در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد.
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکرگذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به اشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیلهای ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است.
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید
بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکر گذار باشید
پرستوهای مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند.
حسین پناهی
دوستان خوبم برایتان سال نیکی آرزو می کنم سالی که در آن خبرهای خوب بیشتر از خبرهای بد باشد. برای اردشیر رستمی و ترانه علیدوستی صبر می خواهم از خدا هرچند مصیبتشان بزرگتر از صبر آدمی ست و برای تمام آنهایی که در این سال عزیزی از دست داده اند نیز استقامت آرزو می کنم. هرچند گاه این مرگ نیست که ما را از هم جدا می کند خودمان می خواهیم که از دست هم برویم. نمی خواهم اشک در بیاورم به خدا دارم سعی می کنم در این روزهای آخر سال هی یاد خیلی چیزها نیافتم اما نمی شود و می دانم شما همه همینطورید. اما از ته ته دلم می خواهم روز اول فروردین 84 بخندید دوباره از ته دل . که ایمان دارم تنها وظیفهء آدمیان در جهان شاد زیستن است و اگر این همه غم نبود دیگر شاد بودن و شاد ساختن دیگران کاری نداشت که بخواهیم آن را رسالت آدم بنامیم. از کجا معلوم شاید امسال سال من سال تو سال ما باشد.
دوستتان دارم.
پی نوشت: unique عزیز از اینکه به من سر زدی مرسی از لطفت هم متشکرم . آدرس ایمیلت را اشتباه تایپ کرده بودی انگار نشد تشکرم را برایت میل کنم.
پی نوشت2 : به قول کلاریس ور پیله ای ذهنم هی گیر می دهد که وبلاگم قرار بود تهی از من و پر از شعر و داستان و مقاله خلاصه یک قلنبه فرهنگ باشد اما انگار برعکس شد برای اینکه دست از سرم بردارد اینجا قول می دهم در سال جدید با برنامه های تازه آماده پذیرایی از شما باشیم. قول دادم دیگه ولم کن.
پی نوشت۳: آقای خاکستری باز خواب دیده است سر بزنید.http://oham.blogfa.com/
گیسوانم را کوتاه مکن مادر!
بگذار آنها را بر شانه بیفشانم.
درخت هرس شده
جای لانه کردن پرندگان نغمه خوان نیست.
آنچه برایتان نوشتم یک لندی ست. سروده های شاعره های گمنام افغان و نمونه ای از ادبیات غیر مکتوب افغانستان. برخلاف ادبیات مکتوب این کشور که در آن زنان برای بیان عوالم خود، زبان و طرز تفکر مردانه را به عاریت می گیرند، لندی ها زبان و عالمی کاملا زنانه دارند.
برگرفته از کتاب شعر زنان جهان گزیده و ترجمه فریده حسن زاده
اینها همه مقدمه ای بود برای اینکه بگویم روز جهانی زن یادم مانده است، یادت مانده بود؟
این نوشته هم قدیمی ست هشتم مارس سال گذشته آن را برای یکی از دوستانم نوشتم و حالا برای شما
زن بودن یعنی
چیزی شبیه خدا بودن
که شما خود شاهدید بی شک
در جهان چند صد میلیون سالهء ما
از همیشه تا هنوز
هیچ وجودی نبوده چون او غیر قابل انکار
و هیچ وجودی نبوده چون او
کین همه بار انکار شده باشد.
17 اسفند 82
تو را خدا وقتی می گویم زن به من فکر نکنید که در اوج خوشبختی زندگی می کنم و تنها حسرتم سوار دوچرخه شدن و فریاد زدن در استادیوم آزادی ست وقتی پیروز قربانی گل آخر را به پرسپولیس می زند. نه، به بوی مو و گوشت سوختهء زنان سیستان و بلوچستان فکر کنید، به زنان اسیر قوانین عشیره در جنوب، به دخترانی که در خراسان فروخته می شوند به زنان عربستان که شناسنامه ندارند به زنان آفریقایی که ختنه می شوند و گاه تا آخر عمر از نعمت مادر شدن محروم، به فاحشگان چک. به من فکر نکنید. به من فکر ...
احساس می کنم کسی این دور و برها دارد به من دروغ می گوید یا نه دروغ نه چیزی را نمی گوید پنهان می کند . خوب می دانم بعضی چیزها فقط مال خود آدم است . من این را خوب می فهمم. من حرفهای غیر قابل گفتن را خوب... بگذریم . هرچند آنچه او پنهان می کند از حرفهایی که آدم قایمکی زیر گوش دلش می گوید باید گذشته باشد. اصلا دلم نمی خواهد بیاید و بگوید اصلا فقط خواستم بداند که من... باز هم بگذریم. دلم تنگ است نه برای مادرم... نه... برای خودم. چقدر تنها هستیم چقدر.
بگذریم ...
آره بابا بگذریم. اول خواستم ترجمهء یکی از شعرهای رابرت فراست را بگذارم بعد دیدم 26 مارس تولدش است پس گذاشتم برای آن روز و چون سوادم را در شهر خودمان گذاشتم و به تهران آمده ام وتا برگردم انبانم خالی ست تصمیم گرفتم شعر یکی دیگر را بگذارم اما دیدم شعره بدجوری زنانه است آن را هم گذاشتم برای روز جهانی زن. پس رفتم سراغ آن کسی که تنهاییم را از یادم ببرد. سراغ همان کسی که خدا را سروده:
ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور هر دو دیده، بی تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت، چون آینه است شش رو
وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو خجسته، جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، وربگسلم نظر را
از دل نه ای گسسته، از تو کجا گریزم؟