نتيجه انتخابات ۲۷ خرداد عده اى را حيرت زده كرد و بار ديگر نوميد و سرخورده، و مرا اما حيرت و نوميدى و سرخوردگى اين عده حيرت زده كرد. در سياست، وقتى مى گوييم محكوم به اميد هستيم و سياست چيزى نيست جز اميد و تلاش، بايد جداً اين را باور كرده باشيم وگرنه اگر اين حرف ها را صرفاً براى تلقين به خود و به اصطلاح «دوپينگ روحى» خودمان بگوييم، عين نااميدى است و به محض پيش آمدن يك واقعيت حتى اندكى نامطلوب باز به گوشه اى مى خزيم و اشك مى ريزيم.
داروى سياست بيمار ما اشك و آه و ناله و فغان نيست، اميد واقعى است، شهامت رويارويى با واقعيت ها و دشوارى هاى سياست است. دوم خرداد و انتخابات هاى پس از آن با همه بركت هايشان اين عيب را داشتند كه ما را به پيروزى آسان ياب (در موارد شركت كردنمان) و به كرشمه هاى كم هزينه (در موارد شركت نكردنمان) عادت دادند و سياست ورزان اصلاح طلب ما هم معتاد به ماندن در قدرت و سياست ورزيدن با اهرم قدرت شدند. اما سياست ورزيدن دشوار است و دشوارتر در كشورى كه تازه گام هاى نخست اش را در راه دموكراسى برمى دارد.
راستش از زبان هيچ يك از دوستان حيرت زده، خشمگين يا سرخورده دليل قانع كننده اى براى حيرت، خشم يا سرخوردگى شان نشنيدم. مگر ما منتظر دوم خردادى ديگر بوديم؟ مگر ما وقتى در طول دو ماه گذشته با مردم حرف مى زديم و استدلال مى كرديم احساس نكرده بوديم كه «دريا نشسته سرد» و بى اعتناست به سرنوشت خويش كه در سياست رقم مى خورد؟ مگر وقتى مى گفتيم اين راهى كه شروع كرده ايم راهى دراز است و اين فقط گام اول است و پيروزى در انتخابات فرع بر اين تلاش ماست به خودمان دروغ مى گفتيم؟ و حالا آيا بايد ما هم به جمع آن بى اعتنايان به سرنوشت خويش كه ملامتشان مى كرديم، بپيونديم چون معين پيروز نشده است؟ يا به عكس، آنان بايد اكنون به هوش آمده باشند و جمع ما «جمع تر» شود؟
نوشته بودم انتخابات نهم مبارك تر از انتخابات هفتم است، نتيجه انتخابات هرچه باشد نوشته بودم انتخابات نهم «انتخابات تر» از انتخابات هفتم است و اين مهمتر از نتيجه انتخابات است و هنوز هم بر همين باورم. دوست داشتم معين پيروز مى شد اما آنچه دوست تر مى داشتم و هنوز هم دوست تر مى دارم پيش آمدن موقعيتى بود كه سياست چهره واقعى اش را به ما نشان دهد و گمان مى كنم در ۲۷ خرداد سياست چهره واقعى اش را به ما نشان داد و اين ديگر بر ماست كه با اين چهره واقعى رويارو شويم يا از آن روى بگردانيم (و اين حكم در مورد سياست ورزان ما، روشنفكران ما و مردم ما به يكسان مصداق دارد).
اين انتخابات ميزان رشد آگاهى سياسى مان، تركيب جمعيتى مان و بسيارى چيزهاى ديگر را به ما نماياند، بيش از هر انتخابات ديگرى كه پيش از اين داشتيم. اين انتخابات براى همه ما توهم زدا بود. سختى ها و دشوارى هاى سياست ورزيدن را به ما نشان داد. نشان داد كه حتى اگر اكثريت بزرگ جامعه باشى ولى در تفرقه، اقليت بر تو حكومت خواهد كرد. هشت سال زمامدارى خاتمى با همه دستاوردهايش، براى ما اين عيب را هم داشت كه متفرعن شديم و در اين خيال خوش خام فرو رفتيم كه زندگى هميشه چنين بوده و هميشه هم چنين خواهد ماند و درنيافتيم و از ياد برديم كه ابتدا بايد آن حداقل هايى را كه به دست آورده ايم با همه وجود محافظت كنيم وگرنه از دست مى روند. بسيارى خطر بازگشت راست افراطى را افسانه اى مى پنداشتند فقط براى ترساندن مردم و راى گرفتن از آنها. ۲۷ خرداد روز مباركى بود. آنچه را با استدلال ديگر نمى شد پيش برد و دائماً به تكافوى ادله مى رسيديم، واقعه ۲۷ خرداد به رخ همه مان كشيد. ۲۷ خرداد خواب خوش ما را برآشفت و اين مبارك بود. اگر به دوگانه ديگرى مى رسيديم كه يك پاى آن شهردارمان نبود همچنان در اين خواب خوش مى مانديم. حالا در تحليل اين انتخابات دو راه پيش روى ماست. استناد به تقلب در انتخابات كنيم و دلمان را خوش به اينكه اگر انتخابات سالم بود ما راى ۲۰ ميليونى مى آورديم (راستى انتخابات سالم در كشور ما چه معنايى دارد؟ مگر با تحريم مان نمى گفتيم كه انتخابات آزاد در اين كشور معنايى متفاوت از انتخابات آزاد در كشورهاى دموكراتيك دارد و ما با علم به اينكه انتخابات واقعاً آزاد نيست در آن شركت مى كنيم؟ و مگر نمى دانستيم انتخابات در همين حدى كه مى بينيم مى تواند سالم باشد؟) يا واقعيتى كه رخ داده است و همه مان بلااستثنا در آن سهيم هستيم (از تحريمى و منفعل و معينى گرفته تا طرفدار هاشمى و كروبى و احمدى نژاد) بپذيريم و سياست واقعى را دنبال كنيم؟و اما روى ديگر سكه: ما چهار ميليون راى آورديم و براى اين چهارميليون راى تلاش كرديم. حتى اگر نصف اين آرا آراى متعهدانه و پيگيرانه باشند ما مى توانيم جبهه دموكراسى خواهى را كه نطفه اش در همين ايام بسته شد بدل به يك جبهه سياسى واقعى كنيم و راهى را كه در پيش گرفته ايم مجدانه و صبورانه دنبال كنيم. جبهه اى با چهارميليون يا حتى دوميليون هوادار واقعى را نمى توان محو كرد و خواسته هايش را ناديده گرفت، حتى اگر در قدرت نباشد.
عهد كرده بوديم چه ببازيم چه ببريم فقط و فقط پروژه دموكراسى را دنبال خواهيم كرد. به عهد خود وفادار باشيم. به گمان من بهترين اتفاق براى ما افتاده است. احزاب، گروه ها، جمعيت ها، و جبهه ها در روزهاى سخت و بيرون از قدرت است كه وزن واقعى خودشان را مى شناسند، غربال مى شوند، منسجم و يكپارچه مى شوند. و اين تجربه اى است كه ما نداشتيم و سخت نيازمندش بوديم. جبهه دوم خرداد پس از يك پيروزى و در موقعيت قدرت شكل گرفت و براى همين جبهه واقعى نبود. امروز يا ثابت مى كنيم كه جبهه دموكراسى خواهى ما كف روى آب و يك ترفند انتخاباتى بود كه فقط بند قدرت بود و با كنار ماندن از قدرت از ميان مى رود، يا ثابت مى كنيم كه جبهه اى واقعى است كه براساس مطالبات، اهداف و آرمان هايمان شكل گرفته است و تاب تحمل دورى از قدرت كه سهل است تاب تحمل ضربه هاى سنگين ترى را هم كه در راه است دارد و در هر شرايطى مى ماند و مى رود و هدفش را پى مى گيرد. روز آزمون واقعى براى ما فرا رسيده است. و اما دشوارترين بخش اين يادداشت كه اميدوارم منصفانه و با حوصله و دقت خوانده شود در اين مجال تنگ. سياست عرصه آبرودارى و رودربايستى با هيچ كس حتى با خودمان نيست. پس از ۲۷ خرداد مبارك (كه مبارك است اگر قدرش را بدانيم) سوم تير در راه است. براى ما كه سال ها با هاشمى رفسنجانى در قطب مقابل بوده ايم و رقيب انتخاباتى او در همين انتخابات بوديم اكنون دشوار است كه بخواهيم به او راى بدهيم اين راى ناگزير تاوانى است كه همه مان به خاطر اشتباهاتمان بايد بپردازيم و از پرداخت اين تاوان نبايد هم شرمگين باشيم. راى به هاشمى در سوم تير براى ما يك ضرورت سياسى است كه مى توانيم آن را به موقعيت مباركى در سياست كشورمان هم بدل كنيم. اين راى مى تواند ميزان رشد آگاهى سياسى ما و غلبه ما بر احساس شخصى مان را نمايان كند. آيا ما هم قدرى از آن رشد سياسى فرانسوى ها را پيدا كرده ايم؟ و تازه براى ما اين موقعيت حاصل بيشترى هم مى تواند داشته باشد. مى توانيم اگر بخواهيم اين راى به هاشمى را بدل به يك «نه» بزرگ ديگر اين بار با آگاهى بيشتر و همزمان بدل به يك «آرى» بزرگ تازه كنيم. در عين حفظ استقلالمان، در عين پى گرفتن اهداف خودمان، بى هيچ وابستگى به رقيبمان، به منافع خودمان راى دهيم و بى هيچ پرده پوشى و بى هيچ شرمى. آگاهى سياسى در اين موقعيت هاى خطير است كه هم خودش را به نمايش مى گذارد و هم رشد مى كند.
هرگز باور نمى كردم روزى برسد كه بخواهم به هاشمى راى بدهم و آن هم داوطلبانه. سياست اما زنده است، حركت مى كند و ما را در موقعيت هاى تازه اى قرار مى دهد كه حتى فكرش را نكرده بوديم. از اين موقعيت هاى تازه است كه مى آموزيم و تجربه مى اندوزيم.هميشه در هر موقعيتى شفاف بوده ام و شفافيت در سياست را مى پسندم. پس شفاف مى گويم و خودم را در معرض داورى قرار مى دهم. من با حفظ استقلالم به هاشمى راى مى دهم زيرا امروز اين را صلاح سياست كشورمان مى دانم. باز هم خواهم نوشت.
منبع ابن نوشته سایت گویا ست.دیدم تنها چیزی ست که کمی امیدوارم کرد گفتم اگر نخوانده اید شما هم بخوانیدش.
هیچ آسمان و ،
هیچ زمینی
مانوس تر ز خانهء ما نیست
گر آسمان مکدر،
گر خاک بایر است
جرم من است
- ما –
گردن به حکم تلخ مشیت نهاده ایم.
محمد زهری
خوب تمام شد و خستگی در تنم ماند. ترسم بی جهت نبود. حیف حیف از من و ما.
اما من خوشحالم یعنی سعی می کنم باشم. خوشحالم و متشکر از امیر حسین ها و امیر احمد ها که کمکم کردند بر تردیدهایم پیروز شوم و رای بدهم و امروز به خودم افتخار کنم که جزو 4میلیون و پنجاه و چهارهزار و سیصد و چهار نفری هستم که ایران برایشان جان جهان است، ایران آزاد، ایران آباد، ایران برای همه ایرانیان. افتخار می کنم جزو کسانی هستم که ناامید نمی شوند از روند کند دموکراسی در ایران و از یک برگ رای تمام سهمشان از این مملکت به سادگی نمی گذرند قهرنمی کنند . خوشحالم که می بینم 4میلیون و پنجاه و چهار هزار و سیصد و چهار نفر دوست و همفکر در این کشور دارم. متشکرم امیر حسین ، متشکرم امیراحمد متشکرم برادرانم.
متشکرم از شیرین ها که سخت بود قانع کردنشان اما وقتی پذیرفتند که به خاطر وطن بیایند زنانه آمدند و دستمان را خالی نگذاشتند. متشکرم شیرین متشکرم رفیق.
متشکرم از بنفشه ها که فقط کافی بود بگویم برای از دست ندادن آنچه بدست آورده ایم تا بیایند و تازه دلداری و امید هم بدهند. متشکرم بنفشه متشکرم گلم.
متشکرم از مهتابها که به حق دلشان چرک است چرک که نه خون است و می دانم چقدر با خودشان جنگیده اند تا راضی شوند به مشارکت و تصمیم گرفتند بیایند و رای بدهند به آرمانهایی که رای دادن به آنها رای منفی دادن به نظام بود. متشکرم مهتاب متشکرم نور شبهای تار
من از خودم راضیم درست که وبلاگ من پر خواننده نیست اما من تمام تلاشم را کردم فقط برای اینکه نمی خواستم به اعتقاداتم، به وطنم، به ایرانم پشت کنم ونکردم به همین راضین . مجبورم راضی باشم.
به زبام مصدق خواستم که بیایید به زبان همو می گویم:
چگونه باز به ماتم نشست خانهء ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانهء ما.
پی نوشت!: دوستان تحریمی- که متاسفانه اکثرشان از نزدیکترین دوستان من هستند- ناراحت نشوید به دل نگیرید عصبانیم و درد را باید گفت من هیچوقت نه امید بستم نه خواستم ومی خواهم که اجنبی رهایم کند درست مثل شما. تمام امیدم به ما بود حالا ناامیدم از ما. یکی از این همسایه های... ما دارد یار دبستانی گوش می کند اما من در این فکرم که یار دبستانی من جمعه غیبت داشت
آخه کی می تونست جز من و تو....
پی نوشت2: حتما ما هم مقصر بودیم باید جانانه تر می جنگیدیم . باید بهتر استدلال می کردیم باید قانعشان می کردیم باید...
پی نوشت3: کسی بلده اشک رو بنویسه
پی نوشت4: اخبار زنان نداریم امروز. به قول مثلا فعالان حقوق زنان اون جناح، مسائل زنان الان در اولویت نیست.
ڤ
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من وتو
شوری از عشق و جنون
باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم.
تو اگر برخیزی
من اگر برخیزم
همه بر می خیزند
تو اگر بنشینی
من اگر بنشینم
چه کسی برخیزد
چه کسی با دشمن بستیزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند.
کوه باید شد ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوهء اندوه ز چیست؟
در تو این قصهء پرهیز که چه؟
در من این شعلهء عصیان نیاز ،
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
بله به قول مرحوم مصدق باید درد را گفت.
من می ترسم من از تکرار تاریخ می ترسم. نمی دانم چرا ذهنم دائم رجوع می کند به آرشیو تارخی اش به 28 مرداد 32 و نمی دانم چرا دائم به این فکر می کنم که آن روز گناه ما اگر از آمریکاییان بیشتر نبود کمتر هم نبود آنها اگر به حکم کاشانی تحریم نمی کردند مصدق را شاید فرصت طلایی دست یافتن به دموکراسی از دست نمی رفت یا دست کم این همه به تاخیر نمی افتاد. دوستان تحریم کنندهء انتخابات را می شناسم دو دسته اند یا به شدت نادان و تحت هیپنوتیزم ماهواره های ایرانی آن سوی آب یا به شدت دانا و زیرک که انتخاب نکردن را انتخاب کرده اند دوستانی که در هدف هیچ فرقی با من ندارند و تنها راهشان را جدا کرده اند. برای همین در این آخرین پست این وبلاگ قبل از انتخابات می خواهم از ترسم برایشان بگویم از تکرار تاریخ می دانم می دانند رای بدهند یا ندهند آقایان با مشارکت بالای 50% انتخاب می شوند که مبارک است اگر خدا بخواهد و آنچه در پی آنند یعنی نامشروع خواندن نظام چیزی می شود در مایه های کشک . کسی هست اینجا که من بگوید در دولت هاشمی رفسنجانی که وزیر اطلاعاتش شفیعی ست یا در دولت دکتر قالیباف که وزیر کشورش احمدی نژاد است تحریم کنندگان قرار است صدایشان را به گوش چه کسی برسانند یا اصلا مجال درآمدن صدا به آنان داده خواهد شد. شما انتخابات را تحریم نکرده اید شما نظام را تحریم نکرده اید شما دکتر معین را تحریم کرده اید . شورای نگهبان که هیچ، قوهء قضاییه هم که هرگز به ما تعلق نداشت، مجلس را هم که به راحتی از ما گرفتند حالا بیاییم دولت را هم دو دستی تقدیمشان کنیم؟!!!. می دانم دکتر معین شاید حتا نتواند 1% آنچه می گوید را عملی سازد اما من به او رای می دهم تنها برای اینکه آنچه بدست آورده ام از دست ندهم و زمان زمان برای رسیدن به آنچه شما می خواهید یا بهتر است بگویم ما می خواهیم. همین . باقی بقایتان
پینوشت1: متنم یه چیزی شد تو مایه هایه هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
پی نوشت2: بابا اونایی که خوب بلدید اعتراض نامه درست کنید و امضا بگیرید یه اعتراضی هم به پخش صدای فرهاد از صدا و سیما بکنید که انقدر آقای ضرغامی تنش رادر گور نلرزاند. به خودم یاد بدید درست می کنم.
پی نوشت3: سرود جنبش زنان رو گوش کنید.
پی نوشت4: جمعه روز بزرگی ست ایران را تنها نگذارید.
غازهاي وحشي
لازم نیست نيك باشي
لازم نيست بر زمين زانو زده، نادم و پشيمان
صدها فرسنگ از ميان صحراها بگذري.
تنها بايد اجازه دهي موجود ناتوان جسمت
آنچه دوست مي دارد دوست بدارد.
از نا اميدي خويش با من سخن بگوي،
من نيز از ياس خود برايت خواهم گفت.
در همين حال جهان به چرخش خويش ادامه مي دهد.
در همين حال اشعهء خورشيد و دانه هاي شفاف باران
بر چشم اندازها، مرغزاران، درختان روييده تنگ هم،
كوهها و رودها هم چنان مي تابند و مي بارند.
در همين حال غازهاي وحشي،
آن بالا در آسمان آبي بي ابر،
باز به سوي خانه مي آيند.
هر كه هستي باش، هر چقدر كه تنهايي باش،
جهان خود را به پندار تو تقديم مي كند،
تو را مي خواند به سان مرغابيان وحشي،
و سختگير و پر اشتياق دم به دم جايگاهت را
در ميان خانوادهء اشياء اعلام مي كند.
مري اليور در1935 در كليولند، اوهايو به دنيا آمد و اكنون در پراوينستون، ماسـاچوست اقامت دارد. زماني او منشي خواهر ادنا سنت وينسنت ميلي(يكي از غزلسرايان شاخص قرن بيستم) بود و تاثير ميلي بر اشعار ابتدايي او آشكار است. در نوشته هاي او شخصــيتهاي انساني اندكي وجود دارند، اما او با تاكيد شـديدش بر طبيـعت و دقت و صراحتش در كاربرد زبان، ما را با تعريف خود از انسانيت آشنا مي كند. زبان ساده وي بر نشان دادن سادگي و حيرت انگيزي وقايع جهان طبيعي متمركز است و از اين جهت او را دنباله روي اميلي ديكنسون مي دانند. منتـقدين نگاه او به طبيعت را هميشـه شايسته تقدير دانسته اند، به نظر آنان مذهب در ژرفترين مفهوم خود در اشعار او جريان دارد. وي تا كنون ده ها مجموعه شعر منتشر كرده است و در سال 1984 براي كتاب“American Primitive” برندهء جــايزه پوليتزر شد. در سال1994 نيز كتاب اش با نام“New & Selected Poems” براي او جايزهء ملي كتاب را به ارمغان آورد.
پی نوشت 1: سلام
پی نوشت دو: دیگه من هر دفعه نگم، خودتون برید به آقای خاکستری سر بزنید. به خصوص شما فرزانه خانم و شما شیرین خانم و همهء اونایی که می گید رای نمی دید چون فکر می کنید این طوری شاید بهتره و تمام اونایی که رای نمی دید چون فکر می کنید رای شما تاثیری بر سرنوشت مملکتتون نداره و تموم اونایی که رای نمیدید تا دل آمریکا براتون بسوزه و بیاد در راه خدا نجاتتون بده و تموم اونایی که رای نمی دید و منتظر هخا هستید و تموم اونایی که به هر کسی غیر از دکتر معین رای می دهید چون از اصلاحات و پیشرفت لاک پشتی اش نا امیدید به امیر احمد سر بزنید
پی نوشت سه: به همون دلایل بالا به شیدا خانم محمدی هم سر بزنید تا ببینید شعر چه می کند با جان بی قرار آدمی
پی نوشت چهار: از این به بعد می خواهم در هر پست یک خبر زنانه بگذارم این هم اولیش:
روز نامهء رسالت:" زنان به لحاظ انسانی هیچ تفاوتی با مردها ندارند و در انسانیت هم شان مردان هستند اما فرض کنیم رییس جمهور زن باشد و خدا هم به او فرزندی در ایام تصدی ریاست جمهوری عطا کند چه باید کرد؟ طبق قوانین جمهوری اسلامی او می تواند از چهار ماه مرخصی با حقوق بهره مند باشد. سوال این جاست که آیا مملکت را چهار ماه می شود تعطیل کرد و وظایف ریاست جمهوری را به حالت تعلیق در آورد؟ "
این همون دلیلی که به خاطرش فمینیستهای غربی از مادر شدن بیزارند.
پی نوشت آخر: چه نامردی تو
مثل پیاز
هر دو اشکم را در می آورید
پیش نوشت1: هزینهء خواندن این داستان دادن لینک به این آدرس است. به این ترتیب هرکه human rights را در گوگل جستجو کند به این صفحه می رسد که دربارهء وضعیت اکبر گنجی ست به این امید که اودیگر به زندان نرود من به زندان نروم تو به زندان نروی ما به زندان نرویم شما به زندان نروید ایشان به زندان نروند:
http://www.rsf.org/article.php3?id_article=13356
پیش نوشت 2: شیرین جان و تمام دوستانی که با اندازهء فونت این وبلاگ مشکل دارید می توانید به بخش view در بالای صفحه بروید و در قسمت Text size فونت را بزرگتر یا کوچکتر کنید و به راحتی بخوانید. حل شد شیرینم؟
پیش نوشت3: و اما داستان یه کوچولو اندازهء دو سه خط مطلب کم وبیش اروتیک دارد ( البته من خودم اروتیک بودنش را قبول ندارم) بهر حال گفتم بگم که اگه کسی به این مطالب آلرژی داره نخونه. و قبلش هم بگم که سعی کردم در نهایت امانتداری ترجمه کنم اما سه نقطه از من است و نمی توانم منکر این شوم که صحنه از فیلتر ذهن پرده پوش من گذشته .
پیش نوشت4: یک نامه به خانم سالوی نوشتم تا ازشون اجازه بگیرم برای ترجمهء داستان و گذاشتنش در اینجا اما ایشون جوابم رو ندادند. خوب سکوت علامت رضایت است دیگر نه؟!!!!!
آبهای بدن
( به سبک هلن کیکسوز)
نویسنده: سارا سالوی
سفر با نا امیدی
دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می کند، ناگهان زن کناری اش دستش را روی بازوی او می گذارد.
او می گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."
شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی کنند.
زن بد جوری گریه می کند ، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می برد، سعی می کند به صدای ضجه ای که از توالت می آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوارها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می زند و هر وقت او نگاهش می کند دختر فنجانها را محکم به پیشخوان فلزی می کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می آید به او لبخند می زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می کرده. دهانش یک شکاف قرمز رنگ است و دیو در کمال تعجب جــــــا به جا می شود تا لک رژلب را روی دندان جلویی اش ببیند.
دیو می گوید: " احتمالا قهوه تون سرد شده. " دلش می خواهد بپرسد حالش بهتر است، یا اینکه چی شده بود، اما برای گفتن این حرفها باید خـــیلی صمیمی تر بود و احتمالا خیلی خوش بین تر، چون اصلا نمی خواست وسط ماجرایی بیافتد که امکان داشت یک هچل درست و حسابی باشد.
زن می گوید: " حتما با خودتون فکر می کنید من دیوونه ام. خوب حق دارید نمی توونم سرزنشتون کنم . قبلا هیچ وقت همچین کاری نکرده بودم."
دیو کیف پولش را از جیب شلوار لی اش در می آورد و می گوی د: " خوب نمی تونم بگم این اتفاقیه که همیشه برام می افته. اما اگه بهتر شدین دیگه بهتره من برم."
" لطفا بذارید من حساب کنم این حداقل کاریه که می تونم بکنم. " دیو به ساعت طلا، عینک آفتابی ری بن ، کت مشکی گران قیمت و خوش دوختش نگاه می کند و تصمیم می گیرد بگوید باشد. خرید یک فنجان قهوهء ارزان واقعا کار کوچکی بود به نشانهء تشکر.
یک درگیری رومانتیک
" خوب تو فکر می کنی مشکلش چی بود؟ "
النور با پاهای باز روی سینه دیو نشسته است و ... اور ا با دو دست می مالد. وقتی با او حرف می زند از پس شانه هایش به او نگاه می کند ولی دیو ترجیح می دهد حواس او بیشتر به کاری باشد که دارد انجام می دهد. اما النور حتا وقت خوبش هم ترجیح می دهد بد اخلاق باشد.
دیومی گوید : " مسنتر از اون بود که مسالهء عشقی داشته باشه. شاید یه روز بد کاری داشت، شاید هم پدر و مادرش مردند، نمی دونم ، مردم واسه چه گریه می کنند؟ "
" گفتی سی و هفت هشت ساله بود؟"
" آره خوب که چی؟"
" هنوزم می تونه مساله عشقی داشته باشه. شاید یه ازدواج غم انگیز و ناامید کننده داشته اما حالا آتیشی عاشق یه ویولونیست روسی شده . مرد هم دوستش داره اما هنوزم دنبال زنی می گرده که وقتی هر دو خیلی جوون بودند با هم ازدواج کردند هنوز از پیدا کردنش نا امید نشده. وقتی اون پناهنده شده زنه حاضر نشده باهاش بیاد انگلیس و ارتباطشون قطع شده. مرد به این یکی زنه گفته اگه اونو طلاق نده هیچ وقت نمی تونند با هم باشند."
" النور؟"
" چیه؟ ممکنه همینطوری باشه. تو اصلا تو وجودت یه ذره احساسات رومانتیک نداری ."
" نه ندارم تو هم درست به همین دلیل داری بیچاره ام می کنی."
النور ولش می کند. دیو فکر می کند باز حرفی زده که اورا حسابی عصبانی کرده حالاست که دوباره طبق معمول همیشه قهر کند. اما النور خودش را روی تن لخت او بالا می کشد. دیو کشیده شدن موهای تن او را روی تن خودش حس می کند.
می داند این کار چقدر سردش می کند اما خوب النور درمورد آبهای بدن خیلی جدی ست. همان طور که او با بالا تنه اش مشغول است به یاد اشکهایی می افتد که وقتی زن از او کمک خواست از روی صورتش پایین می آمدند. بیش از هر چیز دیگری دلش می خواست آنها را پاک کند، حتا آنها را لیس بزند تصور زبانش که گونه های زن را لیس می زند چنان تکانش داد که باعث شد النور کم وبیش از رویش پرت شود.
داد زد : " هی پسر می دونم چی می خوای اما من هنوز آماده نیستم." دیو متوجه شد که صدای النور ریتم بالا و پایین رفتنهای بدنش را به خود گرفته است و با هر نفسی که می کشد لمبرهایش در مقابل شکم او بالا و پایین می رود. دیو سعی می کند دوباره به تصویر خودش و زن فکر کند که چطور او را مثل یک پرنده زخمی زیر دستش پناه داده است، چطور او را به سمت خودش می کشد، ساکتش می کند، دارد بدن لرزان از هق هق گریه اش را آرام می کند که النور جیغ می کشد. جا می خورد از اینکه می بیند النور دارد به پهلو هایش می کوبد تا تحریضش کند. دست و پا می زند تا مثل او خل بازی در آورد می داند اگر لحظه ای مکث کند النور حرارتش را از دست می دهد، آن وقت حسابی عصبانی می شود. فقط یک بار همچین اشتباهی کرده بود فقط یک بار. النور می گوید او خیلی خوش شانس بوده که یک فرصت دیگر به او داده است.
ترک عادتهای بد برای رسیدن به عادتهای خوب
النور را در کتابخانهء دانشگاه دیده بود. البته از قبل می شناختش. همه او را می شناختند. آمریکایی های زیادی برای تحصیل به آن دانشگاه محــــــلی نمی رفتند به خصوص کسانی مثل او که مقاله هایشان هم در مجله ها چاپ می شد ، در کنفرانسها مقاله ارائه می کردند و حتا شایعه بود که قرارداد چاپ کتابشان در شرف تکمیل است. النور از آنچه او انتظار داشت کوتاهتر بود شاید حدودا 150 سانت اما پر بود. مو های مجعد و قرمزش را با گـــــــــــیره می بست با این حال دائما با آنها بازی می کرد. هر وقت به چیزی فکر می کرد انگشتانش را در موهایش بالا و پایین می برد برای همین همیشه به نظر می آمد تازه از رختخواب در آمده.
" پس عادتهای بدت چی اند؟ " این سوالی بود که النور در سلف سرویس از او پرسید وقتی کورکورانه برای خوردن قهوه به دنبالش رفتـــــــــــــــــه بود. " می دونی من شبا دندون قروچه می کنم. وحشتناکه. یه پیرزن نوچ می شم. " و دهنش را باز کرده بود تا دندانهای سفید و سالم آمریکایی اش را نشان دیو دهد. بعد از حرفهایشان در سلف، وقتی دیو همان طور دراز کشیده به سر و صدای النور در خواب گوش می داد به این فکر می کرد که النور به او مجال نداده بود تا جواب سوالش را بدهد. خوب اگر هم مجال می داد او چه داشت که بگوید. خوب نبود سر قرار اول، البته اگر بشود به آنچه او و النور داشتند بشود گفت قرار، از عادتهای بدی بگوید که دوست دختر های قبلی اش را شاکی کرده بود: هیچ وقت به خودش زحمت نمی داد که یک بله یا نه درست و حسابی بگوید یا کسانی را که دوست داشت به اسمسگهای خانگی صدا می زد ، اگر دستش را کمی در دست نگه می داشتی عرق می کرد. از اینکه فهمید چقدر عادت بد دارد تعجب کرد. می توانست همین طور ادامه دهد، درست مثل شمردن گوسفند بود. وقتی از خواب بیدار شد و دید النور دوباره رویش نشسته است شاخ در آورد انقدر از اانور به خاطر این شانس دوباره متشکر بود که قسم خورد دیگر هیچ وقت این رابطه را خراب نکند ، نمی خواست بگذارد این یکی هم برود .
مرد گنده و قربانی
النور به هر کسی می رسد قصهء زن گریان را تعریف می کند. کالین که دیو هیچ وقت از او خوشش نیامده، زن را یکی از قربانیان بورژوازی می داند که در چاه روزمر گی خود افتاده است. می شود گفت این موافقت پر حرارت النور با کالین است که باعث می شود دیو وارد بحث شود. چون معمولا وقتی با دوستان النور هستند او سرش را می اندازد پایین و حرفی نمی زند . اما حالا می گوید: " اون یه زن معمولی نبود. اون ... " مکث می کند ، واژهء مناسب را پیدا نمی کند.
" در حال خفگی بود؟ یکی باید بهش کمک می کرد؟ تازه درست هم این مرد گنده باید کمکش می کرد."
از اینکه النور با همچین متلکی حرفش را قطع کرد خجالت کشید.
زیر لب گفت: " زنیکهء لیچار گو، اون یه آدم بود تازه زن هم بود اما تو هیچی از زن بودن نمی فهمی ، می فهمی؟"
النور می خندد و مشتش را توی دهنش می چپاند. دیو می داند این کارش تا حدی به خاطر شوک حرفی ست که او برای تلافی زده نه اینکه هر چه او بگوید به نظر النور بامزه بیاید. هر چقدر هم آدم صبور باشد بلاخره جایی صبرش تمام می شود.
دیو بار را ترک می کند و پیاده به سمت خانه می رود مراقب است وقتی از خیابان رد می شود چشم اش به چشم هیچ زنی نیافتد.
یک کارتن دستمال کاغذی می تواند جلویش را بگیرد
به نظر می آید مشاور مرکز درمان مشکلات زوجین گیج شده است. دائما از جایش بلند می شود، پرده ها را دوباره و دوباره مرتب می کند، باز هم یک لیوان آب برای خودش می ریزد، بالشتک کوچکی که زیر پای آسیب دیده اش گذاشته و پایش را به آن تکیه داده برای بار چندم جا به جا می کند.
دیو به النور نگاه می کند تا با هم در این جوک شریک شوند اما او اصلا حواسش نیست. النور کاملا واضح گفته است تنها راهی که باعث می شود اجازه دهد او برگردد این است که تلاشی جدی برای حل مسائلش انجام دهد.
سر صبر توضیح داده است : " تو با من اومدی بیرون... " طوری تعریف می کند انگار او آنجا نبوده است : " جلوی دوستانم به من گفتی زنیکه. "
" اما..."
" نه نه ، این مساله کوچیک احمقانه باعث نشده که من همچین کاری کنم. لط – فن بذار حرفمو تموم کنم. مساله اینجا مسئولیته، دیو تو باید یاد بگیری مسئولیت کاراتو قبول کنی. بفهم، اینکه بخوای به یه زن کمک کنی فقط راهیه برای اینکه از زیر بار مسئولیت یه ارتباط برابر در بری. "
دیو سعی می کند سر دربیاورد اما نمی تواند، برای همین فقط به النور که دارد سابقهء خانوادگی او را برای مشاور توضیح می دهد گوش می کند. حرفهای او برایش بی اهمیت است تا وقتی که شروع می کند به حرف زدن از مادرش. می خواهد حرفش را قطع کند و بگوید مادرش چقدر آدم شادی بوده و چطور همیشه کاری می کرده او و پدرش از خنده روده بر شوند و چطور نقشه می کشیدند که به هم هدیه بدهند اما می ترسد نکند نتواند موضوع را درست بیان کند. درست به این می ماند که دوباره بگوید زنیکه ، نباید می گذاشت این کلمه یک بار دیگر از دهنش بیرون بیاید. حالا نه.
النور داشت می گفت: " اونا با مادرش مثل یه عروسک رفتار می کردند، انگار اون جایزهء اوناست برای اینکه خیلی مردای خوبیند. آخه چطور آدمی با همچین طرز فکری می تونه واقعیت رو درک کنه؟ "
دیو یاد زمانی می افتد که او و مادرش با هم رنگ آمیزی کردند. از سنش گذشته بود که بخواهد این کار را بکند اما تازه با اولین دوست دخترش به هم زده بود ، دوستی که برایش مهم بود ، مادرش سعی نکرده بود با روشهای معمول او را تسلی دهد، فقط رفته بود سر کشو ، یک جعبه مداد شمعی رنگ روشن و یک کتاب که طرح های چاپی رنگ نشده داشت آورد. آنها تمام شب را غرق در نقاشی های کتاب و رنگ آمیزی آنها بودند، یک مشغولیت مشترک. صبح روز بعد دیو احساس می کرد سبک شده است. وقتی همان روز سراغ کشو رفت و دید چقدر تصویر کامل شده آنجاست دوباره دلش برای عشق پر زد و به خاطر این حس از مادرش سپاسگذار بود. خیلی راحت می شد فهمید رنگ آمیزی تصویرها برای مادرش کار تازه ای نبوده، اما می دانست مادرش نمی خواهد دربارهء آن حرفی بزند.
" بفرمایید. " مشاور یک جعبه دستمال کاغذی به جلو هل داد و این طوری رشتهء افکارش را پاره کرد: " هر چقدر می خواهید بردارید. من دستمال کاغذی رو کارتنی می خرم. "
دیو به اولبخند زد و او هم با لبخند دیگری جوابش را داد و موهایش را پشت گوشش گذاشت، این طوری دیو می توانست اشکهای نریخته ای که ته چشمهای زن برق می زد ببیند. فقط النور به نظر مجسمهء یخی می رسید، حرفهای او نیمه کاره ماند چون مشاور بی آنکه او را به حساب بیاورد به دیو گفت : " صبح ناجوری داشتید برای همینه که فکر می کنید فقط شما هستید که این همه مشکلات دارید. "
فهرست نیمه شب
پنج تا چیزی که به خاطرش از النور متشکر بود:
پنج تا چیزی که به خاطر النور بود و او دلش برایشان تنگ نمی شود:
چه کسی به ما اهمیت می دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟
دیو یک مربی خصوصی بدنسازی استخدام می کند اسمش کارل است. برای اولین بار در عمرش به طور مرتب به باشگاه می رود. دیگر ورزشکاران را بعد از جلسه در کافه می بیند. آنها با هم از مربیانشان حرف می زندد. دیو می بیند آنها وقتی از مربیانشان حرف می زنند از عبارت " مال من " استفاده می کنند و این طوری مربیانشان خیلی بیشتر مختص آنان به نظر می آیند.
دیو می گوید: " وقتی داشتم درازنشست می رفتم عرق تن مال من ریخت روم. " بقیه اخ و پیف می کنند.
اما دیو اهمیت نداده بود. گذاشته بود قطره های عرق از میان روزنه های پوستش جذب شود، می خواست عصارهء وجود مرد دیگری را به خورد خودش بدهد. کارل از هر کس دیگری که دیو تا آن زمان می شناخت فعال تر و سر زنده تر بود. حتا النور که کم عرق می کرد و هرگز به عرق ریختن نمی افتاد.
بهتر از رسیدن
عادت داشت هر شب کریسمس منتظر شنیدن زنگ سورتمهء بابانوئل بماند حتا تا مدتها بعد از اینکه دیگر این قصه را باور نداشت، حتا تا مدتها بعد از اینکه مادرش هم دیگر فکر نمی کرد او اعتقادی به این ماجرا داشته باشد باز هم منـتظر می ماند.
حالا او گوشهء خیابان می ایستد. پیش هیچ کس نمی تواند اعتراف کند حتا پیش خودش که دلش می خواهد زنی غریبه بیاید و دستش را به بازوی او تکیه دهد.
گاهی ساعتها منتظر می ماند و می گذارد اشکها از روی گونه اش پایین بیافتند.
پی نوشت: آقای خاکستری دو تا شعر داغ و تنوری گذاشته است حتما سر بزنید.
درست همان وقتی که جسمت را سانسور می کنی نفس و کلامت را هم سانسور می کنی. جسمت را باید بشنوند.
زندگی نامه:
در 1937 در اوران الجزایر یکی از مستعمرات فرانسه به دنیا آمد و در خانواده ای یهودی – آلمانی پرورش یافت.
در چندین دانشگاه فرانسه از جمله سوربن تحصیل کرده است.
در دهه 1970 مشغول مطالعه دربارهء رابطهء جنسیت و نوشتار شد، شبیه همان کاری که کریستوا، بارت و دریدا انجام دادند. در همان زمان "Sortie," "The Laugh of the Medusa," and "Coming to Writing."را نوشت.
او اکنون استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه وینسنس هشتم ( اگر درست ترجه کرده باشم ) در پاریس است جایی که او مرکز مطالعات زنان را پایه گذاری کرده است.
اندیشمندان موثر بر کیکسوز :
او بسیار متاثر از اندیشمندانی چون فرانس کافکا، ژاک دریدا، ژاک لکان، زیگموند فروید و هایدگر است. به خاطر جامعیت و افراطی بودن اندیشه های او نمی توان او را در یک گروه فکری خاص قرار داد، او استاد دانشگاه، فمینیست افراطی، شاعر، فیلسوف و ... است.
آثار برجستهء او:
در میان آثارش "Sortie," و" خندهء مدوزا" بیش از دیگر نوشته هایش نقد شده و بیشتر از همه از این دو نقل قول شده است. در اولی به ارزشهای سلسله مراتبی می پردازد که اکثر ما با آنها آشناییم مفاهیم متقابلی چون فرهنگ/ ماهیت، عقل/ دل، استعمارگر/ مستعمره، گفتار/ نوشتار . او این تقابلها را با تقابل میان زن و مرد مرتبط می سازد و سپس ارتباط دیالکتیک میان این واژه ها را با روشهای سیاسی و فلسفی رد می کند.
نگاهی به شیوه نظریه پردازی او :
نظریهء او تا حد زیادی متکی به اسطوره شناسی یونان و نظریه فروید است او تلاش می کند اسطوره حاکم بر فرهنگ را بر اندازد. معتقد است برای رهایی از گفتمان سلطه باید از جسم نوشت. در نگاه او جنسیت و زبانی که با آن ارتباط برقرار می کنیم به شدت در هم پیچیده است و آزدی یکی در گرو آزادی دیگری ست. نوشتن از جسم یعنی آزادسازی واقعیت و گریز از مرزها.
نوشتار زنانه:
نام این فمینیست فرانسوی همرا با ecriture feminie یعنی نوشتار زنانه است. این نوع نوشتار گفتمانی ست که از جهان جسم آغاز می شود. نوشتن احساسات جسمانی به کار بر هم زدن نظم/ زبان نمادین مردانه می آید. نوشتار زنانه به طور خاص از تقابل میان دو واژهء مرد و زن شکل می گیرد یعنی جایی که زن لایهء زیرین و منفی سلطهء مردانه به حساب می آید. نتیجهء چنین فرهنگی سقوط زن در ذهن دیگران و حتا در ذهن خودش است به همین دلیل توانایی اش را در بهره مندی از لذت جسم رد می کند. زن نه تنها در موقعیت زن به عنوان موجودی سرکوب شده و متفاوت با مرد فرق دارد بلکه حتا در توانایی مادر شدن، دو جنسیتی بودن ، و تکثر نیز با او تفاوت دارد.البته زنانگی نه فقط در زنان بلکه حتا در مردانی که جنبهء زنانهء جنسیت مردانه را انکار کرده اند نیز سرکوب شده است. دو جنسیتی بودن الگویی برای فروپاشی این سیستم و جایگاهی در فرد است که هر دو جنس را در خود جای می دهد؟ این به معنای عدم حذف تفاوتها یا یک جنسیت است.
او در "Sortie," ( به معنای گریختن، عدول، خروج ) این گونه استدلال می کند که ذهن زن محصول تفاوتهای زبان شناختی و تاثیر افکار و آرایی ست که به صورت سلسله مراتبی ساختاربندی شده اند.
زیکسو به دنبال یافتن راهی برای خروج از ساختارهای انعطاف ناپذیری ست که زنان را در ارتباطی جنسیت زده و متفاوت با مرد قرار می دهد ارتباطی که از پیش به صورت دگر جنس خواهانه باشد.
در نگاه او دو جنسیتی بودن جایگاهی در خود شکاف است، یک مرز ناپایدار بین عناصر متضاد. وی معتقد است مرکز جنس مردا آلت رجولیت است در حالی که جنس زن از گستردگی بیشتری برخوردار است و محدود به یک دال واحد نمی شود بلکه در کل بدن او پخش است. زن باید از جسمش بنویسد و متنهایی خلق کند که انسداد این تقابل دوسویه را لز بین ببرد و لذات متنیت بی پایان را به سور بنشیند.
انتقادها:
بسیاری کیکسوز را به ختطر ذات باور بودنش مورد انتقاد قرار داده اند. آنان معتقدند او زن را جوهر و اصل می داند و به همین دلیل احتمال هر گونه تغییری که او در پی آن است منتفی می گردد.
دیگر فمینیستها نیز با تعریف او از واژهء مادری مشکل دارند. کیکسوز مادری را نقطهء آغاز مبارزه اش با تفاوتهای جنسیتی می داند در حالی که فمینیستها از احیای مجدد این واژه می ترسند زیرا مادر بودن همان چیزی ست که در طول تاریخ با سو استفاده از آن زنان را سرکوب کرده اند.
پی نوشت 1: مفاهیمی که زیکسو مطرح می کند در جای خود بسیار تاثیر گذار و تفکر برانگیز است و همین تفکر مرا وادار می کند اندیشه های خودم را به آن پیوست کنم.
مشکل من نه با آرای شخص کیکسوز که با رویکردی ست که فمینیسم اتخاذ کرده است یا دست کم من اینطور فهمیده ام ( منظورم فمینست ایرانی نیست چون فمینیستهای ایرانی با هوشیاری دریافته اند مشکلات زنان در نقاط مختلف جهان از یک جنس نیست و حتا اگر هم باشد یک راه حل ثابت ندارد آنچه برای آنان درمان است اینجا شاید به سبب تفاوتهای فرهنگی و هزار چیز دیگر هیچ تاثیری نداشته باشد.)
در آرای نظریه پردازان فمینسم بر تفاوتهای میان زن و مرد تاکید فراوان شده است آنها در تلاشند ثابت کنند این تفاوتها دلیل فرومایگی یا ضعف زنان نسبت به مردان نیست پس برخورداری از حقوق برابر(برابر به معنای واقعی کلمه، نه آنچه به نظر جامعه برابر می آید) حق آنان است که دستشان هم درد نکند اما فکر می کنم می شود جور دیگری هم دید؛ زن و مرد با وجود تمام تفاوتهای جسمی و روحی غیر قابل انکار که آنان را از هم متمایز می کند شباهتی بسیار بزرگ با هم دارند شباهتی که برابری حقوق را بیش از پیش موجه و منطقی نشان می دهد و آن انسان بودن آنهاست. هر چند دوستانم مرا به داشتن افکار آرمان گرایانه و دور از واقعیت محکوم می کنند اما من به آنچه می گویم اعتقاد دارم. اگر وقتی مرد یا زنی را می بینیم قبل از هر چیز به انسان بودنش فکر کنیم ... .
هر چند فمینیسم هم قصد دارد بگوید با وجود تمام تفاوتها من به اندازهء تو انسانم اما به گمان من این جمله باید اینطور بیان شود : من به اندازهء تو انسانم با وجود تمام تفاوتها. ( این مساله نه تنها دربارهء زنان بلکه در بارهء تمام گروههایی که به جرم متفاوت بودن به حاشیه رانده شده اند ( سیاهان ، سرخ پوستها، بهایی ها و ... ) صادق است )
اما بعد، من با نگاه جنسی صرف داشتن به مسائل زنان و مردان یا شاید بهتر باشد بگویم تاکید بیش از حد روی این مساله نیز مشکل دارم. نه اینکه بخواهم آنرا رد کنم نه، زن در پی اثبات خویش به خود و جامعه است و دیگر نقش سنتی مفعولی منفعل بودن را نمی پذیرد اما گاه برخی نظریات چنان تحت تاثیر آن شکل می گیرد که انگار برقراری این رابطه نه به قصد تکامل روحی، جسمی و وجودی آدمی که هدف خلقت جسم و روح آدم است. هر چند من نمی توانم منکر تفکرات راهبانهء خودم شوم ( بلاخره مسیح پیامبر محبوب من است) اما هرگز در پی رد میلی تا این حد طبیعی نبوده ام یا نخواسته و نمی خواهم خودم را قدیسه ای بدون هوسهای شیطانی و امیال انسانی نشان دهم که زندگی را با تمام اینها دوست می دارم اما معتقدم اگر سر پوش گذاشتن روی آن به معنای پاک کردن صورت مساله، راه به جایی نمی برد بیش از حد توضیح دادن صورت مساله هم ما را از رسیدن به پاسخ منطقی ، به دور از پیش داوری و لجاجت و کینه دور می کند . بهر حال گام برداشتن در مسیر تعادل گاه سخت تر از دشوار است.
پی نوشت2: دوستانم معتقدند یک مرد هر گز نمی تواند به یک زن نگاه غیر جنسانی داشته باشد ( جنسانی شدید تر از جسمانی ست ) من که باور نمی کنم شما چطور؟
پی نوشت 3: در پست بعدی به امید خدا می خواهم یک داستان از سارا سالوی بگذارم که به سبک هلن کیکسوز نوشته شده تمام این حرفها هم برای این بود که با شناختن این زن شاید با داستان راحتر ارتباط برقرار کنید.
پی نوشت4: خرمشهر آزادشد چقدر این جمله را دوست دارم، آزاد شد... آزاد شد... آزاد...
پی نوشت آخر: تمام مطالبی که نوشته ام ترجمه مطالب مختلفی ست که دربارهء کیکسوز در سایتهای مختلف اینترنتی بوده است . باقی بقایتان