دست
در آب جویبار
تا طرهء طلایی آن ماه
یک دست فاصله ست
کامبیز صدیقی( در بادهای سرد 1357 )
پی نوشت1: ما یک قرآن قدیمی داریم که پدربزرگ اولش تاریخ عقد و ازدواج مامان و بابا را نوشته، در صفحه بعدش هم بابا تاریخ و ساعت تولد ما سه تا را. ساعت تولد من وامیرحسین را جا انداخته بعد یک ابرو باز کرده و ساعت را اضافه کرده، اصلا هم ننوشته چند شنبه بوده اما در مورد امیر احمد این طور نیست. انگار دیگر حسابی کار بلد شده بود. خوب و خوش خط و مرتب، بی هیچ خط خوردگی نوشته: امیر احمد کامیار ولادت ساعت 30/6 بعد از ظهر سه شنبه 30/5/63
بله سی امرداد 63 خانواده چهار نفری ما پنج نفره شد. من یادم هست غروب بود که بابا من وامیر را سوار کرد برویم دنبال مامان. تو ماشین من و امیر کل انداختیم سر دختر یا پسر بودن بچه . من می خواستم دختر باشد ( خوب خر بودم حالیم نمی شد ) اما امیر می گفت پسر است. بابا هم با اینکه می دانست نی نی ولد ذکور است لام تا کام نگفت و گذاشت ما همچنان بر سر و کله هم بکوبیم. اما خوب بلاخره رسیدیم ومعلوم شد ما چاییدیم. حالا 21 سال از اون روز گذشته 21 سال ... 21 سال باید می گذشت تا من می فهمیدم خواهر یکی یک دونه و عزیز کرده دوتا داداش گل گلی بودند بهتر از خواهر داشتن اگر نباشد بدتر هم نیست.
امیر احمد وقتی دنیا آمد زشت و سیاه و بدترکیب بود اما بعد سفید و تپل و مو فرفری شد از اون بچه هایی که نصف وزنشون تو لپشونه. برعکس من وامیر که عرعرو ( ببخشید امیرجان ) بودیم و دائم به دامن مامانمون آویزون بودیم اون از همون اول بس که خنده رو بود و تو بغل همه می رفت محبوب القلوب بود.
فردا تولد امیر احمده، امروز رفتم سراغ آلبومهای قدیمی. خواستم یادم بیارم ما چطور بزرگ شدیم چه قدی بودیم و چه قدی شدیم. چطور مامان بهمون یاد داد هیچ چیز تو زندگی مهم تر از خانواده نیست. یادتونه پسرا چه کیفی می کردیم از مریض شدن اخه بعدش از کتابفروشی الله بخش برامون کتاب می خریدیند. دکتر شرقی یادتونه با اون میمونی که رو دیوار مطبش زده بود. فکر می کنید حالا کجاست؟ جوب جلوی مطبش به نظرم بزرگترین و گودترین جوی دنیا بود همیشه می ترسیدم بیافتم توش و غرق شم . حالا وقتی از روش می پرم حتا نگاشم نمی کنم. بگذریم.
امیراحمد به دلایلی که می دونی در اون کادویی که فردا بهت می دهند هیچ سهمی ندارم واسه همین فکر کردم بد نباشه بازم از احساسم خرج کنم.
ما هر سه تا حالا داریم سومین دهه زندگیمون رو تجربه می کنیم. هر سه تا رازها و خاطره های تلخ وشیرین مشترکی داریم که ریشه هامون رو بهم پیوند مید ه اگرچه ساقه هامون از هم جدا ست و سر هر کدوممون تویه آسمونه. این یعنی خواهری و برادری یعنی مهر که همسنگ عشقه اما از جنس عشق نیست سد راه عشق هم نیست و کاش این را می فهمیدند.
می دونی امیر احمد اگر هیچکس مثل امیر به من امنیت نمی ده هیچ کس هم مثل تو من رو درک نمی کنه انقدر که گاهی حرصم را در می آوری دستم پیش تو همیشه روئه. تو از همه ما شجاعتری نمی ترسی از اینکه بترسی. با خودت روبه رو می شوی و سعی نمی کنی مثل من زیر ژست روشنفکرانه نقطه ضعفهایت را پنهان کنی. انقدر راحت ازشون حرف می زنی که منومی ترسونی گاهی . می دونی خیلی وقتها بهت دروغ گفتم نه از اون دورغهایی که دروغند، نه، از اون دورغهایی که خودم باورشون دارم دروغ نیستند حقیقت دارند اما واقعیت ندارند چون مردم دیگر بهشون اعتقادی ندارند.
می دونم خیلی عصبانی می شی وقتی باهات مثل پسر کوچولوها برخورد می کنم اما خوب به من حق بده هنوز هم به همون شکل احمقانه می خوام تو رو از تموم یلایای آسمونی و زمینی حفظ کنم . آخه تو برادر کوچولوی منی حتا اگه صد سالت بشه. همون پسر کوچولویی که با ژیلت بابا رو سرش خط انداخت و مامان مجبور شد واسه راست و ریس کردن کله ات بده سرت رو از ته تیغ کنند شده بودی عین ای کیو سان یا با کلاس ترش یول براینر.
همون پسر کوچولویی که تیزی چاقو رو روی پای خودش امتحان می کنه، با توپ می ره تو شیشه، از بس عکس بازی می کنه دستش عین کاسه می شه، همون پسر کوجولویی که یه دفعه از راه می رسید و می گفت من هیچ کار بدی نکردم من رو در و دیوار خط نکشیدم من پارچه رو نبریدم من ...
همون پسر کوچولولیی که ما نفهمیدیم کی کتابخون شد دیر شروع کردی اما خوب شروع کردی به جای اینکه مثل من از داستانهای خوب برای بچه های خوب و افسانه های آذربایجان و... شروع کنی از بوف کور آغاز کردی. نمی دانی با چه دلهره ای بوف کور را برایت خریدم. اما می دانستم اینکه چشمانت را ببندم که نبینی گوشهایت را بگیرم که نشنوی راه خوبی نیست برای مراقبت آنوقت توهم مثل من پاستوریزه پرت می شوی وسط دنیا مجبور می شوی خودت همه چیز را تجربه کنی آنوقت بد پدرت در می آید بد پدرت را در می آورند.
راستی من این را هم نفهمیدم تو کی شاعر شدی؟
این راهم بگویم هنوز هم حرصم را در میاوری هنوز هم از عصبانیت دیوانه ام می کنی وقتی قدر خودت را نمی دانی ، خودت را دست کم می گیری، وقتی اجازه می دهی از مهربانیت سوء استفاده کنند وقتی...
نترس من اینجام من همیشه اینجام کنار تو حتا وقتی در یمنم.
پی نوشت2: دوست داشتن شما ها را آنقدر دوست دارم که گاهی دلم می خواهد هفتالهشتا خواهر برادر داشتم و
می تونستم آنها را هم دوست داشته باشم.
هر پرنده ای یعنی همهء پرنده ها وقتی خسته می شن رو شاخه یه درخت می شینند.
چیزی که گم نشه هیچ وقت پیدا نمی شه
من فرار نمی کنم فرانکی، ترکت می کنم
به سانی، با عشق ، ژولی
چشمایش رنگ اقیانوس بود تو شب
تو می دونی اقیانوس تو شب چه رنگیه؟
من ملکه الیزابت رو می کشم
کار بزرگ زندگی من چیه ؟
تو زندگی هر آدمی یه چیزایی هست که هیچوقت مال اون نمی شه.
دیگه نمی ترسم.
خیلی چیزها رونمی شه تغییر داد یکی اش خود تو
به یه سگ تپل گفتند چرا به جای استخون داری تیغ ماهی می خوری گفت آخه تو رژیمم
دوستتون دارم...

خداحافظ
خداحافظ
به
همین سادگی!
دوستت دارم انقدر که اگر روزی بفهمم دخترم مرا همان قدر دوست دارد که من تو را احساس می کنم خوشبخترین آدم زمین هستم. اما نمی خواهم شکل تو شوم خوشی ام خوشی بچه ها غصه ام غصه بچه ها آرزوهایم آرزوهای بچه ها، نه نمی خواهم، می خواهم زندگی خودم را داشته باشم در کنار بچه هایم و اگر روزی شوهرم صدایم کند مامان می کشمش. آخه اینجا اینجوریه وقتی مامان می شی یواش یواش خودتم اسمت رو از یاد می بری.
می دونی هر کی جز تو مادرم بود من الان یه آدم مالیخولیایی افسرده و عقده ای بودم. خوب اینطوری نشد و این خوب است اما آدم متظاهری شدم و فکر کنم این بد است حالا می توانم با یک بغض گنده در گلو بخوابم، بیدار شوم، غذا بخورم، برقصم، هر هر حتا بخندم.
با تمام این حرفها دوستت دارم هر جا تو باشی همان جا خانهء من است.
این مثلا شعر را خیلی وقت پیش یعنی سال 79 برایت گفتم برای تولدت طبق معمول بی پول بودم نمی توانستم کادو بخرم درست مثل حالا اما به تو نه، به خودم قول می دهم سال دیگه یعنی تا سال دیگه پولدار شوم ( به رویم نیاورید که پارسال هم به خودم این قول را دادم) و برایت یک کادوی گنده گنده بخرم. این هم شعر، البته چون دیگر به شعر بودنش اعتقادی ندارم مثل نثر می نویسمش ( حداقل تنوع می شود)
نترس که می گویی تمام غولهای بد وزشت می روند، شب روز و دلم آرام می شود، ابروانـــــت که در هم گره می خورد توفان می شــــود درست لحظه ای که می خواهم غرق شوم تو خود نوح می شوی و آبها در زمین فرو می رود، برو که می گویی بیراهه راه می شود، نمی دانم که می گویی راه بیراهه می شود، دست که بر سرم می کشی می بینم چطور تار تار موهایم برای لمس دستت خود را بالا می کشند، دستهایت خط خطی اند درست به تعداد بارهایی که گمان کردم اشکهایم را ندیدی. هر جا می روم با منی باز دلم برایت تنگ می شود، در میان آغوشت که پناهم می دهی حتا باز دلم برایت تنگ می شود. غصه هایم از تو می ترسند، تو را که می بینند قایم می شوند، گوشهایم گاهی که بهانه لالایت را می گیرند بی خواب می شوم. می خندی زنده می شوم قد می کشم تا عرش تا خدا، با ملایک می رقصم می چرخم با آهنگ خنده هایت. صدایم نکنی در پرواز پروانه ای در عطر گلی، در سفر ابرها ، در بارش باران، در خودم گم می شوم. من از فریادی از نگاهی از آهی حتا می شکنم و تو باز چنان بندم می زنی که یادم می رود شکسته ام. نمی دانم چرا هر چه بزرگتر می شوم باز در برابرت کوچکترم. خدای خانه! بخشایندهء همیشگی عصیانم! زلالترین، ای همهء نداشته هایم! خانهء دلم از تو سبز و آباد باش تا باشم.
پی نوشت1: برادران عزیز یه وقتی نگیرید این پست را برای مامان بخوانید آن وقت سعی می کند یه کاری کند که فکر کنم اصلا برایش مهم نیستم و بروم دنبال زندگیم. می شناسیدش که
پی نوشت 2: عنوان پست برگرفته از عنوان یکی از شعرهای هیوا مسیح است : " من پسر تمام مادران زمینم."
پی نوشت زنانه: مامانترین مامانهای مامان دنیا من که میگم هر روز روز شماست. زنده باشید و همیشه خندان.