تبليغاتX
حدیث نامکرر

پادشاها عزیزا پاکت  دانم پاکت گویم از همه تسبیح مسیحان و تهلیل مهلان و از همه پندار صاحب پنداران. الهی تو می دانی که عاجزم از مواضع شکر تو به جای من شکر کن خود را، که شکر آن است وبس.

باز محرم، باز این چه شورش است، باز تاسوعا، باز کل یوم عاشورا. باز همان حسرت قدیمی، تنها وقتی که دلم می خواهد مرد باشم و بتوانم پای برهنه و سیاه پوش در دسته عزاداری شَرَق شَرَق بر سینه زنم.

باز این دلخورهء قدیمی که منٍ پر از من من، منٍ پر از شک و تردید را چه به... بگذریم. گاهی فکر می کنم عشق من به امام چیزی شبیه عشق مری مگدالن یا همان مریم مجدلیهء خودمان به عیسا ست. درست که من و مریم هم پیشه نبودبم اما از او گناهکار تر نباشم کم گناهتر نیستم. هرچند به چشم من مریم عصمت محض است، حتا شاید پاکتر از مریم عذرا، که او لذت بی مرز گناه را چشید و بازگشت. تازه میان مثلا عشق زبانی من با عشق مریم تفاوت از زمین تا اووووووووووه آسمان است. می گویند چون حسین بن منصور حلاج را می بردند تا بر دار کنند درویشی از او پرسید که عشق چیست گفت امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بر باد دادند یعنی عشق این است.

بله باز محرم و باز این سوال همیشگی که اگر من آن روز آن جا در صحرای نینوا بودم چه می کردم. هان! شک دارم که دمم را می گذاشتم روی کولم و فرار می کردم و تا آخر عمر حسرت و حسرت و حسرت بی انتها یا ...

و اما

عاشقان داغ برادر سخت است

عاشقان رفتن دلبر سخت است

 سخت است که به چشم خویشتن بینی که جانت می رود. شک ندارم که اگر روزی خدا خواست و من مثل همنامم که نامحرم و به قصد بستن راه بر کاروان آمد و محرمترین  ماندگار شد، ماندم که گاه ماندن خود عین رفتن است اصلا دلم نمی خواهد زینبی باشم. مطمئنم اگر در جا جان ندهم رد خور ندارد که مجنون می شوم و سر به بیابان می گذارم.  

اما حرف آخر، بین خودمان باشد به خدا قسم که این خود خود خدا بود و هست که آن روز و هر روز در جلجتا بر صلیب می کشند و در کربلا به خاک و خون. به خود خدا قسم.

 

بوی خون در کوچه ها آید همی

یاد یار مهربان آید همی

سفره های خالی از نان و نمک

کو ندای خالص هنا معک

امتی از نسل سفیانی به پا

پس چرا بر نی شدی ای مه لقا

بی تو شمشیر بر خلایق می کشند

تیغ بر روی حقیقت می کشند

بی تو وسعت در کنارم تنگ شد

بر سر میز صدارت جنگ شد

تا تو بودی باغ عزت باز بود

انتهای نام تو آغاز بود

 چون گدا بر درگه هر خس شدیم

نوکران هر کس و ناکس شدیم

                      مهدی شریفی( از آلبوم مولای عشق عصار)

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 19:48  توسط آزاده   | 

بهار 1950 بود كه از جنگ برگشتم و فهميدم از كساني كه مي شناختم كسي در شهر باقي نمانده اسـت . شانس اّوردم كه پدر و مادرم برايـم كمي پول گذاشـته بودند . در شهر اتـاقي اجاره كـردم ، روي تخـت دراز مي كشـيدم ، سـيگار دود مي كردم و منتظر مي ماندم ، اما خودم هم نمي دانستم منتظر چه هستم .نمي خواستم كار كنم. به زني كه صاحبخانه ام بود پول مي دادم و او همه چيزب رايم مي خريد و غذا هم مي پخت .هر وقت كه قهوه يا غذا به اتاقم مي اّورد اّنقدر مي ماند كه حرصـم را درمي اّورد . پسرش درجـايي به نام كالينوفـكا كشـته شده بود . وقـتي وارد اتـاق مي شد ، سينـي را روي مـيز مي گذاشت و به اّن كنج تاريك جايي كه تختم بود مي اّمد . آّنجا چرت مي زدم ، مي خوردم و مي خوابيدم ،اّتش سيگارم را روي ديوار خاموش مي كردم براي همين تمام ديوار كنار تخـت پر از لكه هـاي سياه بود . صاحبخـانه ام رنگ پريـده و لاغـر بود . وقتي درنيمه روشن كنار تخت مي ايستاد از چهره اش مي ترسيدم . اول فكرمي كردم ديوانه است ، اّخر چشمهايش خيلي روشن و درشت بود و هي از من راجع به پســـرش سوال مي كرد : « مطمئني نمي شناسيــش ؟ اسمش كالينوفـكا بود ، هيچوقت اونجا نرفتي؟ »

اما من هيچوقت به جايي به اسم كالينوفكا نرفته بودم ، هر بار رويم را به سمت ديوار مي كردم و مي گفتم:« نه ، واقعا نرفتم ، يادم نمي اّد . »

صاحبخانه ام ديوانه نبود ، زن نازنيني بود ، وقتي از من سـوال مي كرد دلم مي سوخـت . و او بيـشتر وقـتها از من سـوال مي كرد ، چند بار در يك روز ، هر بار مي رفتم اّشپزخانه پيش او مجبور بودم عكس پسرش را ببينم . عكسي رنگي كه بالاي كاناپه اّويزان بود . پسري خندان با موهاي مرتب كه در اّن عكس رنگي يونيفرم پياده نظام را به تن داشت .

 صاحبخانه ام مي گفت : «اين عكسو توي سربازخونه گرفتن ، قبل از اينكه بره جبهه.» عكس از بالا تنه بود .او كلاه خـودي فلزي داشت و به راحتي مي شد ماكت خراب شدهء يك قلعه را پشت سرش ديد كه گياههاي خزندهء مصنوعي همه جـايش را گرفته بود .

صاخبخانه ام گفت: « اون كمك رانندهء قطار بود. يك پسر پر كار . » هردفعه بعدش جعبهء عكسها را از روي ميز خياطي اش و از بيـن تكه پارچـه ها و نخ هاي در هـم گره خـورده بر مي داشــــت . و يك عـالـم از عكس هـاي پسـرش را در دســـــتان من مي فشرد : گروههاي مدرسه، كه توي هر كدامشان پسري وسط رديف جلويي با يك لوح بين زانوانش نشسته بود و روي لوح يك شش ، يك هفت ، و بلاخره يك هشت بود . توي دسته عكسي جدا از بقيه كه با كشي قرمز بسته شده بود ، عكسهاي مراسم عشاي رباني بود : بچه اي خنده رو كه يك دست لباس مشكي مثل لباس رسمي به تن داشت و با شمعي بزرگ در دستانش در برابر محرابي با نقش يك جام بر رويش ، ايستاده بود . بعد نوبت عـكس هايي بود كه او را يك شاگرد كليـدسـاز و پشت ماشين تراش نشان مي داد با صورتي پر ازلكه هاي سياه ، سوهاني را محكم در دست گرفته بود .

صاحبخانه ام گفت :« اين كار اون نبود.كار سنگيني بود.» واّخرين عكس قبل از سرباز شدنش را نشانم داد .توي عكس در يونيـفرم كمـك رانـنده ها كـنار قطـار شمـارهء نه در ايسـتگاه ايسـتـاده بود ، جـايي كه قطـارهـا در مسـيـري دايـره اي شـكـل مي پيچيدند، من توي عكس دكهء تنقلاتي كه وقتي جنگ نشده بود اغلب از آن سيگار مي خريدم شناختم و درختان سپيداري كه هنوز هم اّنجا هستند ، اّن ويلا با شيرهاي طلايي روي درش را هم ديدم كه خوب ديگر اّنجا نيست . دختري كه بيشتر وقتها درطـول جنگ به او فكر كردم به يادم اّمد . زيبا بود ، رنگ پريده و با چشمهـايي كه قلب اّدم رامي شكافت ، هميشـه سوار قطار شمارهء نه مي شد.

گاه گاه نگاهي طولاني به عكسي مي انداختم كه پسر صاحبخانه ام را كنار قطار شمارهء نه نشان مي داد و اّن وقت به خيلي چيز ها فكر مي كردم ، به اّن كارخانهء صــــــــابون سازي كه در اّن كار مي كردم : صداي ســـوت قطار را مي شنيدم ، سرخي ليمونادي را مي ديدم كه تابستان در ايستگاه مي خوردم ، سبزي اّگهي سيگار ، و باز هم آن دختر .

صاحبخانه ام گفت :« شايد بلاخره يه روز شناختيش .»

 سرم را تكان دادم و عكس را بر گرداندم توي جعبه .عكسي براق بود كه هنوز به نظر نو مي اّمد اگر چه متعلق به هشت سال پيش بود .

 گفتم : « نه، نه . كالينوفكا به يادم نمي آد . » اغـلب مجبور مي شدم بروم پيش او به اّشـــپزخانه ، او هم زياد به اتاقـم مي اّمد ، تمام روز به همان چيزي فكر مي كردم كه مي خواســتم فراموشـــش كنم : جنگ ـ با انگشـــت به سيگــــار زدم ، خاكسترش پشت تخت ريخت . ته سيگار را روي ديوار خاموش كردم .

گاهي شب همينطور كه دراز كشيده بودم از اتاق بغلي صداي پاي دختري را مي شنيدم ، يا صداي اّن يوگوسلاو را كه در اتاق پشت اّشپزخانه ساكن بود ، مي شنيدم قبل از اينكه به اتاقش برود دنبال چراغ مي گردد و چون اّن را پيدا نمي كند بد و بيراه مي گويد .

سه هفته اي مي شد كه اّنجا مانده بودم ، تقريبا پنجمين باري بود كه عكس كارل را در دست گرفته بودم . ديـدم واگن قطـاري كه او با خورجينش جلوي اّن ايستاده خالي نيست . براي اوليـن بار به دقـت به عكـس نگـاه كردم و ديـدم كه در عكس دخـتري لبـخند بر لب هم در واگن است . همان دختر زيبايي كه بارها در طول جنگ به او فكر كرده بودم . صاحبخانه ام كه اّمد با دقت به صورتم زل زد و گفت : « حالا شناختيش ، نه ؟ » بعد رفت پشـت سرم ، از چـيزهايي كه توي جيب پيشبندش ريخته بود بوي نخود سبز مي اّمد .

سريع گفتم : « نه ، اما دختره رو مي شناسم .»

ترجمه: آزاده کامیار

*این داستان در شمارهء 73-74 ماهنامهء عصر پنجشنبه به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1383ساعت 11:43  توسط آزاده   | 

مارتین اسپاد ا

مارتین اسپادا در 1967 در بروکلین نیویورک از پدر و مادری اهل پورتوریکو به دنیا آمد.

 کتاب پنجمش ‘Imagine the Angeles of Breads’ جایزهء کتاب آمریکا را به خود اختصاص داد و این یکی از بیشمار جوایز این شاعر است. عظمت کار و هنر اسپادا در کرامتی ست که برای ارواح تحقیر شده و زخم خوردهء زمینیان قائل است. اخیرا عنوان ملک الشعرای نورسامپسون ماساچوست را نیز بدست آورده است. این شعر یکی از شعرهای  کتاب A Mayan Astronomer in Hell's Kitchenاست هرچند منبع من چه برای شعر چه برای این شرح مختصر خوان گستردهء اینترنت است.توضیح دیگر اینکه از دست این آقای خرمشاهی و کژتابیهایش (منظورم نه خدای نکرده کژتابیهای ایشان بلکه مجموعه مقالاتشان با این عنوان در شرق است( منظورم از شرق نه جهت  شرق بلکه روزنامهء شرق است ( بابا مردم به خدا، خودم رو هم دیگه شکل کژتاب می بینم ( حالا باید چند تا پرانتز بسته بگذارم؟))))) ( انقدر بسته؟ منظورم از بسته... بابا ولش بگذریم (همان کلمه جادویی)) بهر حال اسم این شعر اولش بود شعر راننده تاکسی مکزیکی برای همسرش که او را ترک کرده است بعد احساس کردم کژتابی دارد معلوم نیست که کی کی را ترک کرده است برای همین تبدیل شد به اینی که می بینید.

 

شعری که راننده تاکسی مکزیکی برای همسرش سرود ، همسری که او را ترک کرده بود

مارتین اسپادا

در ترافیک مانده بودیم

روی پل بروکلین

از شاعرانی که

بر صندلی عقب نشسته بودند

خواستم شعری برایت بگویند.

پرسیدند:

« تو به ماه می مانی یا درخت»

گفتم : « نه هیچ کدام.

او مثل پلی ست

که به وقت چنین ترافیک سنگینی،

فرصت می کنم از رویش

قایقهای روی رودخانه را تماشا کنم.»

 

آزاده کامیار

یکشنبه یکم تیر 1382

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 10:33  توسط آزاده   | 

سلام

 آغاز کردن سخت است هرچند نه به سختی تمام کردن. قصدم این است که در این، این ... این چه؟ ، این مقال؟ این مجال ؟ این دفتر؟ این... حالا هر چی، مهم نام نیست مهم ماهیت است ، هرچند نام خیلی هم بی اهمیت نیست مثلا من که نمی توانم بنویسم قصدم این است که در این ماهیت از چه و چه وچه بنویسم. اصلا چه دارم می گویم «بگذریم».

« بگذریم » در گوش مخاطب من لغتی امید بخش است یعنی سحر نزدیک است منظورم اینه که دارم یواش یواش میروم سر اصل مطلب.

قصدم این است که در این « حدیث نامکرر» ( حالا شد ) شعرها، داستانها، مقاله ها ، نقد و معرفی کتابها فیلمها و 100 تا ها ها های دیگه بنویسم  به قلم شخص شخیص خودم و شخص شخیص دیگران و به ترجمهء خودم و دیگران هیچ فرقی نمی کند مهم این است که پاستوریزه باشد. به علت بودجهء محدود دانشجویی آن هم از نوع آزادیش فکر نمی کنم بتوانم بیش از هفته ای یکبار نو نویسی کنم که البته احتمالا این قضیه ناراحتتان که نمی کند هیچ شاد هم بشوید. بهر حال این نخستین مطلب من است که در انتخاب آن حسابی رعایت پارتی بازی و فامیل بازی شده است:

 

               بر ترسهایم پیروز می شوم

               بر حجم خالی تردید

                و پروانهء پنهان میان انگشتانم را

              به اولین پرتو صبح هدیه می کنم

 

                          امیر احمد کامیار

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 20:41  توسط آزاده   |