تبليغاتX
حدیث نامکرر

 

 

...

 

حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان پنهانی به گوش هم زمزمه می کنند و دور از آدمها زیر باران و سایهء درختها می خندند.

من تا همین جا که آمده ام در شگفتم عزیزم.

...

از فردا هرکس را دیدی برایش شعری بخوان و سعی کن کتابهای شعر بخری، زیاد. و به بچه هایی که می آیند بدهی.

شاید آنها یک روز نوشتند که من چطور تا اینجای دنیا آمده ام. که تو چطور حرفهای مرا به بچه ها یاد دادی؟ که ما چطور تا اینجای دنیا آمده ایم؟

من از دنیای بی کودک می ترسم، عزیز.

 

تا کاغذی دیگر ماه را نگاه کن،

من هم نگاه خواهم کرد.

 

پی نوشت1: بخشی از نامه دوم کتاب  "من از دنیای بی کودک می ترسم" نوشته محمد قاسم زاده

پی نوشت 2: شیرینی من تولدت مبارک شیرینی من کامت همیشه شیرین شیرینی من امروز دائم در ذهنم بودی من  با تو بودم تمام لحظات. چه بخواهی چه نخواهی دلم برایت شور می زند دلم همیشه برایت شور می زند بلاخره این دل باید به یک کاری بیاید دیگر نه

پی نوشت 3: امروز خیلی روز خوبی بود بنفشه از صبح  ماهان پسر کوچولوشوکه چهار ماهشه و فرشتهء منه آورد خونه مون و تا غروب موند خیلی حال کردم ، خیلی. حالا آغوشم بوی نی نی می دهد و دستانم و فکر می کنم امشب در بستری که بوی نی نی می دهد بی شک آسوده به خواب خواهم رفت و خدا را چه دیدی شاید خواب دخترکی دیدم که دلم بسیار برایش تنگ است.

پی نوشت4: بنفشه عزیزم نمی دانی چقدر دوست دارم که گاهی می نشینیم و باهم از همین حرفهای روزمره می زنیم و نمی دانی چقدر خوش حال می شوم وقتی می بینم پیش از آنکه بگویم مرا می فهمی مرا با تمام ترسها و دل شوره ها، با تمام آرزوها و ... .  خوب است کسی را داشته باشی که لازم نباشد برایش نقش بازی کنی خیلی خوب است. و نگرانم نباش از پسش بر می آیم.

ژی نوشت۵: عکس از الیزابتا فیگوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 21:10  توسط آزاده   | 

 

 

 

1-روزنامه همشهری پیشنهاد برگزاری یک مسابقه بین المللی کارکاتور با موضوع  افسانه هالوکاست مطرح کرده است... اعتماد ملی

به قول امیر تو بگو  6میلیون آدم را نکشتند 600هزار نفر را کشتند من می گویم تو بگو 6 میلیون نه 600 هزار هم نه فقط 6 نفر را کشتند ما این وسط قرار است به ریش که بخندیم...

2- یک ارگان شهر مذهبی قم در دهه اول محرم اقدام به چاپ بیلبورد های بسیار عظیم منقش به تصاویر حضرت امام حسین و برادرشان حضرت ابوالفضل کرده است که قیمت هر کدام حداقل بین 3 تا 5 میلیون تومان است. اعتماد ملی

تیم شموشک نوشهر به دلیل عدم توانایی خرید بلیت برای رفتن به آبادان نتوانست در مقابل تیم نفت آبادان حاضر شود

3. 7 هزار درخت از درختان جنگل لویزان را در دوشب ریشه کن کردند. شرق

وای جنگل را بیابان می کنند...

4. دوشنبه گذشته جمعی از جوانان خشمگین با حمله به سفارت دانمارک سفارتخانه را برای ساعاتی به تصرف خود در آوردند و بخشهایی از ساختمان را به آتش کشیدند... اعتماد ملی

برره ای ها هم به نشانه اعتراض شیشه های خانه خودشان را می شکنند.

6. آیت ا... نمازی : پایان پرونده هسته ای به ظهور ولی عصر (عج) منجر می شود. شرق

!!!!!!!!!!!!!!!!!!

5. احمدی نژاد: صبر ما را لبریز نکنید. شرق

...

پدرم می گوید شهر کوچک ما قایم شهر در زمان سلطنت ننگین پهلوی  دوبیمارستان داشت و دو سینما و چند کارخانه  گونی بافی و نساجی... حالا همان دو بیمارستان را دارد بدون سینماها وبدون کارخانه ها...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:20  توسط آزاده   | 

 

 

آفتاب خشمگین از دور

چشم می دوزد به چشم او

آسمان خسته و غمگین

آرزوی استراحت

در پناه سایبان چشمهایش داشت

صخره های وحشی مغرور

در عبور از زیر گامش رام

آسمان دور

رفته رفته پیش می آمد

بر ستیغ یال های قلهء دشوار

 

با طلوع ناگهان مرد

کاکل خونین پرچمها

باد را در اهتزاز آورد!

 

قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:10  توسط آزاده   | 

 

 

خوش به حالت برادر انگار در روزهای تو چیزی بود که می شد به آن اعتقاد داشت، به پایش ایستاد، برایش جنگید، به خاطرش خون داد.

امروز اما تماشای تکرار مکرر در مکرر ماوقع، عاقلان را مومن ساخته به هیچ.

من اما هنوز ، فکر می کنم البته که هنوز، خرده ای به خدا، عشق، انسان معتقدم، اما اینکه بجنگم جان بدهم بالاتر از آن برادر بدهم بر سر اعتقادم، گمان نکنم.

نمی دانم،

 نمی دانم...

 

 

پی نوشت اول و آخر: عکس از حسن سربخشیان است

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 1:6  توسط آزاده   | 

  

 

 بر ترسهایم پیروز می شوم

               بر حجم خالی تردید

                و پروانهء پنهان میان انگشتانم را

              به اولین پرتو صبح هدیه می کنم

 

پی نوشت1:  این شعر مال امیراحمده، پارسال در همچین روزی نوشتن حدیث رو با این شعر شروع کردم. می دونم امیراحمد کارهای بهتر تر ی دارد اما من این را خیلی دوست دارم این را و معلوم است دیگر مسیح مادر. حالا خواستم تو جشن تولد حدیث دوباره یادی ازش کنم.

پی نوشت2: به امیر گفتم حدیث رو به روز نمی کنم چون حرفی برای گفتن ندارم دروغ گفتم آنقدر حرف دارم حرف دارم حرف دارم که نمی توانم بگویم. امیر می گوید از احساست بنویس و من گفتم از عریان کردن احساس در ملاعام خوشم نمیاد. آره آره چرند گفتم. می دونید من فکر می کنم همه آدمها مترجم هستند چون هر آدمی حداقل دو زبان بلده زبانی که با خودش حرف می زنه و زبانی که با دیگران حرف می زنه. اونایی که راحت از احساسشون حرف می زنند اجتماعی اند و روابط عمومی خوبی دارند به نظر من خوب بلدند حرفهاشون رو برای دیگران ترجمه کنند.این همه زر زدم که بگم :  من اما مترجم خوبی نیستم دلایلی دارم که متاسفانه دلایلم هم گفتنی نیستند. خوب حالا لازم نیست شما از خودتون بپرسید خودم از خودم می پرسم : پس معجزه! اصلا برای چی راه انداختی اینجا رو. خودم به خودم جواب می دم  می خواستم داستان بزارم ترجمه نظریات ترجمه اما نشد این وبلاگ تبدیل شد به یک وبلاگ شخصی با مخاطبانی که برام مهمند یک وبلاگ ادبی با تو این مایه ها نشد که نشد. من فکر می کنم وبلاگها هم مثل قصه ها هستند همون چیزی باید بشند که خودشون می خوان  وگرنه داستانهای بدی می شند. حالا حدیث هم دلش می خواد این طوری باشه خوب باشه. من سعی می کنم به توصیه امیر عمل کنم شاید شد این هم یه تجربه ست دیگه...

پی نوشت3: 1 2 3 امتحان می کنیم...

پی نوشت4: گاهی فکر می کنم سحرناز رو از رو من قالب گرفتند به خصوص اونجا که تو مسابقه شناخت همسران گفت کیانوش رو از همه دنیا بیشتر دوست داره و دلم براش سوخت وقتی کیانوش با تعجب گفت راس می گی؟    این کیانوش واقعا که هیچی نوفهمه.

پی نوشت پر ترانه: خودم و رفیقم تیمبکتو با صدای آرش به خصوص اونجا که می گه: بس کن حرف نزن خسته ام غر نزن... کاریت ندارم ازت بیزارم ولم کن...

پی نوشت6: حدیث! شنونده حرفهایی که نمی زنم تولدت مبارک و مرسی که تحملم می کنی. مستدام باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 15:45  توسط آزاده   | 

 

زلفانت بی یاسمن، رخساره ات آینه است.

ابری خرامان خرامان می گذرد، از چشمی به چشم ِ دیگر، آنسان که سدوم به بابل،

و همچون زایش ِ برگ قلعه را قطعه قطعه می کند و بر گرداگرد ِ گلبن ِ گوگرد می توفد.

آنگاه آذرخشی برق می زند گوشه ی دهانت – دره ای تنگ با بقایای ویالن.

مردی با دندانهای برفی کمانه را حمل می کند: آی که آن نای زیباتر طنین افکن شد!

 

معشوق!

معشوق تو نیز آن نایی و ما همه بارانیم

پیکرت شرابی بی مانند است و ما ده نفره باده می پیماییم

دلت زورقی در شالی ست که ما زی شب اش پارو می کشیم:

کوزه ای کوچک که پر از آبی هاست

و این سان سبکبار از فراز ِ ما می جهی و ما به خواب فرومی شویم ...

 

از جلوی چادر گردان ِ صدنفره پیش می رود و ما تو را

باده نوشان به سوی گور حمل می کنیم ...

و حال

صدای اصابت ِ سکه ی سنگین ِ رویاها

بر جاده های سنگفرش ِ جهان به گوش می رسد.

 

پل سلان ترجمه حسین منصوری

 این شعر در مجله اینترنتی هنر نویسش منتشر شده

می تونید هفت شعر دیگر از پل سلان با ترجمه آقای منصوری در این سایت بخوانید (من ماریانه را بیشتر دوست داشتم): خاطره ای از فرانسه، آسیزی، سپیدار، ستایش دوردست،از گذرگاه گزنه، با برف، فوگ مرگ و در نهایت همین شعر در آدرس اصلی اش ماریانه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 0:8  توسط آزاده   |