خوب!
کار سختی نیست تنها گاهی باید بگذاری ببینم چطور گول شیطان چشمانم را خورده ای...
گاهی باید دست از خوش خیالی کودکانه ات برداری و باور کنی به تار موهای رنگ به رنگ و بلند چسبیده به کتت حسودیم نمی شود وقتی می بینم پایت به زنجیرگیسویم گیر است . پهلوان پنبه! دل نازکت را پشت هیولایی که نیستی پنهان نکن، آرزویش را به دلت می گذارم بفهمی از تو می ترسم وقتی ترسناک می شوی.
هر چه دلت می خواهد باش، جناب شازده، آقا، هر چه دلت می خواهد خیال کن که هستی اما من حتا در خیال تو نمی شوم دخترکی که بودم ، پیش از تو از خیر آمدن شاهزادهء سوار بر اسب سفید گذشتم و زنی شدم که هستم، زنی که می بینی و به روی خودت نمی آوری ...
می دانم می دانی فردا که بیاید با خود مسافری می آورد که گرفتار می شود و چمدان را در خیال جاده جا
می گذارد و به قول خودت اعلام خاکساری می کند در برابرم... پیش از تو... اگر گذاشتم چترش را بالای سرم بگیرد و زیر باران پا به پایش رفتم نگو نگفته بودی، آن وقت اگر از در درآیی و بگویی این تو بودی که در را باز گذاشتی از قصد به روی سرنوشت، مطمئن باش بر این چیزی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم؟ بخشایش ناگزیر شاید، نمی خندم ، گریه می کنم برای مردی که نبودی...
پی نوشت1: چرا وقنی گردش خون مذاب را در رگهایم حس می کنم باز این طور سردم است؟
پی نوشت زنانه: نادیا انجمن فقط بیست و پنج سال داشت مثل من...
پی نوشت استادانه: دکتر جیگر امروز فرمودند آن شاعری که صائب تبریزی نیست اما تو اسمش صاد داره شعرهای سخت داره کیه؟ صد تا شاعر با صاد گفتیم گفت نه بعد خودشون فرمودند بابا اونی که ایوان مداین رو گفته آها خاقانی شرواانی... حالا پیدا کنید صاد را
پی نوشتِ آخر: این آقای آهنگ یک نقش است در نمایش ملودی شهر بارانی که دانیال حکیمی بازیش می کند و از آن نقشهای تماشایی که از یادت نمی رود...
پی نوشت پر ترانه: می گم بگو که می شه با هم بمونیم واسه همیشه/ می گی ای کاش می تونستم بگم فردا چی در پیشه... زیبا شیرازی
هر دوست تازه یعنی کشف یک دنیای دیگر، یعنی تلفظ دیگری از نام تو. این یکی به زبان قشنگ خودش صدایم می کرد اوزاده( او نخوانیدها اوزاده مثل... مثل اردک، آره ، اردک) این اوزاده با آن آزاده ای که من هستم، یا آزای مادرم با آزاده بانو، با آزاده باجی، با آزادی، با آزی، با آزده، با ددک و با تمام اسمهایی که تا حالا به آن خوانده شدم فرق می کند این اوزاده حتا برای خودم هم یک آدم تازه است آدمی ست که نمی شناسمش اما مشتاق کشفش هستم ... پس به خاطر تمام اینها این پست تقدیم به فِرانک خانِم:
گاهی از خودم می پرسم رقصیدن را بیشتر دوست دارم یا خواندن و نوشتن را، بعد فکر می کنم شاید باید خجالت بکشم که هر دو کار را یک اندازه دوست دارم اما هر کار می کنم خجالتم نمی آید پس این طوری خودم را راضی می کنم که آن دو تا هم یک جور رقصیدن است واژه هایی که در ذهن تو می رقصند، و روی کاغذ می رقصند و در برابر چشمانت هم.
اما رقص در همان مفهوم همیشگی که اسلامی اش می شود حرکات موزون برای من عین یکی شدن با روح بازیگوش و سرخوش زندگی است یکی شدن با تمام انرژی های مثبت موجود در عالم، مرا برمی گرداند به روی مدار خودم، حس می کنم حالا دوباره قدرت جنگیدن دارم و می توانم داد بکشم زندگی بیا من حاضرم، حتا انقدر رویم را زیاد می کند که رجز خوانی هم می کنم...
اما آنچه این بار تجربه کردم یک اتفاق تازه بود و غریب... نمی دانم هرگز تجربه رقصیدن در یک دستهء رقص کردی را داشته اید یا نه؟ هووووووووم شور و شعفی که احساس می کنی به گفت نمی آید. نمی دانم در آن حرکت هم آهنگ پاها، یا در انگشتانی که در هم زنجیر می شوند چه سحری ست که این طور تو را به وجد می آورد. تازه من بلد هم نبودم فقط به خودم گفتم هی دختر از کجا معلوم باز هم چنین فرصتی داشته باشی فرصت کردی رقصیدن با کردهای واقعی... و دلم را زدم به دریا اول خیلی خجالت می کشیدم اما دستم را که گذاشتم در دست خیس و عرق کردهء بچه ها دیگر نمی رفتم، رفته می شدم...
کاش حرفم را گوش می کردی و می آمدی ...
صبر کنید هنوز از آن همه رنگ که چشم را ناز می کنند نگفتم، خانواده داماد سنندجی بودند لباسهایشان رویه حریر رنگی و پر نگار داشت و رویش جلیقه می پوشیدند اما خانوادهء عروس مهابادی بودند لباسهای آنها هم حریری بود اما آنها به کمرشان شال می بندند و زیر لباسشان هم شلوارهایی می پوشیدند که لبه اش چین کش بود مال مسنترها تا روی مچ بود اما مال جوانترها کوتاهتر بود جایی بین زانو و مچ شاید باید بهش بگم شلوار کردی برمودا! فکر می کنم این لباسها باید خیلی گران دربیایید...
بگذریم این دو گروه کرد شکل رقصیدنشان هم با هم فرق می کرد رقص سنندجی ها به نظر من قشنگتر بود اما رقص مهابادی ها آسانتر به نظر می آمد. خودشان می گفتند حتا کردی حرف زدنشان هم با هم فرق می کند که این عجیب نبود چون مازندرانی حرف زدن ما که قائم شهری هستیم با حرف زدن سارویها فرق می کند در حالی که فقط حدود 15 کیلومتر با هم فاصله داریم. مازندرانی تنکابنی ها و نوشهری ها را که من یکی اصلا نمی فهمم...
خلاصه خیلی خوش گذشت آخر هفتهء متفاوتی بود. میزبانانمان به شدت مهربان بودند احساس می کردی سالهاست که می شناسیشان و ما را، من یکی را حداقل، شرم کش کردند به خصوص وقتی می گفتند خیلی خوب رقصیدی وقتی خودم می دانستم دارند تابلو تعارف می کنند... آره خیلی خوب بود اما همه چیز یک طرف رقصشان یک طرف...
پی نوشت1: دارم سعی می کنم حدیث را برگردانم روی مدار سابق اما نمی شود من هم کاری به کارش ندارم
می گویم بگذار این یکی حداقل هر ماستی دلش می خواهد بخورد. بخور حدیث جان بخور نوش جان
پی نوشت 2: از این به بعد یه پی نوشت استادانه هم می نویسم البته فعلا آزمایشی ببینم جواب می ده یا نه اینم اولیش: استاد محترمی که البته قبلش بگم گوگول ترین پیرمردی ست که در عمرتان دیده اید و رسماً جیگر من است در یک عمل شجاعانه گفت : " آره دیگه مثل وقتی می گیم یا مقلب القلوب ادرکنی
داستان مراسم اهدای جوایز داستانکهای اینترنتی 88 کلمه ای
این مسابقه به همت سازمان میراث فرهنگی و همکاری انتشارات ققنوس، روشنگران، چشمه، افق و معین برگزار شد. هر نویسنده ای می توانست با سه داستان و از طریق اینترنت در مسابقه شرکت کند. پنجم آبان با تمام شدن مهلت ارسال آثار داوران آقایان جواد مجابی و ابوتراب خسروی و خانم شهلا پروین روح به انتخاب آثار برگزیده مشغول شدند و امروز یعنی 15 آبان مصادف با سالمرگ جمالزاده مراسم اهدای جوایز در سالن اصلی کاخ نیاوران برگزار شد:
من وفرزانه بعد از کلاس خانم دکتر فرحزاد و پس از طی مسافت طولانی و پر ترافیک خسته و درب داغان به آرامش سبز پر رنگ کاخ نیاوران رسیدیم که خلوت بود و خنک. با اینکه خانم دکتر نیم ساعت زودتر تعطیلمان کرد باز هم 45 دقیقه تاخیر داشتیم وقتی رسیدیم آقایی که بعد فهمیدیم اسمش آقای باقر پور است ( اما هنوز نفهمیدیم چه کاره است ) داشت صحبت می کرد گویا قبل از رسیدن ما حضار که تعدادشان هم زیاد نبود یک فیلم هم دیده بودند. آقای باقر پور از داوران و ناشران و تمام کسانی که کمک کرده بودند تشکر کرد. ایشان طی یک اقدام شهادت طلبانه از ساعت سواچ سوییس هم تشکر کرد ( هرچند بعد حرفش را تصحیح کرد و گفت از نمایندگی این ساعت در ایران متشکر است اما متاسفانه شعار ما این است : سوتی گرفته شده پس داده نمی شود)
بعد آقای دریا بندری آمد و دوتا خاطره از آقای جمالزاده تعریف کرد 1: ایشان در سویس به ملاقات آقای جمالزاده می روند که آن موقعها خیلی خوشتیپ بودند البته پاهای کوتاهی داشتند و و قتی روی صندلی
می نشستند بالا تنه شان طبیعی به نظر می آمد اما وقتی می ایستادند انگار هنوز نشسته بودند و هیچ تغییری نمی کردند ایشان به آقای دریا بندری گفتند حق حرف زدن ندارد و باید فقط به حرفهای او گوش کند ایشان هم همین کار را کردند.
2) این خاطره را از قول آقای سید حسینی تعریف کردند: آقای سید حسینی هم به همراه دوستانشان به دیدن آقای جمالزاده رفته و قبلش هم تلفنی اجازه گرفته بودند. در باغ ایشان می نشینند و بعد از گفتگو موقع ترک منزل آقای جمالزاده کاغذی را نشانشان می دهد که به پلیس نوشته بود. گویا استاد خیال کرده بود ( چرایش را
نمی دانم پس نپرسید) آنها برای کشتن او آمده اند و در آن کاغذ به فقانسه به پلیس نوشته بود عده ای اراذل ایرانی آمدند و او را کشتند اما چون آنها را نمی شناخته و فقط تلفنی با آنها صحبت کرده نمی تواند نشانی هایشان را بگوید.
آقای دریا بندری در انتهای کلامشان فرمودند ایشان ( آقای جمالزاده) نامه نویس قهاری بوده و اگر کسی دو کلمه برایش می نوشته بیست صفحه جواب می داده.
آقای مجابی بعد از ایشان به نمایندگی از هیات داوران آمدند و با صدای قشنگ و رسایشان ( این یکی را جدی گفتما) اعلام کردند با اینکه توبه کرده بودند از داوری به خاطر کنجکاوی درباره جوانان ( آقای مجابی هم در کار ما مانده انگار. آخه یه طوری گفت جوانان انگار دارد از جانورانی ناشناخته صحبت می کند بذارید همون اول بگم من سریندی پیتی ام لطفا برید واسه خودتون یه سری جونور متناسب دیگه پیدا کنید ) ایشان کشف کردند که یک: این جانوران ببخشید این جوانان به شدت مرگ اندیش و ملول و گرفتار یک سرسام تارخی اند. دوم : جرات و جسارت کشف دنیاهای جدید را ندارند. و با اینکه از رسانه های مکتوب ( روزنامه و کتاب) فاصله گرفته اند!!!! ( علائم تعجب از این جانب است لطفا به گیرنده هایتان دست نزنید) و به رسانه آزادی چون اینترنت رسیده اند!!!!!! اما باز هم جسارت اخلاقی ندارند. بعد هم بیانیه هیات داوران را با همین مضمون قرائت کردند و فرمودند 500 نفر با بیش از 1200 اثر در این مسابقه شرکت کرده اند و اکثریت با کسانی بود که برای نخستین بار در چنین حیطه ای طبع آزمایی می کردند که اگر نویسنده نشوند دست کم خوانندگان
حرفه ای ادبیات خواهند شد. همان مرگ اندیشی مذکور داوران را متوجه زنگ خطر اجتماعی کرد که باید به آن توجه نمود. ایشان فرمودند موضوع 84 درصد آثار مرگ است و پس از خودکشی مرگ در اثر زلزله بیشترین آمار را داشته. داستانها پر از شرح احوال معتادان، روشهای استعمال اکس و کریستال بوده است و این نشان می دهد روش استعمال افیون در ایران نسبت به نسل آقای مجابی تغییر کرده است. و البته هنوز بودند کسانی که از عشق بگویند هر چند اندک. هیات داوران معتقد بودند فضای اینترنت محیط مناسبی ست برای بیان آزاد یا همان آزادی بیان با این حال داستانها اغلب ترس خورده و با احتیاطی برخاسته از محدودیتهای اوراق چاپی نوشته شدند. و در آخر ، هرچند این تجربه نخست را تایید نکردند اما امیدشان را برای دیدن کارهای بهتر از دست ندادند.
نمی توانم بدون گفتن هیچ حرفی به بقیه ماجرا بپردازم پس اینها را داخل پرانتز داشته باشید: دلم می خواست آقای مجابی یا هیات داوران تعریفشان را از مرگ اندیشی و فضای تلخ می گفتند هرچند اذعان داشتند که شاید این فضا ناشی از شرایط اجتماعی باشد اما... من نمی دانم هیات داوران فضای حاکم بر بوف کور که این همه به آن مینازند را چه می نامند یا اکثر داستانهای آقای هدایت را، کارهای چوبک را، تعداد زیادی از داستانهای خانم دانشور را که شاید مرگ محور نباشند اما نمی توان منکر تلخی شان شد. جای خالی سلوچ ، یا چرا راه دور برویم کتاب اسفار کاتبان خود آقای خسروی را چه می دانند. در ادبیات ما فقط زویا پیرزاد داستانهای هپی اندینگ می نویسد که متهم است به عامه پسند بودن... پس شاید بد نباشد به جای ایراد گرفتن از نسل جوان به آینه نگاه کنیم. تریپ اندوه گرفتن در این مملکن یک ژست روشنفکرانه است که این نسل آن را از نسل پیش از خود آموخته است بگذریم از شرایط اجتماعی و اینکه آیا اصلا اندیشیدن به مرگ فی نفسه ناپسند است یا خیر . و در ضمن اگر هیات داوران کمی روزنامه بخوانند متوجه می شوند فضای اینترنت به هیچ وجه برای گفتن امن نیست آنجا هم آزادی بیان وجود دارد اما از آزادی بعد از بیان خبری نیست در ضمن من نمی دانم آنها انتظار داشتند ما در ۸۸ کلمه چه آپولویی هوا بکنیم و من اصلا نفهمیدم منظور آقای مجابی از " جسارت اخلاقی " که ما نداشتیم چیست به نظرم گفتن از مسایل اخلاقی خیلی نیاز به جسارت ندارد ... بگذریم
آقای مجابی جایزه نفر سوم را به خانم محبوبه شریف آبادی 19 ساله اهدا کردند که در سالن حضور نداشتند. بعد آقای خسروی تشریف آوردند و باز هم تشکر کردند و جایزه نفر دوم را اهدا کردند به آقای حسین نیازی 25 ساله به خاطر داستان پدر که داستانهایشان را می توانید در جاداستانی بخوانید ( در سالن هم بهشان تبریک گفتم اینجا باز هم از طرف خودم و حدیث برایشان آرزوی موفقیت روز افزون می کنم به این امید که اگر روزی داور چنین مسابقاتی شدند انقدر شرکت کنندگان جوان را توبیخ نکنند به خاطر افکارشان) .
بعد هم خانم پروین روح آمدند و گفتند نویسند باید کلی عرق بریزد برای نوشتن بعد کلی عرق بریزد برای یافتن ناشر و ما حالا چه راحت شدیم با این مسابقه و جوایز نوش جانمان ( البته نوش جانشان) و از همین حرفها و بلاخره جایزه اول را اهدا کردند به آقای محسن اکبر زاده 20 ساله که ایشان هم متاسفانه نبودند در سالن.
بعد هم آقای بهارلو آمدند از طرف آقای دولت آبادی، اما از طرف خودشان در ادامه حرفهای داوران رجعت دادند ما را به آثار جمالزاده و گفتند عشق، طنز و تخیل از ویژگی های بارز آثار جمالزاده است و ایشان اشراف کامل داشته به ادبیات مدرن آن روز دنیا واگر مدرن ننوشته دلش نخواسته ( خوب پس من هم می گویم اگر تلخ می نویسم برای این نیست که نمی توانم شیرین بنویسم بلکه نمی خواهم یعنی دلم نمی خواهد شیرین بنویسم) .
بلاخره آقای باقر پور دوباره آمدند و گفتند آقای دهباشی به نفر اول اشتراک رایگان یک ساله مجله بخارا را اهدا کرده است. بعد افزودند در اینجا هفت نفر دیگر را هم تشویق می کنند:
1- آقای عبدی 19 ساله که نبودند به گمانم
2- یک خانم چادری به نام اعظم ایرانشاهی
3- آقای امیرحسین هاشمی 16 ساله که نمی دانید چقدر شکل هری پاتر بود البته بدون زخم بر پیشانی
4- آقای فراز حمزه ای 21 ساله
5- خانم مژگان بابا مرندی
6- آقای پویا رازی
7- و خانم شهرزاد عالم فتحی ( اگر درست شنیده باشم) که هر کار کردند حاضر نشد بگوید چند سالش است.
بعد آقای باقرپور گفتند کوچکترین شرکت کننده در این مسابقه 9 سالش بوده و کهن سالترین هم 67 ساله بوده است.
در آخر هم داوران از دست آقای دریابندری و از طرف ساعت سواچ، ساعت سواچ جایزه گرفتند به رسم تقدیر.
اما در آخر انتقاد من نه به مسابقه بود که بسیار هم خسته نباشند کارشان حرف نداشت و واقعا در خور تحسین بود و نه با هیات داوران پدر کشتگی دارم حرف من فقط همانی ست که گفتم و همه اش نقصیر خانم دکتر فرحزاد است که این عینک انتقادی به هر چیز نگاه کردن را به چشمم زد.
و در آخرتر هم اگر دلتان خواست می تو.انید این پایین سه تا داستانی که با آنها در مسابقه شرکت کردم را بخوانید:
می مانم در تاریکی
چراغ اتاق خوابشان اگر روشن باشد که هست نورش پاشیده می شود این سو و آشپزخانه مرا روشن می کند آن وقت اگر از پنجره نگاه کنم تختشان را می بینم که حالا خالی ست. کنار پنجره آنقدر می مانم تا صدای پا را در راه پله بشنوم ... صدای چرخیدن کلید در قفل ... صدای باز شدن در ... صدای نامفهوم مرد ....صدای خندهء زن که درهم می شود در صدای خندهء مرد... و آشپزخانه ام که تاریک می شود و من ...
اندازهء نوک انگشت
گفتم خداحافظ اما گوشی را در دستم نگه داشتم و به صدای بوق آزاد گوش دادم...
خیره شدم به نقش مینیاتوری گلدان روی میز، مردی که دستش را به آن سمت گلدان کشیده. گلدان را برگرداندم و دستم را کشیدم روی گیسوی پریشان زن که سالهاست چون مرد دستش را به سوی هیچ دراز کرده . گلدان را کمی می چرخانم و زل می زنم به فاصلهء کذایی بین دستهایشان ، فاصله ای تنها به اندازهء نوک انگشت...
گوشی را می گذارم سر جایش.
عشق من
زن ، با آن موهای شانه نکردهء سیاه و ابروهای کلفت خیلی شکل من شده خیلی. به پهلو دراز کشیده روی تخت و سرش را به مشتش تکیه داده. یک کتاب هم جلویش باز است. من هم دوست دارم اینطوری کتاب بخوانم. اما او نمی خواند زل زده به دوریبن شاید هم عکاس و تمام صورتش می خندد. خیلی شکل من است. ولی من نیست.
می بینی او هم زیبا نیست حتا سعی نکرده زیبا به نظر بیاید اما عکاس اسم عکس را گذاشته عشق من.
ای خدا ، ای خدا، ای خدا
ای خدا ای مهربان
ای خدا ای بخشاینده
ای خدا ای پاکترین
ای خدا ای سلام
ای خدا ای آرام جان
ای خدا ای عزیز
به یمن برگ سبزی که به درگاهت آوردیم
کاش از ما دلشاد باشی
کاش از ما درگذشته باشی
کاش روزیمان زیر سنگ ننهاده باشی
که ما بندگان توییم
و نیاز تنها به درگاه تو آوریم
ای بی نیاز کارساز بنده نواز
ما را شایستهء عشق ساز
و عاشقی از ما دریغ مساز
لحظه ها با شتاب در گذرند
حسرت به دل دیروز باقی مان مگذار
بر آنچه به چشم ناید بینا
و آنچه به حرف در نیاید شنوایمان ساز
دلهایمان را به هم مهربان ساز
آن سان که تو بر ما مهربانی
ای مهربانترین
از دل ما برون مرو
ای خدا، ای خدا، ای خدا
سی ام رمضان مبارک
پی نوشت: این هم از روز سی ام.چقدر زود گذشت چقدر عزیز است این ماه و چقدر کوتاه . خدایا اگر خوب نوشتم تو گفتی من نوشتم وگر بد نوشتم از خودم نوشتم. خدایا گاهی فکر می کنم وقتی از تو حرف می زنم دوستت دارم چقدر کوچک است. دوستت دارم و باز هم متشکرم ای مهربانترین میزبان.
پی نوشت2: نمی دانم چرا امشب همه اش نبوشکا در دلم می آید خدایا هر آنچه دلش می خواهد خیر باشد و برآورده شود به خیر
آمین یا رب العالمین
پی نوشت 3: از این به بعد حدیث نامکرر به همان روال سابق بر می گردد و هفته ای یک بار به روز می گردد ( سعی می کنم پنج شنبه ها به روز کنم ) . متشکرم که در این روزها همراهی ام کردید . هر چه خواننده بیشتر داشتم حس بهتری پیدا می کردم برای ادامه دادن، متشکرم که تحملم کردید واقعا متشکرم...
خداوندا دلی دریا به من ده
در او عشقی نهنگ آسا به من ده
حریفان را بس آمد قطره ای چند
بگردان جام و آن دریا به من ده
نگارا نقش دیگر باید آراست
یکی آن کلک نقش آرا به من ده
ز مجنونان دشت آشنایی
منم امروز، آن لیلا به من ده
به چشم آهوان دشت غربت
که سوز سینهء نی ها به من ده
تن آسایان بلایش برنتابند
بلی من گفتم، آن بالا به من ده
چو با دریادلان افتی، قدح چیست
به جام آسمان دریا به من ده
گدایان همت شاهانه دارند
تو آن بی زیور زیبا به من ده
غم دنیا چه سنجد با دل من
از آن غمهای بی دنیا به من ده
چه دل تنگ اند این آیینه رویان
دلی در سینه بی سیما به من ده
به جان سایه و دیدار خورشید
که صبری در شب یلدا به من ده
هوشنگ ابتهاج
بیست و نهم رمضان مبارک
خدا جونم می دونم تو درست می گی من نمی دونم چی می خوام اما تقریبا مطمئنم این چیزی نیست که می خوام. حس الانم مثل عشقه، نمی دونی چیه اما می دونی چی نیست. خوب، خوب آره این جمله مال من نیست مال نیومارکه اما چه فرقی می کنه... می دونی یه چیزی به دلم افتاده که خیلی خنده داره اما بدجوری ذهنم رو مشغول کرده اگه درست نیست چرا انقدر تو ذهنم تکرار می شه؟ چرا از یادم نمیره؟ یعنی باید باور کنم که تموم شد و رفت؟ نمی تون فراموش کنم اینو مطمئنم...
خدای خوبم من نمی دونم چی می خوام اما تو که میدونی پس تبارک الله من همونو می خوام لطف کن بده بیاد. مرسی
گر بد و نیکیم تو از ما نگیر
ما همه چنگیم و دل ما چو تار
گاه یکی نغمهء تر می نواز
گاه ز تر بگذر و رو خشک آر
گر ننوازی دل این چنگ را
بس بود اینش که نهی بر کنار
دیوان شمس
بیست و هشتم رمضان مبارک
الهی
دلی ده که در کار تو جان بازیم
جانی ده که کار ان جهان سازیم.
تقویی ده که دنیا را بسپریم
روحی ده که از دین بر خوریم.
یقینی ده که در آز بر باز نشود.
قناعتی تا صعوهء حرص ما باز نشود.
دانایی ده که از راه نیافتیم
بینایی ده تا در چاه نیافتیم.
دست گیر که دست آمیز نداریم.
نگاه دار تا پریشان نشویم
براه دار تا پشیمان نشویم.
برافروز تا در تاریکی نیافتیم
آمین یا رب العالمین
از مناجات نامه خواجه عبدا... انصاری
بیست و هفتم رمضان مبارک
ـ خداوند شبان من است؛ محتاج به هيچ چيز نخواهم بود.١
ـ در مرتعهای سبزمرا می خواباند، بسوی آبهای آرام هدايتم می كند.٢
ـ و جان مرا تازه می سازد. او به خاطر نام پر شكوه خود مرا به راه راست رهبری می كند.٣
ـ حتی اگر از دره تاريك مرگ نيز عبور كنم، نخواهم ترسيد، زيرا تو، ای شبان من، با من هستی! عصا و ٤
چوبدستی تو به من قوت قلب می بخشد.
ـ در برابر چشمان دشمنانم سفره ای برای من می گسترانی، از من همچو مهمانی عزيزپذيرايی می كنی و ٥
جامم را لبريز می سازی.
ـ اطمينان دارم كه در طول عمر خود، نيكويی و رحمت تو، ای خداوند، همراه من خواهد بود ومن تا ابد ٦
در خانه توساكن خواهم شد.
از مزامیر حضرت داوود: مزمور23 آیات 1 تا 6
بیست و ششم رمضان مبارک
ای آفتاب دلیل آفتاب
ای کلید همه درهای بسته
ای خوانندهء نا نوشته
ای نیوشا به ناگفته
ای خدای من
سپرده ام خود را به دست تو
که گر در این گردنه های پیچ وا پیچ
دست تو مرا نگیرد به مهر
از دست رفته ام
بر باد رفته ام
بیست و پنجم رمضان مبارک
ای پروردگار عالمیان!
ای خدا!
ای امید من!
تمام اعتماد و امیدم تویی
توکل و آرام جانم تویی
به رحمت بی پایانت دل بسته ام
و به جود و بخششت از تو حاجت می طلبم
و به امید مهر بی پایانت دست دعا به سویت می گشایم
به وقت تنگدستی مرا از کرمت محروم مساز
و به واسطهء ناسپاسی از درگاهت مران
و به واسطهء ناشکیبایی از لطفت محرومم مکن
آمین یا رب العالمین
بر اساس فرازی از دعای ابو حمزه ثمالی
بیست و چهارم رمضان مبارک
خدایا متشکرم که هنوززنده ام و زندگی ام پر است از بهانه های کوچک خوشبختی، مثل گلدانهای شمعدانی که به گل نشستنشان برایم کم از معجزه نیست، به خاطر شادمانی که لبریز می شوم از آن وقتی صبح با صدای بال کبوترها بیدار می شوم، به خاطر اتاق کوچکم، پناهگاهم، که تمام سهم من از دنیا ست. متشکرم به خاطر اینکه هنوز می توانم از ته دل بخندم بی هیچ دلیلی، درست همان طور که می توانم گریه کنم بی هیچ دلیلی، به خاطر اینکه با این همه دلیل برای کافر شدن من هنوز به تو مومنم. از تو متشکرم که شنبه این همه بی قراری به دلم انداختی و وادارم کردی برگردم خانه، متشکرم که کمکم کردی این بغض مزمن مانده در گلو را تبدیل به اشک کنم و متشکرم که دیشب پس از مدتها تو را در دلم احساس کردم همان احساس خوب و ناب که هر چه پیش بیاید خدا با من است خدا با ماست... خدایا... خدایا
به تو پناه می آورم نه کسی جز تو
و از درگاه تو طلب می کنم
گره از کار فرو بستهء ما بگشایی
نه از هیچ درگاه دگری
خدایا... خدایا
می دانم هیچ اتفاقی رخ نمی دهد
قبل از موعدی که تو مقرر کرده ای
به من شکیبایی عنایت فرما
خدایا...
بیست و سوم رمضان مبارک
ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور هر دو دیده، بی تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو
وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه ای گسسته، از تو کجا گریزم؟
دیوان شمس
بیست و دوم رمضان مبارک
ای لیل و نهارم
و ای ماه شب تارم
ای به روز تنگ گنجم
و ای مونس دل تنگم
ای رفیق در غم و غربتم
و ای شفیق بر شور و شوکتم
امشب از تو
تو را طلب کردم
و خواستم آنچه تو خود ناگفته می دانی
حتا پیشتر از آنکه بخواهم
اینک به انتظار شنیدن آمین تو
بیدار نشسته ام
بیست و یکم رمضان مبارک
پروردگارا ما ایمان آوردیم پس گناهان ما را ببخش . و ما را از آتش عذاب دور نگاه دار15
بار خدایا تویی که فرمانفرمایی هر آن کس را که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی فرمانروایی باز ستانی هر که را خواهی عزت بخشی و هر که را خواهی خوار گردانی همه خوبیها به دست توست و تو بر هر چیز توانایی25
پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردی دلهایمان را منحرف مگردان و از جانب خود رحمتی بر ما ارزانی دار که تو خود بخشایشگری7
سورهء آل عمران ترجمه محمد مهدی فولادوند
بیستم رمضان مبارک
خدایا!
چنان گنگ و گم، درهم و برهمم
چنان جمع گشته ام در خودم
که گاهی از خیالم می گذرد
دور نیست اگر در دانهء گندمی جا شوم.
در این میان،
تنها یاد تو
- یاد فرّار تو-
قرار بی قراری های من است
تنها یاد تو
" ای آنکه بر یادی از هر چه دارم به یاد"
نوزدهم رمضان مبارک