تبليغاتX
حدیث نامکرر

 

 

به گناهی که نکردم محکومم

نه سموری را آزردم

 نه گلی را چیدم

لیک محکومم

که در این دایره انس نمانم دیگر

 

محمد زهری

 

آدرس اصلی تصویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:8  توسط آزاده   | 

 

 

فقط نمی دانم چرا دلم اصلا خنک نشد که نشد

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:38  توسط آزاده   | 
 

خوب خودم می دونم خیلی دیر شده اما چه کنم خیلی شلوغ پلوغ بودم. تازه وقتی دیدم گلناز دعوتم کرده گفتم خوب می شه یه جوری با گلنازی کنار اومد و در رفت از زیر بازی اما بعد که دیدم فرزانه هم دعوتم کرده دیگر حجت بر من تمام شد رفت پی کارش

این هم ۵ تا نکته من:

۱- یک بار انقدر از دراکولا ترسیدم که تشنج کردم البته همه فکر کردند من از این ترسیدم که دراکولا بیاد منو بخوره اما من از این ترسیدم که خودم دراکولا شوم و آدمهایی که دوست دارم رو بخورم

۲- انگشتر برلیان خیلی دوست دارم از همانهایی که رت باتلر برای اسکارلت اوهارا خرید. عکسش

 رو می ذارم با هم دیگه پول جمع کنید برام بخرید.

آره دقیقا به همین گندگی باشه لطفا

 

۳- بعضی وقتها بدجوری یادم میره که همیشه نمی شه رک بود اونوقت بهم می گن خیلی ذوق شکنی

۴- یه وقتهایی چنان بازار شام می شوم که خودم در خودم گم می شوم چه برسد به شما دوست عزیز

 

 

 

 

۵- گاهی وقتها بلند بلند می خندم آره می دونم همه معمولا اینکار رو می کنند اما نه تو خواب. بعله در دوره ای که همه کابوس می بینند و در خواب گریه می کنند من در خواب هرهر می خندم

 

فکر نکنم ۵ نفری مونده باشند که دعوتشون کنم اسم اونهایی رو می نویسم که هر صد سال یک بار به روز می شوند اولش امیراحمد بعد امین . اون سه نفر دیگر رو هم فعلا طلبتون باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:47  توسط آزاده   | 

 

 

 

دارم بالا  می آورم خودم را و دلم را و تمام کلاغهایی که در دهانم لانه کرده اند.

 تنها گره ای باقی می ماند ته گلویم که باز نمی شود و راه نفسم را بند آورده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:34  توسط آزاده   | 

 

 

 

این کتاب نوشته شینودا

 بولن و ترجمه آذر یوسفی ست.

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپش کرده

 و قیمتش 3000 تومان است.

 

کتاب با این جمله شروع

می شود: هر زنی قهرمان زندگی خویش است.

5 خدا بانوی اساطیری

 یونان ( که من ترجیح

 می دهم بهشان بگویم الهه)

 در این کتاب معرفی

می شوند. نویسنده این

کتاب معتقد است که ما ( زنان ) درست مثل یک دنیای افسانه ای

 می مانیم و این خدابانوان

 در ما به زندگی خود ادامه می دهند. تک تک هر خدا

 

بانو را شرح می دهد و می گوید زنی که تحت تاثیر هر کدام از این خدا بانوان باشد چه خصوصیات بارزی دارد. ( البته از آنجایی که عشق در سرزمین ما ممنوعه است ( و ما هم چقدر عاشق نمی شویم اصلا) فصل آفرودیت طفلکی در کتاب سانسور شده و چقدر هم حیف.)

نویسنده که خود روانشناسی پیرو مکتب یونگ است معتقد است هر زنی در سفر زندگی قهرمان خود است، باید این الهه ها را بشناسد تا بتواند از آنها کمک بخواهد و البته در بعضی جاها با  تاثیر مخربشان بجنگد و فریبشان را نخورد. یعنی آنها باید بفهمند در نهایت این شمایید که خدای آنها هستید.

بگذارید از تجربه خودم بگوبم: واقعا از خواندن کتاب لذت بردم مثل این می ماند که دارم به کشف خودم می روم. این کتاب تو را آماده  جنگ می کند دشمن را برایت شناسایی می کند و به دستت سلاح مناسب نبرد می دهد.

مثلا همین مثال من را ببینید حالا می دانم  مثالهای من چرا همیشه انقدر جنگی  می شود، چرا به نظرم زندگی جنگ است و دیگر هیچ. یا چرا ته دلم همیشه دلم می خواست می توانستم همه چی را ول کنم بروم تارک دنیا بشوم یا چرا هیچ جای دنیا اندازه خانه  برایم اهمیت ندارد. فکرش را بکنید قبلا همیشه به خودم می گفتم آخه مگه یه آدم چقدر می تواند متناقض باشد. حالا اما می دانم هیچ هم متناقض نیستم تازه خیلی هم طبیعی و با حالم، بعله.

خواندن این کتاب را به همه آقایونها هم توصیه می کنم، اصلا به نظرم عشاق جوان باید بنشینند با هم این کتاب را بخوانند. البته قبلش آقایان باید به جون مامانشون قسم بخورند که بعد موقع دعوا از این کتاب علیه بانوان محترم استفاده نکنند که خیلی نامردیه، مثلا نگند باز آرتمیس کمانمش رو کشید، اند سو آن اند سو فور.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:43  توسط آزاده   | 

 

 

به نظرم حالا دیگه همه در جریان آنچه این روزها بر سر حدیث آمد هستید. اما من دلم می خواهد تعریف کنم که یادم نرود.

کسی با نام مستعار" گریه نمی کنم من"  برای حدیث نوشت که من " مثل آدمی می مانم که رفته باشد ادوکلن بخرد اما حس بویایی اش را گم می کند از بس عطرهای مختلف را امتحان می کند اما نمی خرد."

 این نظر را خواندیم و بی نهایت رنجیدم. اما بعد به خودم گفتم به دَرَک آدمی که جرات نوشتن نامش را ندارد ارزش فکر کردن ندارد. بعد یک نام مستعار دیگر " شمالی" چیز دیگری نوشت در همان مایه ها. من هم که دیدم همه به جای نوشتن درباره پست حواسشان رفته پی این حرفها، نظر هر دو را حذف کردم. بعد جناب آقای صالحی دامت برکاته چیزی نوشتند برایمان در حمایت از آن دو نظر قبلی به این مضمون که من چرا اصلا انتقاد پذیر نیستم و صورت مساله را حفظ می کنم فقط برای یک عده خاص که دور و بر من هستند بعد هم فرمودند می توانم نظرشان را پاک کنم.

فکر می کنم اینجا مرتکب دو تا اشتباه شدم یکی این که نظر ایشان را پاک نکردم و دوم اینکه ناراحتی ام را به خان داداشم منتقل کردم. گفتم می خواهم دیگر حدیث ننویسم به نظرم خیلی لوث شده، من همیشه در دلهره ام که وقتی کامنتدونی را باز می کنم با چه قضاوت بی ربطی مواجه می شوم. و بستن حدیث برای من چیزی در این مایه هاست که مادری دختر دو ساله اش را بکشد. دلم می خواهد تا وقتی زنده ام این پنجره از ان واژه های من باشد. و یادم رفت از معدود چیزهایی که باعث می شود منطق مثال زدنی خان داداش گم شود همین ناراحتی من است. و همین باعث شد حرفهایی رد و بدل شود که فکر کنم در حد هیچ کدام از طرفین نبود.

من و حدیث عذرخواهی می کنیم فکر می کنیم باید بیشتر مراقب بودیم که همچین اتفاقی نیافتد.

از اینجا به بعد مخاطبم فقط جناب آقای صالحی ست

 ۱- به موجب ماده ۱۲ اعلامیه حقوق بشر زندگی خصوصی ، خانواده، خانه و مکاتبات هیچ کس نباید در معرض مداخله خودسرانه قرار بگیرد و نیز نباید شرف و آبروی کسی مورد تعرض قرار بگیرد.

هر چند احتمالا شما معتقدید حرفی که زده شد ربطی به آبرو  و شرف ندارد. شاید برای شما بی ربط باشد اما برای من که بر اساس اصول بزرگ شده ام اصولی که خودم بهشان می گویم اصول قیصری ، خیلی خیلی خیلی حرف سنگینی بود. کسی که این حرف را زده احتمالا اصلا نفهمیده چه گفته

 شما اسم کامنت ادکلونها را می گذارید انتقاد ولی به نظر من این حرف قضاوت است، مداخله خودسرانه در زندگی خصوصی من است. چیزی که به هبچ کس جز خودم ربطی ندارد.

حتا اگر قضاوت هم بود قضاوت نا عادلانه ای بود حداقل حق من این است که بدانم در مقابل چشم این همه آدم  چرا   متهم  شده ام، از طرف که متهم شده ام  و کجا باید بروم از خودم دفاع کنم.

اگر انتقاد هم بود انتقاد بیجایی بود. توچه تان را به این مساله جلب می کنم که هر کسی نمی تواند در مورد زندگی خصوصی هر کسی اظهار نظر کند یا به قول شما انتقاد کند. فکر می کنم انتقاد اصولی دارد اول اینکه انتقاد کننده و انتقاد شونده باید به هم نزدیک باشند. من که فکر نمی کنم در آن انجمن به کسی نزدیک باشم. اعضای انجمن فقط حق دارند داستانهای مرا نقد کنند ( آنها را هم که مدتهاست نیاورده ام به انجمن و غلط کنم بعد از این بیاورم) ، نه زندگی خصوصی مرا که نه دخلی به آنها

 دارد نه هیچ اطلاعی از آن دارند.

دوم اینکه معمولا دوستان نزدیک در خلوت از هم انتقاد می کنند نه در جایی که این همه رفت و آمد دارد. من به این نمی گویم انتقاد می گویم ترور شخصیت.

نمی دانم شاید اگر کسی روی دیوار خانه تان جلوی چشم همسایه ها برای شما

یا خواهرتان نوشت از بس عطرهای مختلف ... تا آخر،شما نه تنها پاکش نمی کنید بلکه می روید زیرش می نویسید دست شما درد نکند که از ما انتقاد کردید ولی من این طوری نیستم.  ببخشید که پای خواهرتان را کشیدم به ماجرا ( هرچند اصلا نمی دانم خواهر دارید یا نه تقریبا مطمئنم  ندارید  که اگر داشتید هر گز از من  

نمی خواستید در مقابل چنین حرفی انتقاد پذیر باشم) بهر حال من فقط خواستم توجه کنید که شاید آقایان بعضی حرفها برایشان ساده بیاید ولی برای من به عنوان یک زن شنیدن همچین حرفی کاملا غیر قابل هضم بود. چیزی بود در حد شنیدن فحش خواهر مادر.

 

از اینجا به بعد باز برای همه است: حدیث دیگر نظر کسی که نشناسد ( اسامی عجیب و غریب بدون ثبت یک آدرس) نمایش نمی دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:40  توسط آزاده   | 

 

بعد از ماه رمضان تصمیم گرفتم سه بخش تازه به وبلاگم اضافه کنم، بیادداشتها که بی معرفی اضافه شد. دست افشان، جستجوهای من درباره رقص ایرانی ست. آن دو بخش دیگر ، "زنانه ها" و "کلمه ترکیب تازه" هم که هنوزبختش بازنشده انگار.

 

 

نیما کیان موسس  " les Ballets Persans "  معتقد است رقص ایرانی همزمان با تولد آیین میترا به صورت یک فرم هنری مستقل و متمایز درآمد و همراه با این آیین دست کم به سه قاره آسیا، آفریقا واروپا مهاجرت کرد. قاره هایی که هنوز می شود معابد پرستش میترا را در آنها دید.

می دانید دارم فکر می کنم شاید بد نباشد غیر از گشتن به دنبال ریشه های مشترک اعیادی مثل شب یلدا وتولد مسیح، یا یافتن شباهتها بین سننتهایی مثل قاشق زنی در شب چارشنبه سوری و رسمی مشابه که در شب هالووین انجام می شود به دنبال ریشه های مشترک و شباهتهای رقص طفلکی ایرانی و رقصهای زنده ملتهای دیگر بگردیم.

آقای کیان در مقاله شان "رقص ایرانی و تاریخ از یاد رفته اش" می نویسد: "سنت قربانی کردن گاو برای میترا، به نیت افزایش قدرت زندگی، با رقصی همراه بود که اجرای آن مختص مردان بود. این رقص را جزو اولین صورتهای شناخته شده

رقص ایرانی و ریشه اکثر رقصهای

 مذهبی در تمدنهای باستانی می دانند."

 

فکر می کنید این رقص چطوری بوده؟

 

پی نوشت پر ترانه: "آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد

                          شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم"

                         " تیز دَوَم" حضرت مولانا با صدای داوود آزاد

 

پی نوشت شاکیانه: نمی دونم تا کی می تونم به این کار ادامه بدهم از آنجایی که امشب کشف کردم واژه هایی مثل  " les Ballets Persans " فیلترند.

 

آدرس اصلی  تصویر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:42  توسط آزاده   | 

 

اصلا به خودم قول نداده بودم که گریه نکنم. اما از تاکسی  که پیاده شدم ناخنهایم را فشار دادم کف دستم، تا سر گردآفرید. تا شمشادها، یادش بخیر دخترک بیقراری که دو سال پیش آمد تهران، گم و گیج و گنگ، در  روزهایی که خوب نبودند. شبها که برمی گشت خانه تو، دستش را می کشید روی این شمشادها مثل گلادیاتور که گندمها را نوازش می کرد. سر بهشت بی خیال ناخنها شدم کوچه خلوت  بود و تاریک. دستم را که فشار دادم روی دکمه قرمز آسانسور، در باز شد در آینه روبه رویم تمام سالهای زندگی ام را دیدم. دختر بچه ای که عاشق این آسانسور بود. آخر این آسانسور تنها آسانسور زندگی اش بود. سالهای بمباران عاشق این بود که خانه تو باشد و نورها را ببیند که از آسمان به زمین می افتند. تو را دیدم با آن لبخند ناب.

ساده نیست تکیه دادن به خیال یک روح بزرگ که می فهمید عاشقی یعنی چه و به هوایش می شد مرتکب تمام اشتباهات دنیا شد، می شد هرچیزی را تجربه کرد و بعد فقط لازم بود پشت او قایم شوی همین. دیگر دست هیچ کس به تو نمی رسید. امن بودی امن.

ساده نیست به تو فکر نکردن

ساده نیست تماشای زوال خاندان شمعدانی، حضور تو امید به پیدایش جوانه بود، حالا مدتهاست منتظر هیچ

مانده ام.

خانه ات قشنگ شده ، قشنگ و  خالی.

آقای مرزبان تاتر "پایین ، زیر گذر سقا خانه" را تقدیم کرده به تو و من پایان نامه ام را.

اما چه فایده وقتی تو نیستی ببینی .

همه اش خدا را شکر می کنم که شب آخر به تو گفتم دوستت دارم، فکرش را بکن، دلم می خواست با تو حرف می زدم اما نشد. پشت در ایستادم به صدای مامان گوش کردم که با تو حرف می زد. دلش را نداشتم صدایت را می شنیدم می زدم زیر گریه.  برای همین آن پیام کوتاه را برایت فرستادم و تو قشنگترین جواب دنیا را به من دادی. راستش را بگو تعجب نکردی که این دخترک خجالتی چطور...

هنوز باورم نمی شود و فکر می کنم مشکل از همین جاست.

می دانم دل دیدن اشکهای ما را نداری اما ساده نیست باور کن ساده نیست.  بیشتر از همه دلم برای صدایتان تنگ شده . هر روز صدایتان را که اسم مرا صدا می کنی به ذهن می آورم، می ترسم یادم برود.

 

پی نوشت با ربط:

حتا سنگفرشهای خیابان امیر آباد از من سراغ قدمهای تو را می گیرند

 و من،

دستهای خالی ام را نشانشان می دهم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:23  توسط آزاده  

 

خانوم دکتر ابروهایش را برد بالا گفت :"تموم شد؟ "

گفتم آره ولی جون منم باهاش تموم شد. روز دفاع حتما می میرم شک نکنید.

خندید، گفت "از تو توقع ندارم از این حرفها بزنی دختر گنده. "

چرا از من توقع نداره؟ اصلا هم گنده نیستم خیلی هم کوچولویم.

خیلی هم لوسم. خیلی هم... خیلی هم... خیلی هم ... هیششششش

 

از "از تو انتظار می رود" بدم میاد از "چرا؟ " هم بدم میاد.

 

به نظر شما  dance me to the end of love رو باید چی ترجمه کرد من دلم می خواد بگم برقصان مرا تا ته عشق. اما dance  متعدی نیست. شاید باید بگم برقص با من تا ته عشق اما دوست ندارم اینو، اونو دوست دارم.

 

می گم خوب من می دونم چی نمی خوام اما نمی دونم چی

می خوام؟  بعد از یه مکث می گی  "درس ما هنوز به اینجا نرسیده. "

 

امروز یک شنبه بود فردا دوشنبه است پس فردا سه شنبه است پس پس فردا چهارشنبه است بعدش پنج شنبه ست بعدش هم جمعه و هفته تمام می شود به همین راحتی.

 

مسخره نیست برای همچین پست بی ربطی یک پی نوشت بی ربط بنویسم؟! خوب مسخره باشه که باشه.

 

پی نوشت بی ربط: حرفی بزن، پیش از آن که دهان گشاد این کوچه بن بست مرا ببلعد.

 

پی نوشت پر ترانه:  

And if you want me
You can find me
Left of center
Wondering about you

From “left of center” by suzanne vega

 

گول لینک رو نخورید فقط 40 ثانیه از ترانه را می توانید دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:40  توسط آزاده   | 
 

ساعت ۲:۲۰ دقیقه ست . خنده دارنیست؟! دلم نمی خواد برم . اینجا نشستم و real love  ماساری گوش می دم.

به گیرنده هاتون دست نزنید ایراد از فرستنده ست.


رفتم.

رفتم اختتامیه مسابقه داستانویسی انتشارات علمی و فرهنگی. ولی راهم ندادند. بیخود نبود که دلم نمی خواست برم. گفتند سی سال است انقلاب شده و من هنوز یاد نگرفته ام لباس بپوشم. مانتو ام کوتاه است روسری سبزم خیلی بهم می آید و موهایم را که مش کرده ام خوشگل شده ام آنجا هم که یک مشت نویسنده جمع شده اند که خیلی مردند وای وای وای اگر از راه بدرشان کنم  وا اسلاما. منم قاتی کردم  باهاشون( بین خودمان باشد من قبلا سالی یک بار قاتی می کردم حالا شده است هفته ای یکبار). بعد چند نفر اومدند پادرمیونی که ما ( منو 7-8 تا بی حجاب دیگر) رو ببرند تو. منم گیر دادم که نمی یام.

ولی رفتم.

حالا یعنی هنوز ناراحتم هنوز فکر می کنم نباید می رفتم فکر می کنم یک هیچ به خودم باختم. هی از خودم

می پرسم می ارزید؟ نمی دونم شاید امیر حق داره که می گه یا اصلا نباید بازی کنم یا باید قواعد بازی رو رعایت کنم.

ببخشید یه لحظه گوشتون رو بگیرید. مرده شور ریخت گه ام رو ببره که صد سال سیاه بازی نکنم این fair play  نیست خیمه شب بازیه. منم عروسک کوفتی شم...

حالا می تونید دستتون رو از گوشتون بردارید.

وقتی رفتم تو آقای شجاعی داشت حرف می زد که من چون خیلی عصبانی بودم نفهمیدم چی گفت.

بعد یه آقای دیگه اومد گفت باید به چلدرن ( همون چیلدرن) تفکر بیاموزیم. تفکر بیاموزیم بهشون که چه گ... ، ای وای ببخشید، منظورم اینه که چه ماستی بخورند که بفهمند چه بلایی دارید سرشون می آرید که چطور هر لحظه تحقیرشون می کنید  که حتا اختیار قد مانتوشون رو هم ندارند. بگذریم من که به چلدرنم تفکر یاد نمی دم. گفته باشم.

می خوام برم کوه شکار آهو تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو؟ این رو گروه کر دانشگاه الزهرا خوندند خیلی هم محشر اجرا کردند اما من چون هنوز اخلاقم ... چیز بود ( گیر دادم که این ترانه رو نباید زنها بخونند به شدت مردونه ست. بعد گیر گنده تردادم که ما چرا اصلا ترانه زنانه نداریم یا انقدر کم داریم انگار من سکوت کرده باشم به وسعت تاریخ و تو هی گفته باشی گفته باشی گفته باشی تازه چه گفته باشی "تفنگ من کو؟" من چه می دونم کو ؟! پشت کوه. فکر نکن بگی "روی چو ماهت تیر نگاهت" خر می شم اصلا تو غیر از تیر و تفنگ حرف دیگه ای نداری  یعنی واقعا غیر از شکار این آهوی مادر مرده کار دیگه ای ازت بر نمیاد... نه جون من بر میاد؟!

پراتنز رو باز کردم اما نمی دونم کجا باید ببندمش

 

بعدش به طور زنانه و مردانه از ما پذیرایی کردند فکر کنم اون نسکافه با پرچم آمریکا روش یک کمی آرومم کرد بخش دوم رو به صورت خمیازه سر کردم. آها یک گروه موسیقی هم اومدند که کارشون حرف نداشت احتمالا اونم بی تاثیر نبود در ریلکسیشن ما.

بعد هم که جوایز رو دادند و نخود نخود

و این بود انشای ما درباره اختتامیه را چگونه گذراندید ...   

البته بندگان خدا مسئولین برنامه خیلی دست پایین رو گرفتند دستشون درد نکنه اجرشون با ساقی کوثر.

همین دیگه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 0:37  توسط آزاده   |