تبليغاتX
حدیث نامکرر

 

 

 تام گیلسپای

 

زن از حمام شروع کرد. فرچه، تیغ یک بار مصرف، مسواک و نخ دندان را در کیسه زباله سیاه و بزرگی ریخت. بعد به اتاق خواب رفت. سبد رخت چرک را برداشت و هر چه در آن بود توی کیسه زباله خالی کرد. کشو ها را باز کرد و لباسهای زیر را بیرون آورد. حالا دیگر حرکاتش تند تر شده  و با عصبانیت بیشتری همراه بود. سراغ کمد رفت و سه کیسهء دیگر را پر از کت وشلوار، پیراهن، کروات ، شلوار جین، لباس ورزشی، بلوز و کفش کرد. جعبه ها را از زیر تخت بیرون آورد و آت و آشغالهای داخلشان را خالی کرد. در طبقهء پایین سی دی ها  و بعد کتابها را زیر و رو کرد. رمانهای قطور، کتابهای پلیسی، راهنماهای سفر، کتابهای کامپبوتر و برگزیدهء اشعار. بعد بی آنکه نفسی تازه کند سراغ آلبومهای عکس و نامه ها، عکسهای قاب گرفته و چینی های کوچکی  رفت که هدیه گرفته بودند. همه را در کیسه زباله ریخت تا برای جمع آوری فردا آماده باشد. بلاخره به انبار رفت. آنجا جعبه ابزار و تکه های جورچینهای " خودتان بسازید " پیدا کرد و بیشترشان را دور ریخت. در قفسه ها و کشو ها دنبال  هر چیزی می گشت که بشود از شرش خلاص شد. در ته کابینتی زیر دستکشهای باغبانی پیداشان کرد.

تولد چهل سالگی اش بود و مرد برایش وسایل آتش بازی خریده بود تا جشن بگیرند. یکی از همان مهمانی های سالانهء مرد که همه اش جوک تعریف می کردند. قرار بود جای گای فاکزتصویر او را روی آتـش می گذاشتند. اما او هرگز آتش بازی راه نیانداخت زیرا مرد را به کنفرانسی در سیندن دعوت کردند و زن در مهمانی خودش تنها ماند. حالا پنج ماه پس از آن روز دوباره سر و کله ترقه های  مخصوص آتش بازی پیدا شده بود. لحظه ای به آنها نگاه کرد، غمی در دلش احساس کرد. آنها را همراه با دیگر وسایل آتش بازی در سطل زباله انداخت. به خانه بر گشت، برای خودش براندی ریخت و هلاک از خستگی در کاناپه فرو رفت .

هوا داشت تاریک می شد. وقتی یک گیلاس دیگر هم بالا انداخت دوباره به یاد وسایل آتش بازی افتاد. بیرون رفت و جعبه را از سطل آشغال درآورد و به آشپزخانه برد تا دوباره آن را وارسی کند. همه اش خرده ریزهای مخصوص همین کار بود، یک فرفره آتش بازی از همانهایی که وقتی روشنشان می کنی می چرخد، دو تا فشفشه که وقتی هوا می رفتند نورشان فواره ای پایین می آمد، و یکی از آن جعبه هایی که وقـــــتی درش را باز می کردی آدمکی فنری بیرون می پرید، دو سه تا فشفشه معمولی هم بود. وقتی دوباره جعبه را بلند کرد یادداشتی کف زمین افتاد. مرد  روی آن نوشته بود:

 به فشفشهء عشقم،

 تو آسمانم را پر نور می کنی،

 با عشق، ر.

 دوباره وسایل آتش بازی را سر جایشان گذاشت و به باغ رفت.

 فرفره را پشت چارچوب در گذاشت. یادداشت مرد را آنقدر پیچاند تا نواری باریک شد، بعد آتشش زد. خیلی زود سوخت ، درست مثل یک شمع مومی واقعی. فتیله فرفره را روشن کرد در عرض چند ثانیه فرفره شروع به چرخیدن کرد. جرقه هایش در تاریکی می پریدند و گم می شدند. خیلی زود بچه ای پشت نرده های باغ آمد. دخترک پرسید: " چی کار می کنید؟"

 " جشن می گیرم."

بعد که جعبه آدمک فنری را روشن کرد و آدمک درون جعبه با صدایی مثل فس فس روی چمنها بالا و پایین پرید دختر کوچولو ترسید و عقب رفت. بعد از چند لحظه با چند تماشاچی فضول برگشت، آنها چند تا از همسایه ها بودند. همگی پشت نرده ها جمع شدند:

" این وقت سال وسایل آتیش بازی از کجا آوردی؟ " 

 محلشان نگذاشت. و همینطور به خالی کردن جعبه ادامه داد تا بلاخره به آخرین فشفشه رسید، آن که از همه بزرگتر بود و برای آخر کار نگه داشته بود، این حسن ختام برنامه اش بود. دم فشفشه را در زمین کاشت و کاغذ دورش را با بقایای مچاله شدهء نوشتهء مرد آتش زد. رفت عقبتر ایستاد و منتظر ماند. فتیله سرخ شد، فس فس کرد و بعد خاموش شد. همسایه ها آه کشیدند. دوباره سعی کرد. باز هم نشد. به آشپزخانه رفت و یک جعبه کبریت پیدا کرد. بر گشت و کبریتها را در قسمت فتیله گذاشت. باز هم نشد. از جعبه وسایل آتش بازی باریکه ای مقوایی جدا کرد و به جای فتیله گذاشت. مقوا درست و حسابی الو گرفت و این بار فتیله روشن شد. فشفشه سوت کشان و مستقیم به سمت آسمان رفت. همسایه ها نفسی کشیدند و دست زدند دختر کوچک به سمت خانه اش دوید. بعد صدای بلند بنگی آمد و آسمان صحنهء نمایش دیدنی نورافشانی  شد. توپهای آتشین از  همه رنگ در هر سویی پخش و بعد همان طـــــــــور که به سمت زمین می آمدند منفجر شدند. امواجی از خشم گداخته از پس هم بر فراز باغ شروع به رقصیدن کردند . پس از آخرین صدای جیغ فشفشه، آتش بازی تمام شد و تاریکی دوباره باز گشت.

همسایه ها دنبال کارهای همیشگی شبانه شان رفتند. زن بقایای وسایل آتش بازی را جمع کرد و آنها را با بقیه وسایل مرد بیرون گذاشت. حالا دیگر هوا سرد شده بود و قطرات آب داشت روی چمن یخ می زد. دکمه های کتش را بست و به خانه رفت.

ترجمه نمودم در صبح سه شنبه 13 تیر 83

 

پی نوشت داستانی: گای فاکز اسم مردی ست اهل انگلستان که به اتهام خیانت و شرکت در توطئه انفجار کاخ سلطنتی و ژارلمان در سال ۱۶۰۵ محکوم به اعدام شدو ۵ نوامبر هر سال مردم انگلستان به یاد او تصویر مردی با لباسهای کهنه را در آتش بازی می سوزانند.

پی نوشت 1: شیرین جونم ایزابل آلنده در کتاب خانهء ارواح یک حرف قشنگی می زند می گوید آدمی که نخواهد پیدا شود را نمی شود پیدا کرد. شاید آن آدمهایی که من و تو خوب می شناسیمشان خودشان نخواستند پیدا شوند. البته این احتمال که کسی هم دنبالشان نگشته باشد هم هست؟ فقط خواستم بگویم دائم در ذهن منی و خیلی خیلی دلم می خواهد از ته ته دلت بخندی همانقدر که دلم می خواهد خودم بخندم.

پی نوشت زنانه: اولیای دم رضایت ندادند کبری هنوز کابوس اعدام می بیند. از خودم می پرسم اگر من بودم رضایت میدادم؟!!!  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 21:52  توسط آزاده   | 

 

پیش نوشت: گتسبی بزرگ دنیای ترجمهء ایران هم رفت. خداحافظ آقای کریم امامی سلام ما را به خدا برسانید.

کریم امامی مثل من جزو مترجمان وارداتی نبود بلکه در کار صادرات بود. ترجمه از فارسی به انگلیسی. معتقد بود اگر می خواهیم دنیا ما را همان طور که هستیم ببیند باید خودمان خودمان را ترجمه کنیم و گرنه آنها ما را نه آن طور که هستیم بلکه آن طور که می خواهند باشیم ترجمه می کنند. دلم می خواست به یاد او یک پست دربارهء گایاتری اسپیوک و نظریات مشابه او در باب جهانی سازی و جهانی شدگی در می آوردم اما متاسفانه آقای امامی بدون هماهنگی با من فوت فرمودند و من الان آمادگی ساخت چنین پستی را ندارم. خدایش بیامرزاد.

و اما :

امواج فمینیست در غرب:

 

فمینیسم پاسخی به شرایطی ست که زن را زیر دست می سازد. و هنگامی آغاز شد که زنان خود، آگاهانه سعی در ساماندهی وضعیتشان به صورتی گسترده و موثر کردند تا به این ترتیب موقعیتشان را بهبود بخشند.

موج نخست فمینیسم در قرن هجده و با نوشته های ماری  ولستونکرافت نویسندهء منشور دفاع از حقوق زنان (1792) آغاز شد.

موج دوم فمینیسم در اواخر دههء 60 و اوایل دهه 70 همراه با جنبشهای حقوق بشر در آن زمان و موج جدید اعتراض دانشجویان چپ به راه افتاد. این اعتراضات بیشتر علیه حمله آمریکا به  ویتنام صورت می گرفت. به این ترتیب جنبش آزادی بخش زنان در ایجاد تغییرات اجتماعی و فرهنگی در زمانی پر تغییر و تحول نقشی مهم ایفاء کرد .

طلایه دار تحولات: آثار سیمون دوبوار(1986-1908) نماد برجستهء آن دوران بود. کتاب او  "جنس دوم" چون دایره المعارفی مسائلی چون تاریخ، زیست شناسی، روانکاوی، مارکسیسم و ادبیات را در بر می گیرد.او اعتقاد داشت مردان تصویری از زنان خلق کرده اند که زنان را دیگران، متفاوت و در سطحی پایینتر از آنان نشان می دهد . می پرسد چه هنگام زنان تصمیم می گیرند خود سازندهء تصویر خود باشند خود تجربه کنند و از این طریق برابری با مردان را استقرار بخشند.

این آگاهی که برابری ظاهری سیاسی ، برابری فرهنگی اجتماعی به همراه نخواهد آورد موج دوم فمینیسم را ایجاد کرد. این موج شکل جدیدی از مباحث دموکراتیک را به وجود آورد – گروه ها و شبکه هایی ایجاد شدند که کارشان تنها ارتقائ سطح آگاهی ، مبارزه برای بهبود وضعیت سلامت در زنان ، مراقبت از کودکان و رسیدن به برابری در موقعیتهای شغلی بود.

 

موج سوم فمینیسم با ورود  نظریات فمینیستی به دانشگاه های جوامع غربی آغاز شد. و این نظریات با تئوریهای راج چون مارکسیسم ، ساختارگرایی، پسا ساختار گرایی و نیز توجه به جسم همراه شد. ماهیت گرایی essentialism تبدیل شد  به نقدی جدی بر کار فمینیستهایی که در اواخر دههء 60 و اوایل دههء 70 تنها به مسائل سفید پوستان، دگر جنس خواهان و طبقه متوسط توجه می کردند. همراه با تحول و تکامل فمینیسم ضرورت پذیرش تفاوتها بین زنان از نژادها و طبقات مختلف وتفاوت به جنسیت اهمیت یافت.

 

پی نوشت 1: دلم می خواهد روزی یک کار تحلیلی درباره تاریخ نهضت زنان در ایران انجام دهم . خسته شدم از بس هی اونا گفتند و ما ترجمه کردیم هی اونا نسخه پیچیدند و ما  خوردیم . من به یگانگی مشکلات زنان در همه جای دنیا اعتقادی ندارم زنهای هر کشوری باید خودشان به داد خودشان برسند فکر کنند و براساس شرایط خاص خود تصمیم بگیرند و عمل کنند حتا گاهی فکر می کنم بیانات شیوای فمینیستهای تهرانی به هیچ درد دختران بلوچستانی که در آتش تعصبات پوچ می سوزند و خاکستر می شوند نمی خورد. نوشته های  من هم البته در وبلاگی که سر تا ته 14 – 15 تا خواننده دارد  بی شک به هیچ کاری نمی آید مگر آرام کردن دل خودم.

 

پی نوشت 2: اخبار زنان: طبق آخرین اخبار واصله  هنوز از بچه های نوشی خبری نیست که نیست .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 20:53  توسط آزاده   | 

 

می خواهم بنویسم

 

می خواهم بنویسم

می خواهم بنویسم آوازهای مردمم را

می خواهم بشنوم صدایشان را

به گاه خواندن ترانه در تاریکی

می خواهم چنگ اندازم به آخرین نغمه هایی کز میان

گلوی درهم شکسته از های های اشکشان

 برون می آید و در هوا معلق می ماند

می خواهم رویاهایشان را به واژه بدل سازم

روحشان را به تحریر درآورم

می خواهم خندهء شادمانه شان را

 در یک پیاله به چنگ آرم

دستان سیاه را به آسمان سیاهتر رسانم

و آنها را پر ز ستاره سازم

پس این نورها را خرد و در هم کنم

تا آبگیری شود آینه گون و درخشان در سحرگاهان.

 

                                                                                                                                 

مارگارت ابیگل واکر در 7 جولای 1915 ( یعنی امروز ) در بیرمنگام آلاباما به دنیا آمد. پدرش یک واعظ متدیست و مادرش معلم موسیقی بود. آنها اولین مشوقان او برای خواندن شعر و فلسفه در کودکی بودند. " برای مردمم " اولین شعری بود که از او در مجلهء " poetry " چاپ  و تبدیل به یکی از مشهورترین اشعارش شد.

در 1940 از دانشگاه یوا مدرک کارشناسی ارشد و در 1965 دکترایش را اخذ کرد. از 1941 تدریس در کالج لیوینگستون در سالیزبری را آغاز نمود. اولین کتاب شعرش در سال 1942 با نام " برای مردمم" منشر شد.

در 1443 با فیرنیست جیمز الکساندر یا " الکس" اسمی که مارگارت عاشقانه رویش گذاشته بود ازدواج کرد. او طراح دکوراسیون داخلی بود. بعد از تولد اولین کودکشان در 1942 آنها به جکسون در می سی سی پی رفتند. و واکر در آنجا مشغول تدریس در کالج این ایالت شد.

در 1968 انجمن مطالعه تاریخ ، زندگی و فرهنگ سیاهان را تاسیس کرد ( اسم این موسسه اینک مرکز ملی تحقیقات مارگارت واکر الکساندر است) . او تا زمان بازنشستگی ریاست مرکز را بر عهده داشت و بعد از آن نیز   تا روز مرگش در پاییز 1998 استادی فعال باقی ماند.

پی نوشت 1: از این زن حتا یک عکس پیدا نکردم که در آن لبخند بر لب نداشته باشد.

پی نوشت2: اخبار زنان: دو زن در کابینه احتمالی رییس جمهور منتخب:  خانم فاطمه آجرلو به عنوان وزیر رفاه و خانم فاطمه آلیا به عنوان رییس مرکز امور مشارکت زنان ( به نقل از روزنامهء شرق) لازم به ذکر است خانم آجرلو اینک نمایندهء کرج در مجلس می باشند ایشان سخنگوی فراکسیون هستند و سابقه کار در بسیج دانشجویی و سپاه را دارند. و سرکار خانم آلیا نمایندهء تهران هم که احتملا معرف حضور همه هستند ایشان به خاطر دفاعشان از تعدد زوجات و اینکه این کار را به نفع خانمها می دانند و حتا معتقدند زنان باید در این امر پیشقدم شوند  زمانی نقل مطبوعات شده بودند هرچند بعدها فرمودند حرفهایشان را مطبوعات بد منعکس کرده بودند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 14:59  توسط آزاده   | 

 

"موسیقی آب گرم" نامه

" رسیدم به فرودگاه لوس آنجلس. آنی دوستت دارم. امیدوارم ماشینم استارت بزنه. امیدوارم لولهء توالت نگرفته باشه. خوشحالم که با کسی نبودم. خوشحالم که یه ابلهم. خوشحالم که هیچی نمی دونم. خوشحالم که کسی قصد جونم رو نکرده. وقتی دستهام رو نگاه می کنم و می بینم به مچم چسبیده اند با خودم فکر می کنم آدم خوشبختی هستم."

                                                                                                      از داستان لباس سر هم.

مجموعه داستان کوتاه موسیقی آب گرم را چارلز بوکوفسکی نوشته، بهمن کیارستمی ترجمه کرده، و نشر ماه ریز چاپ کرده، قیمتش هم ۸۵۰ تومان است. اول کتاب نوشته نویسنده در آلمان به دنیا اومده و در سه سالگی به آمریکا مهاجرت کرده البته در کتاب آمده که با پدر و مادرش مهاجرت کرده تا مبادا ما فکر کنیم بچه سه ساله با کس دیگری یا مثلا به تنهایی مهاجرت کرده است. در ۱۳ سالگی آبله می گیرد و آبله رو می شود. برای همین دوران تحصیلش رادر انزوا به سر برد. بوکوفسکی در ۹ مارس ۱۹۹۴ درگذشت.

این کتاب از آن دست کتابهایی ست که خواندنش را به همه تو صیه نمی کنم مثلا شیرین جون شما اصلا حتا سراغش هم نرو. فکر کنم کسانی که از کتاب خداحافظ گری کوپر یا فیلم داستانهای عامه پسند خوششان آمده از این کتاب هم لذت وافر ببرند. برای من که این کتاب چیزی در مایه های کتاب مقدس است و هر بار از خواندنش بیش از دفعه قبل خر کیف می شوم. به خصوص داستان لباس سر هم را خیلی دوست دارم.

می گویند محافل ادبی آمریکا به شدت به او تاخته اند و بسیاری از منتقدان او را نویسنده ای مردم گریز، زن ستیز و دائم الخمر می دانند و بی شرمی آثارش را تنها مد روز می دانند ولی عجیب آن است که در همان زمان در اروپا مورد تمجید قرار می گیرد و ژان ژنه و ژان پل سارتر هر دو او را بزرگترین شاعر آمریکا می دانند. ( از مقدمه کتاب )

خوب این قبول که شخصیتهای اول داستانها همه مردند و زنها تقریبا همه چنین نقشهایی دارند:

دوست دختر آن هم دوست دختری که خرج قهرمان را می کشد:" لویس هم نویسنده بود. اما مثل اریک اجاره خونه ش رو خودش نمی داد. گلوریا می داد." ۳۵۰ کیلو

احمق:" اما ویکی هم مثل همهء زنها راحت خام می شد و مردهای ابله به نظرش جذاب می اومدند." حباب غم

خائن:" اون حتما الان داره با یکی عشق بازی می کنه." شاعر بزرگ

آنی: بدون شرح

خانم حسابی:" یه زن اصل و نسب دار، پولدار، تحصیل کرده، خوش هیکل، خوشگل، خوش لباس، خلاصه همه چی." خانم حسابی

خوب آره زن ستیز به نظر میاد اما مگر مردها در نگاه بوکوفسکی چیزی جز نویسنده هایی هستند طفیلی و زن باره و همیشه مست که حتا نمی توانند بنویسند. حداقل در دستهء زنان یک آنی هست که در دستهء مردان نیست.

تازه حتا اگر نویسند زن ستیز هم بوده باشد خوب دلش می خواهد این طور بنویسد یعنی حتا باید شخصیتهایش را هم بر اساس سلیقه دیگران شکل دهد نه من که قبول ندارم بله آقا جان قبول ندارم. چی کار کنم من این هنری چیناسکی را خیلی خیلی دوست دارم.

برگردیم به داستانها :اتفاقهای داستانها در نگاه اول عجیب و اغراق شده به نظر می رسند اما به نظر من شکل زندگی بی پردهء خیلی از ماهاست عین عین خود خود زندگی.اغلب داستانها به روایت اول شخص بیان می شوند غیر از یکی که در آن یکی هم روایت طوری ست انگار اول شخص است. انگار اول شخصی قدرتمند و نامریی در صحنه نشسته و آن را روایت می کند اما با این وجود نمی توان آن را جزو دستهء دانایان مطلق قرار داد. این داستان که اسمش۳۵۰ کیلو ست سه شخصیت دارد که هر سه شخصیتهای اول داستان هستند. اگر فکر می کنید نوشتن چنین داستانی ساده است خودتان یکی بنویسید.

جملات آغاز و پایان داستان حرف ندارد. فکر می کنی با خواندن جملهء اول پرت شده ای وسط داستان، اما بعد می بینی چطور نویسنده در همین حال پرت شدن یعنی وقتی معلق بین و زمین و آسمانی برایت چنان مقدمه می چیند و کلاس آمادگی حضور در داستان تستی تشریحی تضمینی برایت می گذارد که وقتی رسیدی آن پایین همه را می شناسی و دنبالشان راه می افتی، به شعرخوانی می روی، مست می کنی، بالا می آوری، به خاطر عشقی یک طرفه تن به هر فلاکتی می دهی یا جایی دیگر خیلی راحت عشقت را از کسی که دوستش می داری پنهان می کنی فقط به این دلیل ساده:"هیچ وقت نباید بهشون نشون بدی برات مهمند وگرنه جونت رو می گیرند." باز هم "لباس سرهم"

جملات پایانی هم به همین سادگی از داستان بیرون می آورندت و بهت می گویند خوب دیگه سینما تعطیله هنری چیناسکی دیگه می خواد بقیه راه رو تنها بره "ساعت نه بود و من هنوز وقت داشتم که برم یه جای دیگه."یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ

                   و تمام.

پی نوشت۱: خانمهای عزیز حواستان باشد اگر کتاب را خریدید دم دست باباهایتان نگذارید چون ممکن است مثل بابای من اول یک نفس کتاب را ته بخورند بعد به شما گیر دهند که این چه کتابهایی ست که می خوانی واقعا که. خوب اینم یه جورشه.

پی نوشت۲: خیلی سعی کردم یک شعر کوتاه ازش پیدا کنم براتون ترجمه کنم نشد . شعرهاش خیلی بلندند . خوب بهتر خوراک یه پست دیگه دراومد.

پی نوشت۳: اسم کتاب موسیقی آب گرم است مثل آن دوست  من که رفته کتابفروشی گفته آقا همنام نامه دارید نروید بگویید موسیقی آب گرم نامه می خوام .

پی نوشت۴: یادم رفت بگم طراحی روی جلد هم کار ساعد مشکی است.

پی نوشت۵: اخبار زنان: در هر دقیقه بیش از یک زن در جهان در اثر عوارض بارداری جان خود را از دست می دهد. به نقل از مجلهء زنان شمارهء ۱۲۰

پی نوشت۶: مریم گلم وقتی می بینم چنین دور از ما اما با مایی در دلم احساس شعف می کنم. هر جا هستی دلت خوش و لبت خندان

 پی نوشت۷: خیلی سعی کردم عکس بوکوفسکی را بگذارم نشد برید به این آدرس و خودتان ببینید اگر دوست داشتید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 15:59  توسط آزاده   | 

 

بهتان مگوی

که

آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.

 

آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نیست

با ظلمت در جنگ نیست

ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،

چندان که آفتاب تیغ بر کشد

او را مجال درنگ نیست.

 

همین بس که یاری اش مدهی

سواری اش مدهی.

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 12:8  توسط آزاده   |