تبليغاتX
حدیث نامکرر

 

خانهء امیر را دوست دارم. اینجا آینه ای به دیوار آویزان نیست، اما اگر بخواهی خودت را تماشا کنی همه چیز در برابر چشمانت آینه می شود از سرامیکهای سفید و صورتی آشپزخانه بگیر تا میز و مانیتور و شیشه های در ورودی، شب که باشد می توانی عکس تمام قدت را روی در شیشه ای تراس ببینی.

 آن بیرون جلوی در حیاط درخت بلندی ست که زمستان چنان بی شاخ و بر شده بود که باورم نمی شود امروز این همه سبزیش را ، زیباست و وقتی باد در شاخه هایش می پیچد فکر می کنی شاخه ها دارند با تو احوالپرسی می کنند. خانهء امیر انقدر کوچک است که هر جایش باشی می توانی صدای بوچلی را بشنوی که رومانزایش را می خواند. آشپزخانه هود ندارد اما نمی دانم چطوری ست که بوی غذا همیشه همین قدر می ماند که فکر کنی تو هم کم کدبانو نیستی ها و نه بیشتر. می توانی مدتها کنار پنجره بایستی و کوچه را تماشا کنی و آدمهایی که می روند و می آیند. خیالت راحت هیچکدام سرشان را بالا نمی آورند و تو می توانی ساعتها فضولی پنهان از نظر باقی بمانی انگار از خاصیت تهران است که از یادت می برد گاهی هم سرت را بالا بیاوری، گاهی به آسمان نگاه کنی .

 وقتی حالت گرفته و آنقدر عصبانی هستی که حس می کنی مخت به جوش آمده و پیشانی ات مذاب شده

می توانی سرت را بچسبانی به خنکی همان سرامیکهای آینه ای اشپزخانه. اینجا همیشه صدای آب می آید نه اینکه کسی در نهر تنهایی رخت بشوید ها نه تقصیر دل نازک دیوارهاست.

اینجا اغلب تنهایی انقدر که دیگر داری به آن خو می کنی و داری به این نتیجه می رسی که تنهایی خیلی هم بد نیست می شود فیلم خیلی قشنگی مثل سرخ کیشلوفسکی را دید و لذت برد، می شودساعتها تنها نشست اینجا و نوشت و نوشت ونوشت ، هرچند گاهی ترس برم می دارد که مبادا دلم به تنهایی عادت کند اما بعد خودم بخودم می گویم امکان ندارد نشان به آن نشان که دارم با شما شریک می شوم تمام حجم احساسم را.

خلاصه تنها غصه ام اینجا این است که این بچه ننه تند تند دلش برای خانه شان، مادرش، بابا و امیر احمد و اتاقش تنگ می شود. از شما چه پنهان رفتن و آمدن کلافه ام می کند نه اینجا آرام می گیرم نه آنجا قرار. تا

می آیم مستقر شوم باز باید راهی شوم مثل کولی ها . به قول شهرزاد سپانلو از این سر دنیا تا اون سر دنیا غربت منه.

این خانه خوب است و من خوب می دانم چقدر دلش، دل در و دیوارش عشق می خواهد، دوست دارد زنی عاشق دست به سر و گوششان بکشد نه یک خواهر... . همهء خانه ها همین را می خواهند. نخندید جدی می گویم روح اشیا را جدی یگیرید. آره همهء خانه ها همین را می خواهند و ما سنگدلانه، خودخواهانه دریغ می کنیم.  چه کنیم دریغ کردن از آن کارهاست که خوب بلدیم .کاش بلاخره یک روز می فهمیدیم چه را چه طور می خواهیم. آره گاهی باورم می شود تنها ماندن بهتر از این است که بفهمی رویای آنکه دوستش می داری و باورت بود که دوستت می دارد نیستی . زمانی زنی را می شناختم که می گفت هر روز صبح باید به مردت بگویی دوستش داری اینکه دیروز گفته ای کافی نیست چون دیروز دیروز بود و امروز یک روز دیگر است از کجا بداند امروز هم دوستش داری ... و من به او می خندیدم هنوز هم می خندم به این رومانتیک بازیها . فکر کنم مردها انقدر هم خنگ یا فراموشکار نباشند  هستند؟!!!! آشنایی من و آن خانم خیلی زود گذر بود نمی دانم هنوز هم مردش را همان طور دوست دارد یا؟

فکر می کنم شاید مشکل از اینجاست که ما چارهء دردهایمان را در دوست داشتن می بینیم و باور نمی کنیم که همیشه فاصله باقی ست  وصل ممکن نیست . اگر من در او یا او در من فنا شود حل شود دیگر تویی باقی

نمی ماند که دوستش داشته باشم .من باید من بمانم. و شاید بهتر است باور کنیم این گره ها راخودمان به روحمان زده ایم هیچ کس جز خودمان هم نمی تواند بازش کند او نه پهلوان و قهرمان است نه فرشتهء مهربان . آدم است درست مثل خودم مثل خودت. فقط قرار است همراهت باشد و همراهش باشی به همین سادگی  پس شاید بهتر است عاشق تصورات ذهنیمان از او نشویم ، آره بهتر است .  من هم بهتر است انقدر حرف نزنم چون حرف زدن آسان است خیلی آسان.

زمانی فکر می کردم اینکه یک مرد را عاشق خودت کنی اصلا سخت نیست اینکه عاشق نگه اش داری سخت است حالا فکر می کنم مرد و زن ندارد عشق شدن آسان است و عاشق ماندن سخت دشوار.

بهر حال برای امیر زنی آرزو می کنم که دلش همیشه و همیشه تالاپ تالاپ برای او بزند. چون ارزشش را دارد . امیدوارم این بار به آروزیم برسم.. شما هم به آرزو هایتان برسید.

پی نوشت1: ببخشید که بیشتر جاها از ضمیر ما وتو استفاده کردم خواستم شما را هم داخل ماجرا کنم تا احساس نکنم تنهایم.

پی نوشت 2: هنوز این مطلب را در وبلاگم نگذاشتم  اما ور پیله ای مخم بهم گیر داده که اینجا چه جای مانیفست عاشقانه دادن است. بابا ولم کن حریف تو یکی که می شوم. قول می دهم پست بعدی یک مطلب توپ ادبی بگذارم . خوبت شد.

پی نوشت 3: خواهش می کنم این طور در بخش نظریات بر هم نتازید از چپ و راست . یادمان نرود که ما همه فرزندان ایرانیم ایران خوب خود را مانند جان می دانیم . و اینکه تومتفاوت ازمن فکر می کنی اصلا دلیل

نمی شود که به توگیر بدهم  یا خدای نکرده کار به جاهای باریک تحقیر و توهین بکشد . خواستم زود بگویم چون پیشگیری بهتر از درمان است. من معتقدم هیچکس دشمن نیست مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. پس به خاطر من اگر خاطری پیش شما دارم با هم مهربان باشید حداقل اینجا در حدیث نامکرر قبل از اینکه وارد شوید اسلحه هایتان را تحویل دهید. سپاس

پی نوشت 4: این آهنگ بویز هم خیلی قشنگه ها همین که می گه: به تو محتاجم به حس دستات به تو محتاجم به رنگ چشمات...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 11:34  توسط آزاده   | 

 

پرندهء آزاد

بر پشت باد می پرد

و در مسیر رود پرواز می کند

تا همان مقصد همیشگی

بالهایش غوطه می خورند

در نارنجی نور آفتاب

و چه جسورانه آسمان را مدعی ست

 

اما پرندهء دیگر

گرفتار در قفسی تنگ و تار

نمی بیند هیچ

از میان بیداد میله ها

بالهایش را چیده و

پاهایش را بسته اند

پس آواز می خواند

 

گرچه پرندهء محبوس می خواند

 آوازش با آهنگی پر هراس

از ناشناخته ها

اما هنوز که هنوز ست می خواند

و نغمه اش را می شنوند

بر آن تپهء دور

آخر پرندهء محبوس

آزادی را به آواز می خواند

 

پرندهء آزاد به نسیمی دیگر فکر می کند

و به بادهای مساعد که می گذرند

و درختان را آه کشان بر جای می گذارند

و به کرمهای چاقی که به انتظار نشسته اند

در چمنزاری روشن از خورشید سحری.

او آسمان را از آن خود می داند.

 

اما پرندهء محبوس

 بر سر گور آرزوهایش می ایستد

سایه اش حتا از خشم فریاد می زند

وقتی از ترس کابوسهای شبانه جیغ می کشد

بالهایش را چیده و پاهایش را بسته اند

پس آواز می خواند

 

گرچه پرندهء محبوس می خواند

آوازی با آهنگی پر هراس

از ناشناخته ها

اما هنوز که هنوزست می خواند

و نغمه اش را می شنوند

 بر آن تپهء دور

 آخر پرندهء محبوس

آزادی را به آواز می خواند

 

ویژه نامهء مایا آنجلو باید سه شنبه رو وبلاگ می بود چون تولدش سه شنبه بود اما نشد که بشه. این هم یه کوچولو از قصهء زندگیش: در 4 آوریل 1928 در سنت لوییز میسوری به دنیا آمد. در سایت رسمی اش آمده: دکتر آنجلو یکی از درخشانترین چهره های متعلق به دورهء رنسانس زنان است. او را یکی از بزرگترین تاثیر گذاران بر ادبیات معاصر می دانند. آنجلو با عناوین شاعر، معلم، تاریخ دان، نویسنده، بازیگر، نمایشنامه نویس، یکی از فعالان حقوق بشر، تهیه کننده و کارگردان فیلم و تاتر دور جهان سفر می کند و حکمت اساطیری اش را می گستراند. در آهنگ اشعارش و ظرافت نثرش قدرت منحصر به فردی وجود دارد، قدرتی که به خوانندگان با هر طرز فکر کمک می کند مرزهای نژادی و قومی را پشت سر بگذارند.

در ژانویه 1993 متنی برای مراسم افتتاح ریاست جمهوری بیل کلینتون نوشت و خود آن را قرائت کرد، بدین ترتیب او دومین شاعری ست که در طول تاریخ آمریکا به چنین افتخاری نایل شد( دارم عین متن را ترجمه می کنم و گرنه به نظر من این قضیه خیلی هم افتخار ندارد البته برای من ایرانی نه برای آنجلو امریکایی)

او به شش زبان انگلیسی ، فرانسه، اسپانیایی، ایتالیایی، عربی و فانتی یکی از زبانهای غرب آفریقا سخن می گوید.

در 1972 نامزد دریافت جایزه پولیتزر برای Just Give Me a Cool Drink of Water 'Fore I Diiie    شد. مدرک دکترای افتخاری دانشگاه های ایالت پورتلند، کالج اسمیت، دانشگاه لورنس، دانشگاه کلمبیا، دانشگاه آتلانتا و چندین تا دانشگاه دیگر را دارد. ژورنال ladies’home در سال 1976 به عنوان زن سال و در سال 1983 به عنوان یکی از صد زن موثر انتخاب کرده است. 1997 نامزد دریافت جایزهء امی برای فیلم تلویزیونی “roots” (ریشه ها) شد. 1987 جایزه ادبیات کالیفرنیای شمالی را بدست آورد بالاترین افتخاری که این ایالت اعطا می کند. 1990 جایزهء سینی طلایی آکادمی آمریکا و 1991 جایزهء لنگستون هیوز را دریافت می کند.

 1994جایزه گرمی را برای آلبوم بهترین کلام می گیرد و کلی جایزهء دیگر که دیگر خسته شدم از گفتنش.

این هم بگویم که این شعر هم تنها شعری ست که از او ترجمه کرده ام.

پی نوشت1: سر کار خانم حدس بزن! اتفاقا آخر اسم شما ه ندارد. باز هم اتفاقا یکشنبه شما را زیارت نمی کنم. و برای اینکه حرصت را دربیاورم باید بگویم غیر از دونسخه ترجمه شده همنام، کتابهای کافه نادری رضا قیصریه و نامها و سایه های محمد رحیم اخوت را هم خواندم یک داستان از سارا سالوی هم ترجمه کردم . پرسشنامه دکتر تجویدی را هم تمام کردم تازه یک دو سه روزی هم در دریا کنار ول گشتم. اما نمی دونم چطوریه که من بچه مثبتم اما ته ترم تو شاگرد اول کلاسی. البته این بدان دلیل است که من نمره بیست کلاس رو نمی خوام  بهترین هوش وحواس رو نمی خوام بی تو وعدهء بهشت رو نمی خوام آره تنهام اما مهمون نمی خوام من تورو می خوام اونارو نمی خوام نفسم تویی تو می دونی هوارو نمی خوام. آها حالا بیا وسط...

پی نوشت 2: نوشین جون اون طور که گفتی گرفتاری انگلیسی را باید به صورت قرص شبی یکی بخوری!!! اما اگر وقت پیدا کردی با خودت انگلیسی حرف بزن یه دفتر یادداشت هم داشته باش هر جا گیر کردی بنویس بعد چک کن ببین درستش چیه. کلاس هم مفیده اگه تمرین کنی تماشای فیلم با زیرنویس انگلیسی هم خیلی خوبه همین طور که داری کارای خودت رو می کنی بگذار فیلم پخش بشه ناخودآگاه رو تلفظت تاثیر می گذاره. بعد هم به من بگو تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره من هم بهت می گم بابا وقت ندارم.

پی نوشت 3: آقای خاکستری می گه بهتون نگم که یک شعر توپ گذاشته تو وبلاگش چون اینطوری فکر می کنه خواننده هاش به خاطر من میان سراغش . من برای همین نمی تونم بهنون بگم آپ کرده و اگه نخونین نصف عمرتون تو فضاست.   

    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 13:23  توسط آزاده   | 

 

همنام نامه

 قصد دارم از این پس آنچه می خوانم ، می شنوم و می بینم را برای شما هم تعریف کنم اول از همه با کتاب همنام نوشتهء جومپا لاهیری  شروع می کنم نویسنده ای که از پدر و مادری هندی در امریکا متولد شده است:

همنام کتاب قشنگی ست از آن دست کتابهایی که می توانی پیش از خواب بخوانی، تو را نمی ترساند، رم نمی دهد، از خواندنش عذاب نمی کشی اما از آن سو دستانت را خالی نمی گذارد مجبورت می کند فکر کنی و از همه مهمتر از کتابی که می خوانی لذت ببری. داستان پسری ست که از پدر و مادری هندی در آمریکا متولد می شود پدرش به دلایلی نام گوگول را بر او می گذارد نامی که پسر دوست ندارد احساس می کند با آن بیگانه است اسمی که به قول خودش حتا هندی هم نیست . حتا انتخاب این اسم هم هوشمندی نویسنده را نشان می دهد. به گمان من نشانهء غربت آدمی با خودش است، قواعد و اصولی که بر اساس آن زندگی می کنی و دوستشان نداری درکشان نمی کنی باعث می شود با خودت غریبه شوی در آینه به عکست نگاه کنی و آن را نشناسی.

البته در کنار پسر شخصیتهای دیگری هم از این در داستان وارد و از آن در خارج می شوند که هر کدام قصه های خودشان را دارند، زنهایی که با پسر آشنا می شوند و ...

تعلق داشتن یا نداشتن این قصهء همنام است. پسر در آمریکا به دنیا آمده اما آمریکاییها او را آمریکایی نمی دانند ، هندی هم نیست  حداقل نمی خواهد باشد. معلق است. همنام قصهء خانه است جایی که من برایش پرپر می زنم می دانم اگر بخواهم به جایی برسم باید تهران را بپذیرم اما نمی توانم، آنجا خانهء من وطن من نیست. بلاخره جایی باید باشد برای ریشه های تو، وگرنه مثل برگ در دست باد گرفتار می شوی. ( هرچند فاجعه وقتی ست که در وطنت هم بیگانه باشی مثلا مازندرانی باشی اما سهم تو از دریای خزر کمتر از 1 درصد باشد وتنها بتوانی به ضرب و زور آشناهای پولدار اغلب تهرانیت وارد شهرکهای ساحلی شوی  و به خاطر لهجه ات، محل زندگیت، شکل دماغت، سادگیت و حتا پیش شمارهء موبایلت تحقیر شوی.)

 بگذریم از درد دلهای شخصی بر گردیم سراغ همنام، از دیگر نکات قوت کتاب و به عبارت دیگر  آنچه نویسنده در خلق آن استاد است صحنه های تصویری ست صحنه هایی که در برابر چشمانتان شکل می گیرد. مثل صحنه ای که گوگول در نیو همپشایر در کنار مکسین بیدار می شود از صدای زنگ تلفن و وقتی می پرد که گوشی را بردارد می فهمد خیال کرده است. و یا پرداختن به جزییاتی که گاهی بسیار مهمتر از کلیات هستند و مهارت در خلق این جزییات که خوراک نویسنده است برای همین هر بار که داستان را از نو می خوانید نکات تازه ای کشف می کند.

اما بله اما ، همنام به نظر من قابلیت تبدیل شدن به یک رمان دویست صفحه ای را ندارد ، شاید این مساله به خاطر قصه های مختلفی ست که در طول یک داستان بزرگتر تعریف می شوند. هرچند نویسندهء ذاتا قصه گو به راحتی تا انتهای کتاب شما را نگه می دارد.  این داستان های کوچک به اندازه کافی گیرا و کامل هستند که می توان آنها را در قالب داستانهای کوتاه هم تعریف کرد و حتا شاید به این شکل تاثیر گذار تر بود چون از زیر سلطهء داستان اصلی رها می شدند کما آنکه بخشی از این کتاب را مجله عصر 5 شنبه در شمارهء فروردین ماه سال 83 به ترجمه آقای حقیقت چاپ کرد. آن بخش به نوبه خود یک داستان کوتاه کامل بود و با تمام تعاریف این ژانر همخوانی داشت. همنام پر است از این داستانها که می توانی  جدا از داستان اصلی تعریفش کنی و هیچ ابهامی هم در ذهنت باقی نماند مثلا داستان دختر هندی که بی هیچ شناختی با همسرش ازدواج می کند و با این غریبه به آمریکا می آید و در تنهایی و دلتنگی کودکش را به دنیا می آورد،  داستان پسرکی که به راز نامش پی می برد، داستان مردی که همسرش به او خیانت می کند، داستان دختر آمریکایی که بر عکس هم سن و سالانش هنوز با خانواده اش زندگی می کند و پسر هندی که شیفته رفتار متفاوت او و خانواده اش می شود ، داستان زن هندی که سالهاست در آمریکا زندگی می کند اما حالا چند سال پس از مرگ شوهرش می خواهد به وطن اش برگردد و ... نمی دانم شاید هم دارم زیادی مته به خشخاش می گذارم . شاید این مساله به خاطر علاقه من به داستان کوتاه است شاید هم به خاطر مجموعه داستان کوتاهی ست که از این نویسنده زبردست خوانده ام " مترجم دردها" را می گویم. اما بهرحال  این رمان تفنگهایی که شلیک نمی شوند بسیار دارد مثلا اگر شخصیت سونیا را از داستان دربیاوریم چه اتفاقی می افتد.

اما بله باز هم اما "همنام " کتابی خواندنی ست و دارای اکثر خصوصیات یک کتاب خوب هست  کتابی ست که خوانندهء عام و خاص را جذب می کند. ولی ( دیگر نگفتم اما) به پای مترجم دردها نمی رسد. همین جا بهتان توصیه می کنم مترجم دردها را حتما بخوانید وگرنه نصف عمرتان در فضا ست . من این کتاب را با ترجمه آقای امیر مهدی حقیقت و خانم مژده دقیقی خوانده ام هر دو عالی بود اما ترجمه آقای حقیقت یک داستان بیشتر داشت به عبارتی به نسخه اصل نزدیکتر است. اما دربارهء همنام می گویند سه ترجمه از این کتاب موجود است من ترچمهء اقای حقیقت را که رفته رفته دارند تبدیل به مترجم رسمی خانم لاهیری می شوند و ترجمهء خانم فریده اشرفی را خوانده ام اولی معرکه و دومی فاجعه است من فکر می کنم به احتمال زیاد خانم اشرفی در ایران زندگی نمی کنند به همین دلیل انقدر درانتخاب معادل دچار مشکل شده اند. به هر حال امیدوارم این کتابها را بخوانید و ازآنها لذت ببرید .

بعدش هم سیزده بدر خوبی داشته باشید و بهتان خوش بگذرد من بیچاره که فردا 7:30 بلیط دارم. من روز خوبش می خواهم برگردم تهران عزا می گیرم حالا که نزدیک یک ماه هم ور دل مامان جونم نشسته ام و بد عادت شدم تازه حسابی هم مریضم ،  سرما خوردم از اون مریضی هاست که دلت می خواهد یکی هی نازت کنه البته منظور از یکی مامان می باشد. چون این امیر بیچاره با این که خودش احتیاج به صد تا نازکش داره  اما برای ما کم نمی گذارد خداییش.  تو رو خدا ببینید چه جوری نوشتم نصفش خودمونی شد نصفش بر طبق قوانین نگارش. شانس اوردید تکه همنام رو قبلا نوشته بودم وگرنه احتمالا اصلا نمی فهمیدید کی به کجاست . دیگه بای بای

پی نوشت 1: برای اطلاعات بیشتر دربارهء همنام یا مترجم دردها و همینطور نویسنده آنها می توانید به یادداشتهای امیر مهدی حقیقت مراجعه کنید

پی نوشت 2: سیما جان مرسی که سر زدی آدرس وبلاگت رو هم بنویس لطفا.  بازم مرسی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 12:34  توسط آزاده   | 

اول سلام . دوم پیروزی دلاوران ایرانی بر چشم بادامی های ژاپنی مبارک. سوم آی حرص خوردم آی حرص خوردم از دیدن زنهای ژاپنی در استادیوم. بابا منم دلم می خواد داد بزنم ایران چی کارش می کنه سوراخ سوراخ اش می کنه. آخ مگه من چیم کمتر از ژاپنی ها و آلمانی ها و .... ست. هی هی خدای آزاده

 اما بعد امروز روز تولد رابرت فراست شاعر آمریکایی ست.شاعری که یک شعر بیشتر از او ترجمه نکرده ام اما بسیار دوستش دارم .من عاشق سطور پایانی این شعرم.

 این هم زندگی نامهء اخباری فراست:

1874: در 26 مارس در سان فرانسیسکو به دنیا آمد. فرزند ایزابل مودی و ویلیام پریسکات فراست جی. آر . بود. یه یاد ژنرال رابرت ایی. لی. نام گذاری شد.

1880: به کلاس اول رفت اما در مدرسه دوام نیاورد.

1881:او را به کلاس دوم فرستادند.

1882: خانواده اش بلاخره پذیرفتند که به او  در خانه درس دهند.

1883:وقتی تنها می ماند صداهایی می شنید به مادرش گفتند او از موهبت شنوایی و بینایی ثانویه برخوردار است.

1885: پدر دائم الخمرش در 5 می در گذشت. پس از پرداخت مخارج تنها 8 دلار برای خانواده باقی ماند. آنها به لورنس رفتند تا با پدربزرگ و مادربزرگ مادریش زندگی کنند.رابرت و خواهرش جنی از انضباط سفت و سخت آن خانه بیزار بودند. رابرت پس از امتحان تعیین سطح به کلاس سوم رفت در حالی که خواهر کوچکترش جنی وارد کلاس چهارم شد.

1889: با عنوان دانش آموز ممتاز مدرسه ابتدایی را تمام کرد.

1890: اولین شعرش با نام " La Noche Triste" در بولتن دبیرستان چاپ می شود.

1891: در امتحان ورودی کالج هاروارد قبول می شود. و سر دبیر بولتن آنجا می گردد . در همانجاست که النور میریام وایت را ملاقات می کند و به او دل می بندد.

1895: به عنوان خبرنگار دیلی آمریکن کار می کند . با النور ازدواج می کند.

1900: پسرش الیوت در 8 جولای در اثر وبا می میرد. النور دچار افسردگی می شود. مادر فراست به خاطر ابتلا به سرطان فوت می کند.

1906: به طور نیمه وقت در آکادمی پینکرتون ادبیات انگلیسی تدریس می کند  و پس از مدتی در همان جا مشغول به تدریس می شود.

1912: تصمیم می گیرد چند سالی در انگلستان زندگی کند و خود را وقف نوشتن سازد.

1913: A Boy’s Will در آوریل منتشر می شود و توجه زیادی به خود جلب می کند. فراست با ازرا پاوند، هیلدا دولیتل و ... آشنا می شود.

1915: پس اینکه می شنود قرار است کتابش در آمریکا چاپ شود به آنجا بر می گردد.

1923: هنری هولت منتخب اشعار وی را چاپ می کند. دانشگاه ورمونت به او مدرک LHD اعطا می کند. هنری هولت در نوامبر “ New Hampshire” را چاپ می کند

1924: در ماه می جایزه پولیتزر را برای کتاب  New Hampshire دریافت می کند.از دانشگاه ییل و کالج میدلبری مدرک افتخاری می گیرد.

1928: برای اولین بار تی اس الیوت را ملاقات می کند.هولت کتاب “West Running” او را چاپ می کند.

1930: مجموعه اشعارش به چاپ می رسد

1931: جایزه پولیتزر را ربای مجموعه اشعارش دریافت می کند.

1936: هولت “ A Further Ring”  را به چاپ می رساند.

1937: پولیتزر را برای  “ A Further Ring” دریافت می کند.

1938: النور به خاطر نارسایی قلبی می میرد. در همان سال از کاتلین موریسون می خواهد با او ازدواج کند اما او نمی پذیرد.

1942: در آوریل هولت “ A winter Tree” را چاپ می کند . فراست این کتاب را به کاتلین موریسون تقدیم کرده است.

1943فراست جایزه پولیتزر رابرای این کتاب میبرد و نخستین کسی می شود که جایزه ی پولیتزر به او اعطا کرده اند.

1945: در مارس هولت “A Mosque Reason” را چاپ می کند.

1947: برکلی هفدهمین مدرک افتخاری را به او اعطا می کند. در می هولت “ Steeple Bush” را چاپ می کند.

1949: مجموعه ی کامل اشعار رابرت فراست تا سال 1949 چاپ می شود.

1950: سنای آمریکا روز تولد او را به عنوان روز یاد بود فراست می پذیرد.

1953: عضویت آکادمی شاعران آمریکا به او اعطا می شود. به خاطر سرطان پوست تحت عمل جراحی قرار می گیرد.

56-1955: مجلس قانون گزاری ورمونت کوهی را با نام او نامگزاری می کند.

1960: رییس جمهور کندی از او می خواهد در مراسم نخستین روز ریاست جمهوریش او را همراهی کند.

1961: شعری برای روز مراسم می سراید اما خود قادر به خواندن آن نسیت.

1962: دجار ذات الریه سخت می شود. هولت “In The Clearing” را منتشر می کند . برای شرکت در یک برنامه ی تبادل فرهنگ ها به دعوت کندی به اتحاد جماهیر شوروی میرئد اما انقدر خسته و بیمار و ضعیف شده است که قادر به ترک محل اقامت خود در شوروی نیست پس نیکیتا خوروشچف نخست وزیر شوروی خود به دیدار او می رود . به آمریکا بر می گردد. تحت عمل جراحی پروستات قرار می گیرد اما پزشکان در می یابند سرطان مثانه و پروستات او پیشرفته تر از این حرفهاست.

1963: جایزه بولینگن را می برد. در 7 ژانویه دچار انسداد خون می شود و مدتی پس از نیمه شب 29 ژانویه می میرد. در هاروارد، کالج آمهرست تشییع می گردد اما در مقبره ی خانوادگی شان در الدبنینگتون، ورمونت به خاک سپرده می شود.   

 

 

و این تمام ماجرای فراست نبود.من آن را به شدت خلاصه کردم از بلاهایی که سر خود آورد تا النور را راضی به ازدواج کند، از فرزندانش، دوستانش ،بیماری هایش و هزار هایش هایش دیگر ننوشتم که حوصله تان را سر نبرم. تازه باید از آقای خاکستری هم تشکر کنم که زحمت تایپش را کشید. و اما بعد، اینک یکی از شعرهای او از کتاب نیو همپشایر که ترجمهء خودم می باشد

 

        ايستادن در جنگل به شبي زمستاني

 

مي انديشم كه مي دانم اين جنگل اّ ن كيست .

هم انگار كه خانه اش در قريه است .

 او اما چه مي بيند كه در اينجا

به تماشاي جنگل پر برفش ايستاده است .

 

اسب كوچكم بايد بيانديشد شگفتا

ماندن دراينجا بي سرپناهي درين نزديكي حتي 

مابين جنگل پردرخت و درياچه يخ بسته

اّن هم در تيره ترين شام سال اّيا

 

پس تكاني به زنگ ستامش داده است

تا بپرسد چه خطایي روي داده است

دگر صدا تنها از جاروي باد اّزاد

و بارش برف دانه بر زمين است .

 

جنگل زيباست ، تيره و تار و عميق هم

پيمانها بسته ام اما كه بايد بدان وفا كنم

وفرسنگها راه كه بايد بپيمايم پیش از آنكه به خواب روم

فرسنگها راه ، پیش از آنكه به خواب روم .

 

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت 4:51  توسط آزاده   | 

 

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشهء من

 

بهار حضور توست

بودن توست
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 12:48  توسط آزاده   |