آن شیخ کبیر، آن امام خطیر، آن استقلالی سرتیر، آن بانو نگار، آن کلید در خانه جاگذار، آن پلم پلوم پیم باز، آن والا کامنت دار، آن امیر کامیار یگانه وقت بود و در تمام فنون، رقص و دنس و چکه زنون، سرآمد دهر بود. از اکابر شام بود هرچند آدینه ها بر سر نهار بود. در تمام روز بیدار نبودندی جز اندکی و خود آن را نامید حالت خرسی. گویند چون شیخ خواست به دنیا آمدندی از بس بچه ننه بودندی او را با چنگک کندندی.
او را یاران بسیار بودندی چونان محمدنا فائقنا که صاحب سبیل بود و داشت ستاره ای حلبی، پنهان در پشت آن قلبی طلایی، که چون در علم صاحب کمال شدندی وطن وطن گویان راهی دیار شدندی. و آن یکی گویند در شناسنامه حسین بود نزد ما او هم امیر بود خود اما خود را می خواندندی منوچهر سابق. از کرامات شیخ ما همین که از برای منوچهر خوب دید فرشته ای شیرین و چون شیخ ما این خواب از برای منوچ دید منوچ ایمیدیتلی جامه درید و پای برهنه دوید تا جنگلهای دور موسوم به عباس آباد . وی در این جنگلها رفتندی و فریاد زدندی که چون بگفتم عاشقتم کجا گذاشتی در رفتی.
از عجایب شیخ این که کراماتش کش آمده بودندی تا عالم مجازی از جمله آنجا پدری داشت معنوی که وی ساکن زیگورات بودندی و او هم سبیل بسیار داشتندی. دیگر یاری داشت همنام با دلون اکتور، خودش عین فنر گیسش تا کمر. و آن یکی گرچه از ایشان دور بودندی اما چون در دل کشیدندی آه اینان اینجا لرزه بر اندامشان افتادندی و گفتندی" وای آیدینا آی آیدینا!جیگر " و اینها جدای از بانوان گلناز، نورث استار و گوشهو بیتا، شیرین الهام و نگاه، مریم و نازی، سیما زینب و آزی، کتایون و فاهوس خانوم بزرگا، ته این صف بود نا پیدا، ایشان بودند همه مشتاق اوشان خیلی زیاد خیلی زیاد و چون شیخ گفتندی بدیشان که بمیرید جملگی یکصدا گفتندی خودت بمیری وااااااااا.
و اما لطف خدا شامل حال شیخ شدندی در شبی که برای خودش رفتندی خوشک خوشک در بیابانهای اطراف سعادت آباد به سمت تجریش و زیر لب ذکر گفتندی من خودم نقل و نباتم شوکولاتم شوکولاتم که ناگاه بانویی پدیدار شد بر ایشان چه بانویی ، و آ ن گاه ندایی آمد از آسمان که ای شیخ حالا فهمیدی این بانو که وگوئن یعنی چه؟ و شیخ گفت : عجب
پس ندا آمد: بده دو و شیخ گفت: پغانسه... خلاصه ماجرا از یه جایی همین جاها شروع شدندی...
پی نوشت1 : امیرم تو زندگی من تو چیزی شبیه معجزه نیستی حتا عین معجزه هم نیستی تو خود خود معجزه هستی.
پی نوشت2: مطمئن نیستم اما احتمالا خوشبختی داشتن چیزایی که نداریم نیست . اینو اما مطمئنم خوشبختی همون چایی دارچینیه که من کنار مادرم می خورم و آرزو می کنم همین لحظه ساده تا ابد طول بکشه.
پی نوشت 3: اینم از امسال. برای خودم و تو، برای همه، یه سال خوب آرزو می کنم عشق و سلامتی همین بسه...
پی نوشت4: تیتر یه تکه از شعر هوشیار انصاری فر است که تو شرق جمعه چاپ شد
پی نوشت۵: اینم سورپرایز شما امیر وقتی نی نی بود اینا عکسهای یک سالگیشه
http://www.pbase.com/aza_kamyar/image/54613430/medium
http://www.pbase.com/aza_kamyar/image/54613596
پی نوشت۷: درضمن از همه مرسی به خاطر الطاف بی پایانشون