الهی!
آمدم با دو دست تهی
بسوختم بر امید روزبهی
چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی؟
( ج 6 ص 462 تفسرالمومنون)
از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
هجدهم رمضان مبارک
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خدایا!
خداوندگارا!
ای معنای بلند پرواز به قاموس جان!
آمیخته با درون ما!
تنها رای تو اورنگ ارادهء است
و شوق تو، آهنگ آرزو.
به نیروی شگرف تو شبمان،
که از آن تو باشد،
به روشنای روزی می پیوندد،
که هم از آن تو باشد.
به خواهش هیچ، با تو دست نیاز برنکنیم،
که بنیاد هر نیاز نیک می دانی،
هم از آن پیشتر که در دل زاده شود.
نیاز ما تویی و میزان رای توست
تا از بیکران ملکوتی خویش ما را نصیب، چه فرمایی.
از کتاب "پیامبر" نوشته جبران خلیل جبران ترجمه دکتر مهدی مقصودی
شانزدهم رمضان مبارک
بارالها
ای مهربانتر از مهر
ای تواناتر از توانایی
ای بزرگتر از بزرگ
ای عظیم تر از عظیم
ای جاودانتر از جاودانگی
ای داناتر از دانایی
ای خدا
برما ببخشای
آنچه معصومیتمان بر باد داده
بر ما ببخشای
آنچه ما را سرافکنده ساخته
بر ما ببخشای
آنچه نعمت از کفمان بیرون کرده
بر ما ببخشای
آنچه سبب شده استجابت نکنی ما را
بر ما ببخشای
آنچه قهر تو را در پی داشته
بر ما ببخشای
آنچه نور امید را در دلمان خاموش کرده
بر ما ببخشای
الهی بر ما ببخشای
پانزدهم رمضان مبارک
به یاد درگذشتگان حادثهء اهواز که گناهشان بی گناهی بود ( این دومین باری ست که پستی به آنان تقدیم می کنم به این امید که این دوهرگز سه نشود... )
پیر ما را، هر روز،
این مناجات سحرگاهان بود:
-" ای سبب ساز!
سببی ساز، هم امروز،
روز بادافره بدکاران باشد."
از کتاب " به فردا: نوشتهء محمد زهری
چهاردهم رمضان مبارک
خدای عزیز،
بعضی وقتها بهت فکر می کنم حتی وقتی که دعا نمی کنم.
الیوت
خدای عزیز،
فکر نمی کنم هیچکس می تونست بهتر از تو خدایی کنه.فقط خواستم اینو بدونی اما این حرف رو برای این نمی زنم که تو خدا هستی.
چارلز
خدای عزیز،
از زمانی که راجع به تو شنیدم دیگه احساس تنهایی نمی کنم
نورا
خدای عزیز،
دلم می خواست چیزی مثل گناه وجود نداشت. دلم می خواست چیزی مثل جنگ وجود نداشت.
تیم
از کتاب" نامه های بچه ها به خدا" گرد آورندگان: استوارت هامپل و اریک مارشال
ترجمه دل آرا قهرمان
سیزدهم رمضان مبارک
خدایا
در دلم
شب است و
روز دور
شاید خورشید راهش را گم کرده
شاید ماه با ما قهر کرده
هرچه هست
امروز به سوسوی بی سوی کرم شب تابی
حتا،
راضیم
مگذار نور از خاطرم برود.
دوازدهم رمضان مبارک
خدایا!
بدنم را با نیروی خود قوت بخش!
زندگی ام را از حضورت جان بخش!
روحم را از عشقت لبریز کن!
ما خود را به تو می سپاریم.
بادا که آگاهی الهی در درونمان شعله ور شود.
خدایا!
همیشه و پیوسته با ما باش!
از کتاب گرد معبد عشق نوشته پاراماهانزا یوگوندا
یازدهم رمضان مبارک
الهی!
با من آن کن
که سزاوار لطف تو باشد
نه سزاوار غفلت من
و ببخشای بر من
آنچه به ناروا روا داشتم
در حق خویش و بیگانه
بر این گمان ابلهانه
که خود بی نصیب می مانم
از گفته ها
پنداشته ها
و کرده هایم
غافل از اینکه
این تالار آینه
باز می گرداند به سویم
آنچه راهی می کنم به سویش...
دهم رمضان مبارک
از توست که خانه های سترگ خواهیم ساخت،
از توست که زنان
بارور از رهایی و شادمانی اند.
گردونه ای برازنده از بالش
بستری بهره مند از هنر، از عشق، از زندگی.
پس ترانه های شب را
وانهاده یم
تا ترا و مردمانم را
سجده کنم،
که خشنودی عشق از خشنودی توست.
ترا به نامی تازه در نمازی تازه خواهم ستود.
ترا که تمام عشقی و عاشقی و معشوقی!
ای تمام تو!
ای تو تمام!
از کتاب "زمزمه های ازلی" سید علی صالحی
بار الهی
سوگند به بزرگی ات
که می شنوم صدایت را
آنگاه که با من،
با بنده ات سخن می گویی
چونان کز میان آتش در طور سینا
یا از میان درخت در طورایمن
یا از میان دل شکافتهءرود در مصر
یا چرا آنقدر دور
از همین جا، از دلم.
تو ناخدای منی،
وقتی بی کشتی از نیل می گذرم،
بی آنکه تر شوم.
هشتم رمضان مبارک
معبود خاموشم!
در خاموشی سوی تو می آیم.
سکوت ستایش من است
سکوت نیایش من است
سکوت آیه های ستایشی ست
که برای تو می خوانم.
تو صدای سکوت را می شنوی
و پاسخ تو سکوت است
سکوت! سکوت! سکوت!
جی.پی. واسوانی
هفتم رمضان مبارک
مرگ گاهی چقدر بلند به ما سلام می کند. نیایش امروز را به خاطره تمام کسانی تقدیم می کنم که زلزله عزراییل - شان شد :
سوگند به قدرتت
که آسمان را برافراشته نگاه داشته
و زمین را برقرار داشته
تا آسمان بر زمین نیاید
و زمین به آسمان نرود
بی اذن تو
سوگند به مشیتت
که اهل عالم را از آن گریز نیست
سوگند به آن کلمه
- که گفتی –
و آسمانها بر فراز
و زمین بر فرود شد
سوگند به حکمتت
که هنوز در پس عجایب بسیار
نامکشوف مانده
و بدان تاریکی شب را
زمان آرامشم ساختی
و روشنایی روز را
زمان رفتنم دوان دوان
در پی زندگی
وبدان خورشید را شیده
ماه را مهتابی
و ستارگان را تابان آفریدی
و آنان را فانوس دریایی دریاییان
دلیل راه بیابانیان
گلوبند این گنبد مینایی
و شعر شاعران ساختی
و بدان خورشید را در مدار خویش گردان نمودی
آنسان که در مشرق خویش غروب کند و
در مغرب خویش طلوع
الهی
چون می روی از دلم
شب قطبی من آغاز می شود
و چون
تو ای نیکوترین صورتگران
بازگردی به مهر
در دلم نوروز می شود
طلوع کن بر من
که دیگر دلم را تاب تحمل شب نیست
که نیست
ششم رمضان مبارک
الهی!
گر کسی ترا به جستن یافت،
من به گریختن یافتم،
گر کسی تو را به ذکر کردن یافت،
من تو را به فراموش کردن یافتم،
گر کسی تو را به طلب یافت،
من خود طلب از تو یافتم.
الهی!
وسیلت به تو هم تویی!
اول تو بودی و آخر تویی!
همه تویی و بس،
باقی هوس.
( ج 3 ص 122 تفسیر النساء)
از مناجات نامه خواجه عبدا... انصاری
پنجم رمضان مبارک
خدایا
یا مرا به کودکی باز گردان
یا کودکی را به من باز گردان
امروز بعنی 16 مهر روز جهانی کودک است . بنا بر اطلاعات کامنتی روز تولد سهراب هم هست چه تقارنی. به هر حال همان طور که گفتم امروز بچه های خوبم با یه قصه دیگه مخصوص بچه های کوچیک و بچه های بزرگ به روزم.
نويسنده : دي.اي. توني شيانگو
فقط چند روزي بود كه كريسـي فرشتـهء تازه وارد به بهشت آمده بود . آنجا همه چيز بسـيارزيبا وهمه بسـيار مهربان بودند وحتي با اينكه او تازه واردترين فرشته بود بازهم وظيفه بسيار مهمي بر عهده داشت .
کریسی مسئول باران بود.
هرهفتـه دوشنبه و پنجشنبه بايد مطمئن مي شد كه ابرها بازشده اند ودانه هاي بارانشان را بر سر دنيا ريخته اند. چون تمام موجودات زندهء روي زمين هر چند وقت يك بار به باران نياز داشتند.
باعث باريدن باران شدن كار خيلي مهمي بود .
اما خوب هيچـكس به كريسي نگفته بود كه چه جوري باعث باريدن باران شود . خودش هم نمي دانست كه چه كار بايد بكند .
كريسـي از يك فرشتهء بزرگتر خواست كه كمكش كند . فرشتهء بزرگتر گفت:«خوب اون فرشتـه اي كه قبل از تو اين شغل رو داشت هميشه براي ابرها قصه هاي غم انگيزمي گفت تا اونا رو به گريه بندازه . »
اما كريسـي يك فرشته كوچولوي شاد و خندان بود و هيچ قصهء غم انگيزي بلد نبود .براي همين فكر كرد اين كار نتيجه نمي دهد .
يك شب كريسـي پرواز كرد و رفت تا آقاي ماه را ببيند و از او بپرسد كه آيا مي داند چه جوري بايد باعث باريدن باران شود .
ماه به سوالش فكـر كرد و گفت :« هوووووم ! شايد بد نباشه ابرا رو نيشگون بگيري بعد ببيني اين كار اونارو به گريه مي ندازه يا نه ؟!»
اما كريسـي نمي خواست ابرهـا را اذيت كند پس به اين نتيجـه رسيد كه اين هم فكرخوبي نيست .
پس چه كار بايد مي كرد ، بيشتر از يك هفتـه مي شد كه باران نيامده بود . بايد خيلي زود فكري مي كرد .
صبح روز بعد وقتي فرشتـهء كوچولو درنزديكي هاي بهشت از روي ابرها مي پريد ، شنيد كه كسي نخودي نخودي مي خندد .
صدا از ابر كوچكي بود كه او داشت بر رويش راه مي رفت . كريسي خم شد و از ابر سفيد پف پفي پرسيد كه براي چه اينطوري مي خندد .
ابر با آن صداي نرمش جواب داد:« به خاطر پنجه هاي پاي تو. وقتي راه ميري پاهات ما رو قلقلك مي ده . »
كريسي گفت :« آخ ببخشيد . سعي مي كنم بيشتر مراقب باشم . »
ابر جواب داد :« نه ، نه ، اين كارو نكن ما عاشـق اينيم كه يكي ما رو قلقلك بده . اين كار باعث ميشه ما حسابي بخنديم آخه ما تقريبا هميشه مشغول گريه كردنيم . »
وبا اين حرف فكر خوبي به سر كريسي زد ! با ابر خداحافظي كرد و رفت كه بيشتر فكر كند.
روز بعد دوشنبه بود ، و در همه جاي دنيا باران مي باريد . و مي شد منظرهء عجيبي را هم در بهشت تماشا كرد .
كريسـي كوچولو در آسمان روي ابرها مي دويد و مي پريد و پنجه هايش را روي آنهـا تكان تكان مي داد .
ابرها كه قلقلكشان مي آمد آنقدر خنديدند كه چشمهايشان به اشك افتاد .
و اشكهايشان كه بر زمين مي ريخت تبديل به باراني درست و حسابي شد .
علفها سبزتر شدند و درختها بلندتر ، گلها خوشگلتر به نظر مي آمدند و همهء حيوانات باز هم آب داشتند .
همه چيز روشـن و شاداب و با طراوت شده بود . فرشته كوچولويي به اسم كريسـي كار عجيبي كرده بود و هنوز هم خيلي روزها باز اين كار را مي كند .
خوب پس دفعهء بعد اگر در آنجا كه شما زندگي مي كنيد باران آمد به كريسي فكر كنيد كه دارد در آسمان راه مي رود و با پنجهء پاهايش ابرها را قلقلك مي دهد .
و اگر هم صداي رعد شنيديد نترسيد چون گاهي ابرها چنان بلند مي خندند كه صدايش مثل يك غرش مي شود اما مطمئن باشيد كه آنها واقعا دارند كيف مي كنند .
پی نوشت1: ولی جدی جدی یاد روزهای کودکی که دل زغصه دور بود/ ماهی خیالمان حوضش از بلور بود به خیر. به قول فرهاد غم بود ولی کم بود.
یا به قول فروغ: ای هفت سالگی
ای لحظهء شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت
در انبوهی از جنون و جهالت رفت.
پی نوشت2: شعر فروغ رو همینطوری حفظی نوشتم اگر اشتباه کردم در سطر بندی یا هر چیز دیگر شرمنده
پی نوشت3: نماز روزه هاتون هم قبول. دلتون به دل خدا لوله کشی.فقط مراقب چیزهایی که می خواهید ازش باشید.
الهی سوگند به نامت
که بزرگتر از بزرگ است
و عزیزتر از عزیز
که چون بر زبان آورم نامت را و بخواهم
درهای بسته آسمان باز گشایی بر من
باز گشایی بر من
و چون بخوانم نامت را و بخواهم
عرصه تنگ زمین گشاده گردانی بر من
گشاده گردانی بر من
و چون بگویم نامت را و بخواهم
سختی بر من آسان گیری
آسان گیری
و چون بخوانند نامت را و بخواهند
غم ببری شادی آوری
غم ببری شادی آوری
نامت را
از یادم
نبر.
سوم رمضان مبارک
دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر
قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند
روزن روزن
ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.
از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هستهء پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم.
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر بر گیر، بر هم تاب، بر هم پیچ:
شلاقی کن، و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی به در
آرد سر.
چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.
نم زن بر چهرهء ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بینایی ره گم کرد.
یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.
زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز
باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا "نت"
خاموشی.
آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.
خود را در ما بفکن
باشد که فراگیرد هستی ما را، و دگر نقشی
ننشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که به هم پیوندد همه چیز، باشد که نماند
مرز، که نماند نام.
ای دور از دست! پر تنهایی خسته ست.
گه گاه، شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.
سوگند به جلالت
که کریم تر ازکریمی
و عزیز تر از عزیزی
چونان که در برابر تو هیچ کس به چشم ناید
گردنکشان در برابر تو گردن کجند
و آواها در برابر تو سکوتند
سکوت محض
دل پر از پروای توست...
تقریر شد در اول رمضان مبارک
نازی: اون کسی که چترو ساخت عاشق بود
من: نه عزیز دل من، آدم بود.
حسین پناهی
نازی دختر همسایه دیوار به دیوار ماست. یک سال از من کوچیکتره. ما یعنی من و اون همبازی بودیم. کنار دیوار مشترک خونهء ما و اونا، یعنی تو حیاط ما یه درخت نارنگی بود قدیما. یعنی اون قدیمایی که من بچه بودم. من از درخت می رفتم بالا و با نازی که تو حیاط خودشون بود بازی می کردم. نمی تونستیم بریم پسش هم. آخه مامان اون کارمند دادگستری بود و صبح که می رفت در رو قفل می کرد نه اون می تونست بیاد بیرون نه من می تونستم برم تو. ولی این باعث نمی شد ما بازی نکنیم. هیچی جلوی بازی ما رو نمی گرفت . تا ... تا قدیما تموم شد ما بزرگ شدیم ما خانوم شدیم. اون درخت نارنگی تو حیاط رو قطع کردند و من تازه امروز برای اولین بار بعد این همه سال احساس کردم دلم براش تنگ شده.
دیشب وقتی پیچیدم تو کوچه دیدم نازی دم دره خونه شونه. زنگ زده بود و منتظر بود یکی بیاد در رو براش باز کنه. منو که دید بی خیال در شد و اومد جلو همدیگر رو بوسیدیم و من محکم بغلش کردم اونم همین طور. گفت:" کجایی دختر چند وقته ندیدمت یه سال دو سال؟ " هرچی فکر کردیم نفهمیدیم آخرین بار که همدیگر رو دیدم کی بود؟ ایستادیم کنار همون دیوار مشترک تو کوچه و کلی با هم حرف زدیم. گفت داره عروسی می کنه با پسر داییش، پسره کارته کاره، اسمش داووده، می گه نازی براش یه دنیاست، اصلا نفمید چطور شد که بله گفت و قسمت و از این حرفها. گفت عید فطر صیغه محرمیت می خونند تا بعد سر فرصت بساط عروسی بچینند. من گفتم مبارکه از ته دلم . و همونجا ته دلم آرزو کردم انتخابش درست باشه و همیشه شاد و خندون باشه. اما ته دلم یه چیزی شکست یه چیزی که قبلا هم انگار شکسته بود بازم شکست. نازی می خندید اما انگار تو دل اونم یه چیزی شکسته بود.اولین بار وقتی مریم شهابی ( هموم مریم از لیورپول معروف) اومد دانشگاه و گفت عروسی کرده اون چیزی که نمی دونم چیه تو دلم شکست. اولین رفیقی بود که عروسی می کرد من برای اولین بار صدای زنگهایی رو که برای من به صدا در می اومد شنیدم. بعد یکی یکی یاران همه رفتند. یکی شون نی نی داره یه دختر کوچولو به اسم نیوشا. بنفشه اواسط آبان زایمان می کنه و هنوز نمی دونه اسم نی نی پسر رو چی بزاره. و من هی فکرمی کنم این چه اسمیه که من دارم به نظر شما عمه آزاده بهتره یا خاله آزاده؟ هیچ کدوم جور نمی شه نه؟ شاید بهتر باشه صدام کنند آزاده جون! هان؟ بهر حال از دیشب تا حالا بد دچار حس نوستالژیک شدم. آخر سرم مامان نازی اومد دنبالش و در حالی که به من نصیحت می کرد زودتر شوهر کنم و فوق لیسانس که هیچ دکترا هم بگیرم بلاخره باید کهنه بجه بشورم نازی رو برد. و به همین سادگی نازی رفت.
پی نوشت1: شاید من بی عرضه ام، شایدم کورم، شایدم توقعم زیاده، شاید اصلا یه چیزی تو بدنم کمه کلسیمی پتاسیمی، شاید همه اش ، شایدم هیچ کدوم.
پی نوشت2: از اینکه بقیه دلشون برام بسوزه بیزارم حتا اگه سرما بخورم دارو هامو قایم می کنم کسی نبینه دلم می خواد همیشه سفت و محکم و ایستاده باشم حتا اگه در حقیقیت این طوری نباشه اما چند روز پیش انقدر اوضاع قاراشمیش شد که دل خودم برای خودم سوخت و دیدم این از اونم بدتره
پی نوشت3: گاهی به خودم می گم مگه ما چند بار دنیا میایم مگه چند بار زندگی می کنیم ؟ نجابت یه دروغ گنده ست که به واسطه اش آدمای احمقی مثل منو وادار کنند زندگی نکنیم ، یه پیله دور خودمون بتنیم و به امید پروانه شدن تا ته عمر توش زندگی کنیم یادمون بره که هیچ آدمی تو دنیا پروانه نشده و نمی شه
پی نوشت4: اما بعد خودم یاد خودم میارم که اگه نجابت مترادف حماقت هم باشه تو از اون احمقهایی هستی که احمق دنیا اومدی احمق هم از دنیا می ری. پس ییخود بهانه نیار هیچ کس تو رو به انجام کاری مجبور نکرد. تو خودت در کمال خودخواهی عین گل مسافر کوچولو فکر کردی کون آسمون پاره شده و تو تلپی افتادی پایین و هیچ کس نمی فهمه تو چقدر گلی
پی نوشت 5: و با اینکه خودت همهء اینها رو می دونی از آن جهت که گفتم خلی هنوزم سر حرفت هستی تا ته اش هم وایسادی.
پی نوشت 6: دم خودم گرم. حال می کنم با یکدندگی خودم به خدا .
پی نوشت7: ماه رمضان این وبلاگ هر روز به روز می شود. ( شد عین این آگهی ها که می نویسند در ماه مبارک رمضان در این رستوران حلیم و آش رشته طبخ می گردد). به هر حال ما یه قراری با خدا گذاشتیم که اگه بشه یعنی خدا با ما آشتیه اگه نشد یعنی هنوز قهره. هر چند انقدر گله که حتا وقتی قهره هم لطفش رو از ما دریغ نمی کنه اما من بیشتر می خوام می خوام بشنوم صدای خنده اش رو بشنوم. البته روز 16 مهر استثا ست روز جهانی کودکه و ما ویژه برنامه داریم . شاید اون روز دو دفعه آپ کردم تا ببینیم چی می شه چطور می شه.
پی نوشت7 : یه وقتی به خاطر این خزعبلاتی که نوشتم فکر نکنید حالم بده ها نه من خوبم من همیشه خوبم. هیچ جای نگرانی نیست
گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
پی نوشت8: اسم این پست رو باید می ذاشتم پی نوشت نامه
پی نوشت زنانه: بلاخره تکلیف مرکز امور مشارکت زنان معلوم شد. اسمش شد مرکز امور بانوان و خانواده ( زنان که می دونید جدا از خانواده آدم نیستند) رییسش هم شد خانم سلطان خواه عضو شورای شهر. آقای احمدی نژاد در راستای تمرکز زدایی ، تمام اعضای کابینه و منعلقینشان را از شهرداری انتخاب کرد. که البته نشانه خوبی ست یعنی آنها همینقدرند و چقدر کمند.
"تاتار خندان نامه" نامه
تاتار خندان نوشته غلام حسین ساعدی ست. انتشارات به نگار کتاب را چاپ . نشر چشمه مرکز پخش آن است. البته چاپ اول کتاب به سال 1373 بر می گردد آن موقع قیمت اش 570 تومان بوده حالا نمی دانم اصلا تجدید چاپ شده یا نه و اگر شده قیمتش جقدر است را هم نمی دانم.
بر خلاف دیگر آثار ساعدی در این کتاب از آن مالیخولیای بهت و ترس ولرز به آن شدت خبری نیست. داستان من فکر می کنم به راحتی می تواند با هر دو دسته مخاطب – خاص و عام- ارتباط برقرار کند. داستان پزشکی ست که به قول خودش به خاطر اوضاع قاراشمیش رو حی اش ( خانمی که دوستش داشته او را ترک کرده و به خارج رفته ( البته فکر کنم این را هم نمی گفتم شما خودتان می گرفتید وقتی می گویم اوضاع یک آقا قاراشمیش است دلیلش چیست) ) چی می گفتم آهان آقای دکتر کار و زندگی اش را در تهران به همان دلیلی که گفتم ترک می کند و به روستایی دورافتاده می رود به نام تاتار خندان و در آنجا ( فکر کنم الان دیگر باید برای لو ندادن ماجرا و حفظ تعلیق سه تا نقطه بگذارم) ... ( این طوری) .
البته برای اینکه حتما کتاب را بخوانید بگویم که آقای دکتر در آنجا با یک خانمی هم آشنا می شود که اسمش هم پری ست( به قول یک نفر تنها راه حل خوب شدن زخم عشق ناکام قدیم رو آوردن به عشق جدید است. ( دارید درمانهای مدرن رو))
شاید تاتار خندان به پیچیدگی مثلا داستانهای کوتاه مجموعه ترس ولرز نباشد اما رئالیسم جادویی خاص آثار این نویسنده در این کتاب هم هست. مثلا وقتی مشد آقاجان و مشد عباس و بقیه از خان سابق حرف می زنند.
نکته برجسته کتاب خلق شخصیتهایی ست که هر کدام در دل داستانی واحد خالق و راوی داستان خویشند شخصیتهایی که هنوز چند صفحه بیشتر ورق نخورده با شما آشنا می شوند و این آشنایی تا آخر عمرتان با شماست.
آنچه مرا دلتنگ می کند انتهای کتاب است منظورم این نیست که آخر کتاب غم انگیز است نه اتفاقا داستان پایان خوشی دارد که این هم هنر نویسنده است که گرفتار مد امروز نشده بود متاسفانه امروز بعضی هنرمند نماها ما فکر می کنند اگر آخر داستان گریه دار باشه اثر هنر ی ست و اصلا به ظرفیت داستان فکر نمی کنند. باز از شاخه ام پریدم. داشتم می گفتم که آخر داستان دلتنگم می کند آنجا که ساعدی نوشته پایان و بعدش زندان اوین 1353
همیشه به اینجا که می رسم به خودم می گویم وقتی من که مثلا آزادم انقدر دلم می خواهد مثل آقای دکتر قید همه چیز را بزنم و بروم بشوم یک تاتاری، یک تاتاری خندان، او که پایش در زنجیر بود چقدر ...
پی نوشت1 : خیلی دلم می خواست 31 شهریور چیزی می نوشتم که نشد هرچند قهرمانان ما احتیاج به یاد آوری ما ندارند که به قول خدا آنان زنده اند این ماییم که مرده ایم.
پی نوشت زنانه: زن سانسور می شود