مارکز با آدمهای دوروبرتان هم شباهت می بینید. مثلا به نظر من کارهای این خان داداش بزرگه ما درست عین گابیتو ست همان خوبیها همان گیرها همان خل بازیها و فکر می کنید اگر تیتا مانوتاس او هم بیاید و کنارش، نه پشتش، بایستد او هم فلک را سقف بشکافد.
باز هم ادامه دارد.
خوب چیه نود قسمت می شینید پای این سریال به قول دن آدئو داتو پوپولیستی نرگس، نوشته های من یعنی از اون کمتر چرنده ها ها ها
پی نوشت برای امیر احمد: امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده/ تو صبح دلارایی من شام دل آزرده/ امشب به تو رو کردم ای خاطرهء جاری/ تو هق هق دریاوار من شبنم بیداری... باور کنی یا نه تولدت برای من یه چیزی تو مایه های معجزه ست، یه چیزی که نمیذاره زانو بزنم وقتی که کم می آرم، نمی ذاره ناله کنم وقتی این مسکنها تسکین درد نمی شند، نمی ذاره بشکنم نگاه تو، با هیچ کس مثل تو تلخی نمی کنم، هیچ کس هم مثل تو تحملم نمی کنه، فقط با تو خوده خودمم انگار، ولی برای اینها نیست که دوستت دارم، دوستت دارم چون تو دنیای به این بزرگی فقط تو امیراحمد منی فقط تو.

" زندگی آنچه زیسته ایم نیست. بلکه همانی ست که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم."
کتاب " زنده ام که روایت کنم" اتوبیوگرافی گابریل گارسیا مارکز است ( نمی دانم این اتوبیوگرافی به فارسی چه می شود، زندگی نامه خودنگاشته شاید ). کتاب نابی ست از آن کتابهایی که هیکل گنده اش می ترساندتان اما بعد می بینید مثل اغلب غولها قلب کودکانه ای در سینه دارد و همین که انقدر جرات پیدا کنید که روی نوک پا بلند شوید و لبهایش را ببوسید در برابرتان تبدیل می شود به همان
شازده معروف. بله این طوری می شود که شروع می کنی و به وسط ها که می رسی به خودت می گویی عجب کتابی اما دیگر نمی خوانمش این کتاب از آن کتابهایی ست که فقط باید یک بار خوانده شود اما هنوز تمامش نکرده ای می بینی نشسته ای و داری از نو تورق می کنی. بار اول لذت می بری بار دوم از خاطرهء لذتی که برده ای لذت می بری. عجب کتاب لذیذی.
آنچه بیش از هر چیز در کتاب به چشم می آید شباهت دنیای نویسندگان آمریکای لاتین است. با خواندن کتاب نه تنها صحنه های داستانهای مارکز پیش چشمت مجسم می شود بلکه صحنه هایی از داستانهای ایزابل آلنده، خورخه آمادو، یوسا، و خوان رودلفو را هم می بینی. آره گل گفتم خوان رودلفو ، صحنه ای که گابیتو در سفر به آراکاتاکا زنی را می بیند که از کنارش می گذرد زنی که سالها پیش مرده را مقایسه کنید با مضمون اصلی شاهکار رودلفو " پدرو پارامو".
بعد از خواندن این کتاب به این نتیجه رسیدم آنچه این نویسندگان می نویسند و ما اسمش را گذاشته ایم رئالیسم جادویی برای آنان عین رئالیسم است. مارکز در این کتاب طوری از حضور روحی سر میز صحبت می کند انگار این پیش پا افتاده ترین اتفاق دنیا ست.
فکرش را بکنید چه کیفی می دهد زندگی واقعی در رئالیسم جادویی.
هوووووووووووووم .
بیا بریم کلمبیا کلمبیا هنوز قشنگه.
ادامه دارد.
ساعت 30: 9 ششصد و هفتاد و دومین باری ست که دارم
صفحه ششصد و هفتاد و دو " زنده ام که روایت کنم" را می خوانم و هیچ نمی فهمم انگار که اصلا نخوانده ام بس که حرف می زنند دور و برم. دارم فکر می کنم چقدر خوب می شد اگر کمی فقط کمی راحتم
می گذاشتند.
ساعت 10 گاهی حس می کنم در هزار تویی سرگردان شده ام که دیوارهایش از آدمهایی ست که دوستشان دارم. هنوز صفحه ششصد و هفتاد و دو هستم و
هیچ به فردا فکر نمی کنم.
ساعت 11 فکر نکنم حتا به خیالتان برسد آقای یزدانیان که این خیابان درختی
که آهنگهایتان می سازند در ذهن من، با آن آسفالت باران خورده، و بادی که
می پیچد در میان شاخه های درختان به نرمی، چطور تاپ تاپ دل همیشه
بی قرار زنی که منم ، تنها عابر این خیابان را آرام آرام ، آرام می کند.
ساعت 30: 11 کتاب رابستم، فردا دوباره از صفحه ششصد و هفتاد و دو آغاز می کنم...
عکس از گالینا استپانووا
میرنا گارانیس( 2003)
جنگ روی میز آشپزخانه
منتظر است کسی بخواندش
قهوه دم کرده ام سیاه،
به سیاهی ساختمانهای سوخته
دغال شده، فرو ریخته
کره می مالم به نانم
و پیش می روم در میان بمبهای خوشه ای
مربای تمشک می ریزد
روی تیترهای جنجالی جنگ
اما گم که نمی شود
ورق می زنم به سوی نتایج قطعی:
امتیازات هاکی، مسابقات رقص بر یخ
بردها و باختها آنجا
صف بسته اند در ستونهای سربازوار روزنامه
اما هیچ خبری نیست که نیست
از رژهء لرزان آدمها
که به صف در خیابانهای ویران
می روند، می افتند و پشت سر گذارده می شوند
همین که صفحه بسته می شود.
* میرنا گارانیس یکی از صد شاعری ست که با این شعر در آنتولوژی صد شاعر علیه جنگ شرکت کرده است. این شعر را بهار 82 ترجمه کردم حالا فکر می کنم اگر با هر جنگ یکی ترجمه کنم احتمالا سال به آخر نرسیده همه را ترجمه کرده ام تازه احتمالا شعر کم هم بیاورم ...
آدرس اصلی تصویر

پنجشنبه ها، سنگهای سفید سنگهای سیاه،
فاتحه یکی صد تومان، سبزی بید وسط آبی آسمان، گلایول، شمع ، گلاب، اشک، اشک، اشک، و دلی که هنوز باورش نمی شود کسی رفته است حتا از میان خوابهای من، تا بنشیند برای همیشه میان قاب عکس، و هر لحظه به یادم بیاورد، رفته است، رفته است که نیاید دیگر هرگز حتا به خواب من...